اون روزا ما دلی داشتیم
بعد سی و چند روز همچنان با صدای هر انفجار تپش قلب میگیرم. برای درمونش هر بار یه روش مسخره ای رو در نظر میگیرم. امشب که صداها نزدیک بود رفتم تو یوتیوب وطنی و سرچ کردم سریال خط قرمز. مغزم این شکلیه که تو مواقع بحران و استرس تصمیم میگیره یهو خاموش شه و رو به روزایی باز شه که دلی داشتیم.واسه بردن جونی داشتیم ،واسه مُردن کسی بودیم،پاییز و بهاری داشتیم...یهو سوییچ میشه به روزای پُر رنگی که زندگی برامون قشنگ تر بود.سنمون کم تر بود و دغدغه هامون همقد سنمون. چه میدونستیم دنیا دست کیه. هرچند بعید میدونم دنیای اون روزا دست هرکسی هم بود اینقدر همه چیز مثل الان ترسناک بوده باشه.که اگه بود حسش می کردیم درکش میکردیم. تنها چیزی که یادمه همش حال خوش بود. بودن عزیزانی بود که الان نیستن. دیدن سکانس هایی بود که اون روزا مزه ی دیگه ای داشت. به یاد ناصر بَدمنِ جذاب سریال که کراش دختر و پسر اون سالا بود.. رامین و امیر بچه ی خوبه ی داستان و کامران و دکتر نیما و اون پیرمرده که کلبه ای داشت وسط جنگل...
