شب های جنگی
نمیدونم این پست های ته شبی جنگی تا کی قراره ادامه پیدا کنه. اما چکار میشه کرد؟ خسته و دل نگرانم. دیشب ساعت دو و نیم صدای عجیبی میومد. اونقدر که از خواب پریدم. شبیه جنگنده بود. چند تا. از رو تخت بلند شدم رفتم پنجره ی اون سمت خونه، هیچ صدایی نمیومد. اما از پُشت پنجره ی اتاقم صدای شدید جنگنده میومد. رفتم تو خبرگزاری ها هیچ چیز در موردش ننوشته بودن. حس کردم خیالاتی شدم. یا شاید صدای باده. یا صدای سفینه ای که قرار بود بیاد. اومدم تو گشت و گذار .یه وبلاگ که نویسنده ش تو تهران بود همون لحظه نوشته بود که نمیدونه صدای باده یا جنگنده. خیالاتی نشده بودم. اومدم تو پذیرایی رو مبل نشستم و سرم تکیه دادم و به سقف خیره شدم. بعد یک ساعت صداها قطع شد. اومدم رو تخت ساعت سه و نیم خوابیدم و ساعت پنش با صدای انفجار دوباره پریدم. اما حوصله ی از تخت پایین اومدن نداشتم. گفتم رهاش کن بره رئیس.بعد از انفجار به یه خواب عمیق رفتم. خواب هم دیدم. اما نمی تونم بگم. همه چیز و که نباید بگم. اصلا نمیشه گفت. ربط داشت به همون لحظات جنگی که زاد و ولد زیاد میشه. دیگه نشکافم. از صبح تا الان با چند تا قهوه سر پام. نشست خبری این پرزیدنت دیوانه رو هم دیدم. بیشتر نگران شدم. آدما خیلی نگران نیستن. نمیدونم من چمه. ایشالا که خیره. بخوابیم. ایشالا خواب خوب و قابل گفتن ببینیم. شب بخیر جوان ایرانی.
