ایران پیما

 

یکی از رفقا تو‌ کامنتا در مورد سفر با اتوبوس نوشته بود، داشتم فکر می کردم آخرین بار کی با اتوبوس به جایی سفر کردم. آخریش فکر کنم زمانی بود که آموزشی باید میرفتم بیرجند. با کفش و کلاه و پوتین. تَه دنیا بود. خدا شاهده سی بار من طلوع و‌ غروب خورشید و تو اتوبوس دیدم ولی نمی رسیدیم. اولین بارشم یادم اومد. کوچولو بودم. آفتاب نَزده، کَله ی صبح، حتی شوفرام خواب بودن با یه ساک دو‌ برابر خودم با خانواده می رفتیم شمال. اتوبوس های زِوار در رفته ی ایران پیما.آدمایی که تو ترمینال خوابیده بودن و بوی گند بنزین و اگزوزای حیدری. اتوبوسایی که با یه گاز و ترمز تمام شیشه هاش و صندلی هاش شروع می کردن لرزیدن.اون سطلای قرمر کوچولوی آویزون کنار صندلی ها. کیسه فریزر پنگوئن، دل و‌ روده ی بالا اومده ی من که سر هر پیچ جاده چالوس تموم اون سطل قرمز کوچولو خوشگلا رو پُر می کرد. لیوان های فلزی و‌ پارچ‌ های پلاستیکی قرمز که شاگرد شوفر از صندلی اول تعارف میکرد، رستوران های درب و داغون و تو سَری خوره بین راهی. مَردایی که بچه ها رو سَر پا می گرفتن و عده ای که دنبال مستراح می دوییدن. شام،شاش،نماز،نیم ساعت دیگه حرکت.راننده داد میزد. و بالاخره با جیگر درومده و چشمای از حدقه زده بیرون می رسیدیم به مقصد. پدر بزرگ مادربزرگی که بسیار دوستشون داشتم. اون سماور همیشه جوش و بوی زمین های برنج و چایی، فرقون سواری و گُل کوچیک دم ساحل،بوی زندگی ای که ارزش همه ی اون مصیبتارو داشت. زندگی تو‌ روزگاری که سختی کم نداشت اما رنگ و لعابش اونقدر زیاد بود که نخوای با یه روز از این روزا عوضش کنی. این روزایی که میگن اتوبوسا وی ای پی شده و صندلیاش تخت میشه و خدمات ماساژ کف اتوبوس و آفتاب گرفتن‌ رو سقف اتوبوس مهیاس و ... ولی من همون ایران پیما رو با همون آدمای داخلش ترجیح میدم. یه خاطره ی خیلی بَد هم در زمینه ی همین سر در گردش گرفتن و گلاب به روت شدن داشتم که فاکتور گرفتم.چون احساس می کنم تو این پست یه بوی تُندی اولش پیچید. در نتیجه نمیگم‌ تو یکی از همون سفرا به دلیل نبود کیسه فریزر پنگوئن محتویات دل و رودم و کجا و به کی و به چه شکلی تقدیم کردم. برم‌ عود روشن کنم هوا مساعد شه‌.