پیرهن صورتی

بیرون کافه رو نیمکت نشستم و قهوه ی یخی! می خورم. چند میز اونور تر آهنگ گذاشتن و دست میزنن و می رقصن. خیلی بامزن. نمیدونم تولده یا دورهمی. گوشی و برداشتم وبلاگاتون و یه نیم‌نگاهی می ندازم. داستان های زندگانی بعضیاتون خیلی خیطه حاجی. همه نه ها. اینی که الان خوندم چند تا پستشو.حیف نمیتونم اسم بیارم وگرنه میشه قضاوت. ولی خب می نویسین که بخونیم و مام تو دلمون قضاوت کنیم دیگه. اشکال که نداره؟ دلم می خواست اون یارو که اون کارو کرده بود و یه جوری 🥚🥚 و بکشم دیگه جرات همچین کاری نکنه. اما خب به من چه. یارو راضی طرف راضی حالا منم ناراضی. دیگه چه خبر؟ هیچی دیگه. یه چند نغری بیشتر انگار بلاگیکس نموندن. باقی کجان؟ اخه تو کانالام خیلی فعال نیستن که. ناقلاهای بین المللی باز. این قهوه یخ دارا رو دوست ندارم. چایی داغ دوست دارم. مهدی و مهناز زنگ‌ زدن سَر کوچن دارن میان پیشم. سَر خرای عزیز. رضام تازه رسیده. زل زده به اون جمع و با سیگارش خفم کرده. دختره میز کناری به پسره مقابلش گفت تقدیم به پسر جذابم. رضا دلش و گرفته میخنده. میگم زهر مار. میگه آخه. میگم چی داد؟ میگه داره جعبشو باز میکنه. چرا به طرف میگه پسرم؟ پسرشه؟ میگم الاغ حرف عاشقانه س. میگه بهم حس بدی میده. میگم اتفاقا خیلی جذاب و روشن کننده س. نمی فهمی. چی داد؟ میگه ساعت. میگم مبارکه. مهدی و مهناز رو به روم دارن میان. نمیشه خیلی نوشت. ولی شما بنویسین. چیزای خوب و زیبا. نه چیای تلخ و سیاه.ولی جون شهاب کاش بیام اون یارو‌ رو من 🥚🥚 و بکشم. بزغاله هلندی.حالا جدا از یارو ری اکشن طرف رو اعصابمه. انگار به یه ورشم نبوده.بهش فکر میکنم کله م نامناسب میشه.مهناز رنگ‌ صورتی دوست داره. مهدی و هر روز شبیه پلنگ‌ صورتی میکنه. مهدی مشکی دوست داره. اما خیلی وقته دیگه نمی پوشه. آدما جالبن. دوست دارم کارهاشون رو . غیر اون یارو البته.