من اگه تاریکم ، غمی نیست

 

کتونی های نارنجی برای کودکی که هرگز زاده نشد. یعنی من می خواستم که زاده بشه. اما یه نفری نمیشد.پنجاه درصد من حل بود.اما باقیش منحل.هر بوتیک و فروشگاهی که میرم حتما یه سر به قسمت بچه هاش می زنم. جذابن. آدمک های کوچولو. لباس ها و کفش هایی که قراره تو تن بچه هایی که بوی شیر میدن برن. من فکر کنم بابای خوبی میشدم. رضا اون بار میگفت دختر حامد و خیلی بامزه بغل کرده بودی‌ و باهاش بازی می کردی. انگار تجربه ی زیادی داشتی تو پدر شدن. گفتم من ذاتن پدرم.از وقتی که یادمه. از وقتی که بعد از رفتن بابا تو نوجوونی باید پدر میشدم.به اجبار. کاری ندارم که خیلی ها میگن بچه داشتن تو این روزگار بر مبنای دو دو تایی که میشه چار تا منطقن درست نیست و فلان و بیصار و بهمان. من سَر زندگی کردن همیشه اشتیاق داشتم. یه اشتیاق بی اندازه و احساسی. قطعا در تولید بچه کوشا می بودم و همراه با رضایت کتبی مادرش حداقل با پنش تا دختر کارو در می آوردیم. داشتن کودکی که شبیه به محبوب بی آزار و زیبا رویی باشه که عاشقش هستی. تیکه ای از وجود خودت که با تیکه ای از محبوب نجیبت مخلوط شده و موجود شگفت انگیزی رو به وجود آورده که قراره زندگی کنه. با سختیاش. با اوج و فروداش. با تمام‌ دهن سرویسیاش. با چیزایی که تو تجربه نکردی و شاید اون این بار قراره تجربه کنه و به خاطر براورده شدنش آسمون و براش زمین میاری. یه چیز بگم؟ من همیشه تو نوجوونی فکر می کردم مَردی میشم با تعدادی بچه و زنی مُرده. ذهن ستمکش و غمدیده ای داشتم. البته که هیچ وقت برای اون نو گلای خندان زن بابا نمی آوردم. خودم میشدم مادرشون. چرا این مُدلی فکر می کردم؟ جوابش و احتمالا همه ی هم‌ نسل هام بدونن.