بغل
جا مانده | 23:01 1405/4/12
از غروبی انگار یه چیزیم پایینه. نمی دونم چی. ولی سَر در گردش داشتم. کُل اتاق دور سرم می چرخید. تاب تاب عباسی.بعد خوابم می گرفت. خواب مساوی بود با اغما. یعنی یه چند ساعتی که خوابیدم حس کردم از دنیای خواب هم اونور تر رفتم. جایی نزدیکای عروج. اما خب برگشتم. با همون حال تلو تلو گفتم برم یه دور برنم. بچه ها رو دیدم. مهدی بازوی من و گرفت با دست چپش. رضام از اینور دستم و گرفت. گفتم بریم یه چی بخوریم بره بالا یه چیم که پایینه.بعد مهدی با دست راستش مهناز و سفت چسبوند به خودش، پرسیدم بقیه چرا بغل نمیکنن همو تو خیابون؟ رضا گفت چون مکان دارن. مهدی گفت انگار اینا که دارن جوجه سیخ میزنن کنار رودخونه رو بگی بدبختارو، اشپزخونه ندارن، بعد سفت تر بغلش کرد.
