مامان نرگس

سحر یهو گغت مامان نرگس خیلی از گرما ناراحته. گفتم آره هوا خیلی گرمه.گفت نه هنوز‌ کولرش و روشن نکرده. بهو با تعجب گفتم؟ چرا خب؟ گفت چند باری به برادرام گفته ولی هنوز نیومدن سرویسش کنن. منم که بلد نیستم.حدود ده دقیقه بهش فُحش دادم که چرا بهم خبر نداده؟ گفت که مامان نرگس روش نشده و نمیذاشته. یه پنش دقیقه باز فُحشش دادم و چند ساعت پیش برگشتنی پوشال خریدم و رفتم‌ خونشون. به مامان نرگس گفتم ازت انتظار نداشتم بهم نگی. گفت نمی خواسته زحمت بشه و ازین حرف ها. کولر و براش راه انداختم و وقت رفتن دیدم رفته کیف پول گُل گُلیش و آورده. بهش گفتم دستت درد نکنه مامان نرگس جون این کار درسته؟ عمرن قبول کنم. بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم شمام مثل مادرمی. دیدم هنوز تو‌ لَکه.‌ و میگه اینجوری نمیشه و اینا.مامانا رو کامل می شناسم. اینجور وقتا دلشون میخواد یه کاری کنن تا دلشون آروم شه. به سحر گفتم چکار کنیم؟ یهو چیزی به ذهنم رسید. به مامان نرگس گفتم بستنی داری تو یخچالت؟ خیلی هوس بستنی کردم. دیدم چشماش از ذوق درخشید. سریع بلند شد و رفت بیاره. سحر گفت کار خوبی کردی .بستنی و خوردیم و بهش گفتم یکی از خوشمزه ترین بستنیا بود که تا حالا خوردم و خیلی چسبید بهم. خوشحال شد. باز گفت کاش میذاشتی.. گفتم من اینقدر خونه شما اومدم و رفتم که مثل بچه هات می مونم. هر موقع کاری داشتی فقط به خودم بگو.اگه باد خنکی به صورتت خورد و کیف کردی هم یه دعا برام بکن. همین برام کافیه.با کلی دعای خیر اومدم خونه و خلاصه یه خونه ی دیگه تو بهشت برای خودم‌ خریدم. نمیدونم این همه خونه رو میخوام چیکار. احتمالا اجارش بدم‌ به شما دوزخیا.

 

الانم خسته و گرما زده رو تخت ولو شدم و به یه چیز فکر می کنم. اینکه خیلی خیطه آدم بزاره خَم به اَبرو ی مادرش بیاد.میدونی از چی میگم؟ یه سری چیزا رو وقتی می بینم ابدا برام‌ قابل هضم نیست و حالم و خراب می کنه.