بعد از مهمونی

مهمونی بودیم. داشتم فکر می کردم مهمونی های قدیم، قدیم منظورم‌‌ قبل ازین چند سال کذاییه، بحث های داغ مهمونیا چی بود اغلب؟ یادم نیومد. شاید در مورد فک و فامیل و کی چیکار کرد و کی شوهر کرد و کی زنش و گاز گرفت و اینا بوده و چون خیلی بحث های مورد علاقم نبوده گوش نمیدادم و‌ یادم نمونده. اما بحث این روزا بحث های عجیب غریبیه. اول اینکه سَر شب و اول مهمونی یه چند تا پدافند حیدری دَر کردن و پشم و پیلمون ریخت. نمیدونم چی بود داستان، اما نوای کربلا کربلا ما داریم میایم می آید. اما الان که اومدم خونه و دوش گرفتم و دراز به دراز رو تخت ولو ام دارم به بحث های فوق سنگین ! امشب فکر می کنم. نتیجه ای که بعد چند ساعت حرف به دست اومد اینه که الان روزای خوبمونه و تا چند ماه دیگه چیزی برای خوردن نداریم. بعد من یه گوشه نشسته بودم و الکی سرم و تکون میدادم ‌ و الکی با همه موافقت می کردم ‌و از جعبه ی شیرینی تَر ! که جلوم گذاشته شده بود رولت های خوشگل بَر میداشتم و با چای می خوردم و همش میگفتم نه بابا، واقعا؟‌ عجب آدمایین.به نظرم هیچ چیز ارزش از دست دادن لحظه های گرانبهایی که چایی رو با شیرینی تَر می خوری نداره.میگم اگه چند ماه دیگه همه اجناس تموم بشه بعد آدما شروع می کنن به خوردن هم؟ من به عنوان یک‌ آدمی که دچار اضافه وزنم بسیار نگرانم. خوابم نمی بره. نظر شخصیمم اینه که دلم می خواد چشمام و ببندم ‌و وقتی بیدار شدم، یه جای دور باشم. خیلی خیلی دور.یعنی اونقدر دور که زمین هم تو تصوراتم نباشه. مُرده شور این کره ی گردالی زیبا رو ببرن که نمیذارن به رولت از گلومون راحت پایین بره. چمیدونم‌ والا. زور بزنیم بخوابیم. امیدوارم خواب شما آدما رو نبینم که با چنگال افتادین دنبالم.شب بخیر جوان رزمنده ی ایرانی.