برای اصفهان ، برای ایران

کافه پیش بچه ها بودم . حرف ها بر محور اوضاع و احوال روز بود.چیز هایی گفته میشد که از شنیدنشون خوشم نمیومد.البته این حرف ها از جانب بچه ها گفته نمیشد.ما با هم بزرگ‌ شدیم و دیگه میدونیم چی رو باید بگیم و کجا چی رو نگیم‌. همو کامل می شناسیم. صفر تا صد.حرف ها از جانب چند تا مهمون غریبه زده میشد که امشب اومده بودن.از شرق تا غرب سیاست و شکافته بودن و داشتن وسط میز با دو تا میله ی بافتنی می بافتنش. با صدای جیغ مانند دخترک که عین مَته داشت تو مغزم فرو میرفت چایی می خوردم و گوشیم و نگاه می کردم. من واقعا خسته م از حرف های صَد من یه غاز. درست و غلطش و کار ندارم. اما مغزم برای حرف هایی که از رو شکم زده میشه دیگه جا نداره. سعی کردم نشنوم از لذتی که دخترک ها لب ساحلِ شمال از جنگ داشتن می بردن و ترجیح دادم بیام تو گوشی و تو بلاگیکس این رفیقِ یک ماهه و توی وبلاگ رفقای یک ماهه اما انگار هزار سال آشنا بچرخم.

تو بعضی از وبلاگ ها، رفقا عکس شهراشون و گذاشته بودن. یکی از عزیزان عکس از اصفهان گذاشته بود.اصفهانِ زیبا.حاجی من چقدر این شهر رو دوست دارم. دومین جایی که خیلی بهم خوش گذشت بعد از شیراز این شهر بود. توی این جنگ خیلی ازش خبر میومد.یه آمار بود نوشته بود بعد از تهران و کرج و جنوب، اصفهان بیشترین حملات و داشته.همیشه غمگین بودم به خاطرش.چقدر مزه ی اون سفر باهامه.من دیوانه ی تاریخم و اصفهان برام‌ خود تاریخ بود.یه بار بیشتر ندیدمش اما همون یه بار خیلی چسبید. نقش جهان درجه یک..چه شب و روزایی توش گذروندم.بریون.. هیچ جا مثه بریونی اصفهان تو تهران پیدا نکردم. اون بار که شنیدم عالی قاپو و مسجد شیخ لطف الله و این بناهای تاریخی آسیب دیدن به معنای واقعی قلبم درد گرفت.رضا اون روز میگفت جنگه دیگه.طرف یه هدفی نشونه داره میزنه. براش اهمیت نداره دور و برش چیه.گفتم میدونم.گفت آدم باید غصه ی مردمی رو بخوره که تو این جنگ کشته شدن. گفتم دلم برای اونا که کبابه. اما این بناهام هزار سال قصه پشتشونه.هزار سال هویت. هزار سال تاریخ. عمر پشت اینا هر روز و سالش رو باید با طلا نوشت.اینکه یه کشور دو کشور اصلا هرکی و به هر بهونه ی درست یا غلط یه خط روشون بندازه انگار خط رو قلب من و وجودیتم انداخته. از نادرشاه و کریم خان و چمیدونم بیا تا قاجار و حتی قبلش این بناهای تاریخی تو این مملکت سالم باقی موندن.بعد الان اینجوری آسیب ببینن خیلی دلم میسوزه. مثل همون حرفی که چند وقت پیش زده میشد گرفتن خارک و جزیره های دیگه.کله م و واقعا خراب می کرد.اینجا بحث ایرانه .چیزی که این بزغاله با صدای تو مخیش نمی فهمید. گور بابای هر حاکمیتی. از هزاران سال پیش تاریخ و بخونی بیای جلو این ایران خانم عزیز از هر وَری هرکی رسید یه تیکش و کَند و برد. از شرق تا غرب هرکی می رسید میگفت مال منه.یه روز خوش این کشور ندید که ندید.تو این جنگم باورم نمیشد یه شب بخوابم و تو اخبار بگن فلان جای مملکت یکی اومده و میگه اینجا مالِ منه. امیدوارم اون روز و نبینم چون واقعا تیر آخره برام.

به عکسا نگاه می کردم. به اصفهان فکر می کردم. به دخترک و حرف هاش فکر می کردم و دلم برای ایران پُر از عزا بود‌.اونایی که من و میشناسن میدونن من کیم و چیم و نظراتمو میدونن. در مورد اتفاق های قبل از جنگ و حتی از خیلی قبل تر‌. از ۸۸ بگیر بیا تا الان. همون ۸۸ ای که خیلی از این عزیزان حتی سنشون قَد نمیداد. ولی عشق من به این ایران خانم یه داستان جداست.همه صبوری من رو‌ هم خیلی میشناسن.ولی چقدر سخته این روزا صبور بودن پسر.چقدر سخت.

غرق در افکارم بودم که نمیدونم چند دقیقه گذشته بود که دیدم رضا میزنه به پهلوم. سرم و از گوشی دراوردم و نگاش کردم و گفتم هوم؟ گفت با توعه. انگار دخترک چند بار صدام کرده بود و نظرم رو خواسته بود و من جای دیگه ای غرق بودم و اراجیفش و نشنیده بودم. با همون صدای مَته ایش پرسید نظر شما چیه؟ گفتم نظرم اینه ایران همیشه ایران می مونه. چه شما بخواین. چه نخواین. چه اون گنده تر از شماش بخوان یا نخوان.ایران همیشه ایران می مونه.چه ما باشیم چه نباشیم.آباد و آزاد و رها از هر اهریمنی.البته که بی معرفتی و بی وفایی هارو هم هیچ وقت فراموش نخواهد کرد. اما اونقدر دلش مثل دریای خزر بزرگ هست که مثل همیشه دستاش و باز کنه و هممون رو تو آغوش خودش بگیره.

میگه:

قَرقاولی ماندست در پیراهن سبزت...

ای مَرغزار تا گلو خون تا کمر آتش...  

شب بخیر.

( کلیک )