کوچه های شهر

غروب خسته از مُشت و لگد زندگی گفتم یه ساعت بخوابم و یکم بعدش باز دوباره رعد و برق های عظیم الجثه تهران شروع شد.تو خوابِ عمیق بودم و با ترس پریدم و یکم‌ طول کشید بفهمم کجام و چی شده. آخر شب هم زیر بارون باهاری زدم بیرون و تو کوچه های پایتختِ غمگین قدم زدم. خیلی چسبید. به هزار تا چیز فکر کردم و به هیچ چیز فکر نکردم. امشب تو هارد داشتم فولدر شیراز و می جوریدم و خاطره بازی می کردم،گفتم این فیلمی که اون سال گرفتمم بزارم اینجا. به یاد شب تا صبح راه رفتنای کوچه های شگفت انگیز سنگ سیاه و گذر داش آکل و اون سمتش سَر دُزک و...مایی که در به در تو پاییز دنبال مرجانی بودیم که عشقش، داش آکُل و کُشت...

( کلیک )

شب بخیر .