بارانِ تابستانی

 

امشب تهران بارون اومد. خیلی کَم اما شدید. و من غمگین ترین مَرد جهان بودم. مثلِ مرداد ۱۴۰۰. که مطمئن بودم هیچکس اون روزا اندازه ی من ترسیده و غم‌انگیز نیست. اون مرداد در به دره دارو خونه ها بودم و زیر بارونی که خیسم کرده بود نمی دونستم باید اشک‌ بریزم یا به خونه برگردم.امشب تا بارون گرفت قلبم ریخت پایین. بچه ها همون لحظه زنگ زدن که برم پیششون.تو راه با مریم صحبت می کردم. گفتم بارون تو تابستون حالم و بَد می کنه. گفت آره هوا شرجی میشه. گفتم نه به خاطر اینکه حس می کنم یه چیزی درست سر جاش نیست. وسط خیابون این عکس و هم از آسمون گرفتم. نارنجی دم‌ غروبش تو کُنج آسمون نیوفتاده. مثل همه عکسا که واقعیتشون خوشگل تره. اما خوشحالم اون تیکه ابره عجیب و شگفت انگیز و ثبت کردم.

 

رسیدم پیش بچه ها. فوتبال نگاه می کردن. دوره م کردن و گفتن برامون داستان فوتبالی بگو. کنگو اون لحظه ها از انگلیس جلو بود. گفتم اسم قبلی کنگو ، زئیر بوده. تا چند سال قبلم با اون اسم شرکت می کردن. گفتم دوست ندارم تیم های ضعیف و آفریقایی بیان بالا. نگین گفت این حرفای نژاد پرستانه چیه استاد؟ گفتم به خاطر رنگ پوستشون نمیگم. تیمای ضعیف باید تو حذفی حذف بشن. مراحل بالاتر نبرد قدرت ها با همه. گفتن بازم بگم. گفتم فرانسه احتمالا یه پای فیناله. با اینکه فن آرژانتین و مسی هستم اما تیم خروس ها امسال وحشتناکن. جذاب و پلی استیشنی . مهدی و مهناز گفتن داستان داستان.گفتم خاکپو بازیکن تیم‌ لاله های نارنجی اون شب وقتی گُل زد گریه کرد. چون چند روز قبل از بازی بچش و از دست میده. همسرش باردار بود و بچه به دنیا نیومده از دنیا میره.

 

الان که دارم این پست و مینویسم بلژیک از سنگال عقبه و من همچنان دوست ندارم تیم های آفریقایی برنده شن. و احتمالا اگه بچه ها بودن براشون داستان دوکو رو میگفتم. بازیکن تیم بلژیک که وسط جام جهانی تیمش و ول میکنه و میره بلژیک پیش همسرش که باردار بوده. چون معتقد بوده دنیا و فوتبال به یه ورم وقتی خانمم بهم احتیاج داره و باید پیشش باشم. چند روز پیش بچشون به دنیا میاد حالا اونم برگشته به تیم و الانم داره بازی می کنه. 

 

وسط این پست سنگال گل دوم و زد. واقعا بلژیک تیم نیست. چطور نبردی این تیمو اردشیر؟ 

 

بگذریم...

 

وقتی داستانای فوتبالیم تموم شد گفتم‌ فوتبال به غیر از ورزش برام‌ زندگی بوده. همیشه همه ی زندگی ها به یه داستان احتیاج دارن. کاش همه ی اون داستانا داستانای قشنگ باشه.چند دقیقه بعد دیدم نگین و‌ دنیا دارن پچ پچ می کنن. گفتم چی شده؟ گفتن یه سوال داریم. گفتم خب بپرسین. گفتن‌: از کجا بفهمیم ازمون خوشش میاد؟  گفتم : من یه کتاب دیویست صفحه ای دارم به عنوان "نشانه هایی که یعنی چندان تو کَفتون نیست"، رضا گفت کجاس؟ گفتم همه صفحه هاش سفیده، فقط تو صفحه ۵۱ وسط صفحه نوشتم " نگاتون نمیکنه زیاد" .