سوبر
روز خیلی خسته کننده و شلوغی بود. اونقدر که از وقتی رسیدم رو تخت دراز افتادم.پاهام از زیاد وایستادن داره می ترکه. گوشی و روی دماغم گذاشته بودم و سعی می کردم تعادل و حفظ کنم که نیوفته. همون لحظه حسین زنگ زد. گذاشتم رو اسپیکر. گفت شهاب جون چطوری؟ گفتم مخلصم. گفت چکار می کنی؟ گفتم داشتم یه سری مسائل و عمیق و با خودم حل می کردم. گفت دیگه چرا برام ازون کلیپای باحال نمی فرستی؟ گفتم حاجی به مولا اینقدر سرم شلوغه وقت هیچ کاری و ندارم. گفت امشب یه ایونت دعوتت کنم میای؟ گفتم کجا و چی؟ گفت خونه یکی از بچه ها . ساعت چهار و نیم ایران بازی داره. از یازده تا چهار کنسولم و میارم یه تورنمت میزنیم تا بازی ایران شروع شه.گفت سه تا پسریم توام بیای میشه چهار تا. گفتم غیر از شما سه تا. گفت هیشکی باور کن. گفتم اون سری هم گفتی اما داستان شد. گفت نه این بار واقعا هیشکی نیست. گفتم خستم و تخت خودم و ترجیح میدم.اصرار که بی تو حال نمیده و فلان و اصرار از من که صبح باید برم سرکار و نمی تونم. حال و حوصله ی این دور همی ها رو ندارم. اگه بچه های خودم بودن شاید می رفتم. اما اینا به قول ترامپ جزو لیست اول و دوم هم نیستن و خیلی با حاشیه های بعد این مراسماشون حال نمی کنم. خلاصه گفتم نه و به رضا زنگ زدم و گفت خوب کردی نرفتی.چون خبر دارم احتمالا خانم عابدینی و لبخند و آرامم هستن. بسیار خشنود شدم. اصن خداوند تو قران سوره ی فلان آیه ی بَهمان گفته اگه به گناه دست رد برنین یه خونه بهشت برای خودتون می خرین. پُر حوری. یه عالمه. فَت و فراوون. سرسره هم داره خونهه. به یاد ناصرالدین شاه. خلاصه همین دیگه. پیرم و خسته و دلم چیزی نمی خواد. جز آرامش و یه بوسه ی طولانی و یک بغلِ گرم نارنجی. که بزارمش زیر سرم و بخوابم.البته الان نه.الان اگه بتونم گوشیم و رو دماغم تا چند لحظه ی دیگه نگه دارم به عنوان جایزه برنده شدن می خوابم تا چهار و نیم بیدار شم برای بازی. توام بخواب. همه بخوابن. چراغارم خاموش کنین. صب میام میگم ایران چند تا خورد.شب بخیر.
