عبدالعظیم حسنی

 

حاج خانم چند وقت بود دلش شابدولَزیم می خواست و امروز اطاعت امر کردیم. شابدولَزیم‌ اوشاخلاری. رفتم سَر خاک ناصرالدین شاه و جیران هم فاتحه ای نثار روح قجریشون کردم.هیچ وقت ناصر خان فکر می کرد یه روزی قبرش زیر فرش و زیر پای مردم باشه و خیلیا ندونن اون زیر کسی خوابیده که یه زمانی معتقد بود پادشاه ممالکِ ایران هست؟ زندگی همینقدر احمقانه س.همونجا بودیم که گفتن شهر ری و‌ زدن . صداشم‌ شنیدیم. اما به حاج خانم گفتم در جایی رو محکم بستن که زیارتش خراب نشه. هرچند خودشون فرمودن که اگه هم باشه مهم نیست. خلاصه که شیاطین هرجا بریم دنبال ما میان. گفتم جنگ شد؟ نه. جنگم دیگه مسخره بازی شده حاجی. قبحش شکسته.قبل از جنگ دوازده روزه تا اسم جنگ میومد یاد جنگ عراق همه میوفتادن. اما الان دیگه هر وقت هرکی دلش بخواد میاد و میزنه و میره و آبم از آب تکون نمی خوره.این و به رضا گفتم .اونم گفت مثل روابط زناشوییه. زن و شوهر که روشون به هم واشه و هم و یه بار فُحش کِش کنن دیگه تا همیشه اوضاع همینجور تخماتیک می مونه. آره خلاصه. غم‌ انگیزه. زندگی در این مملکت. مشکلات اقتصادی، وضعیت جنگی، همه چیز خیلی مسخره و خنده داره. ازون خنده تلخا. خلاصه که از شابدولَزیم اومدیم و من از وقتی رسیدم افتادم و چشام دو دو میزنه. کَله م شده بازار مسگرا و حس می کنم اندازش شده اندازه ی کُرّه ی زمین. فکر کنم گرما زده شدم و همین لحظاته که ریق رحمت و سَر بکشم.