دیشب تو کوچه ی مام عروسی شد. گفتیم بعد از یه ماه که به خاطر جام جهانی روتین خواب سیندرلاییمون تغییر کرده بود زود بخوابیم.جات خالی خسته بودیم و خواب تو مُشتمون. یَک خواب عمیق نزدیک مرگی کردیم. اما.. به ما نمیرسه با آرامش خوابیدن. ساعت سه سه و نیم بود موقع اذون صبح با صدای پدافند مثل بُز پریدیم. داشت یادمون می رفت صداش چه شکلیه.داشتیم فراموش میکردیم طنین دلنواز انفجارو. اما خب زندگی تو خاورمیانه یعنی تکرار کابوس ها. چند دقیقه طول کشید تا بفهمم چه خبر شده. ریمیکس صدای پدافند و اذان مسجد ریمیکس عجیب و غریبی بود که تو پلیره هیچ دیجی ای هم پیداش نمیکنی. حالا اومدیم بخوابیم خواب که از مشتمون پریده بود.اینام ول نمی کردن. تا خود صبح یه خط در میون آتیش ول میدادن تو آسمون بی نوای پایتخت.خلاصه که بعد از جنوب و شیراز و اصفهون جنگ کشیده شد به تهرون. استوری بذاریم برج میلاد و بغل کنیم یا زوده؟ برج میلادی که خیلی وقته سرش و تو ماتحتمون احساس می کنیم.مملکت غزه شده رفته حاجی. انگاری باید عادت کنیم به این وضعیت. همیشه از حاج خانم میپرسیدم چطوری یه جنگ هشت سال طول کشید؟ الان دارم میفهمم چه شکلی.چشم بهم بزنی میشه یه سال و .. نه. امیدوارم ادامه نداشته باشه. حدود دو ماه هر روز رو سرمون کفِ تهرون موشک بارید و هیچ شَبیش عادی نشد. الانم نمیشه. جنوب و شمال و شرق و غربش فرق نمی کنه. کاش شیاطین برن و بشه واقعی ایران و بغل کنیم نه تو استوریا.. سَر درد سَگِ امروزمم میذاریم پای جان فدایی براش. کاری که از دستمون بر میاد.
این ماجراجویی هم تموم شد . جام جهانی رو می گم . میخواستم به مناسبت این یه ماهِ جذاب چیزی بنویسم چیز خاصی به ذهنم نیومد . جز اینکه خوشحالم این جام جهانی رو هم دیدم . نشستم و یکم تو وبلاگم گشتم و دنبال جام جهانی های قبل گشتم که در موردشون نوشته بودم . دو تا جام جهانی قبل رو پیدا کردم . یکیش جام جهانی هشت سال پیش روسیه بود که فرانسه و کرواسی تو فینال بازی داشتن و فرانسه قهرمان شده بود . گویا اون سالا خیلی با فینال حال نکرده بودم و از ریخت فرانسه هم خیلی خوشم نمیومده .به جاش عاشق بازی های پرسپولیس بودم و دلتنگ بازیاشون . چه کردین با این جامانده که به این روز افتاد؟ ( کلیک ) از امباپه هم نوشته بودم و گفته بودم ستاره ای در حال ظهوره . داری استعداد یابی های شهاب جون و ؟ هشششت سال پیش این حدس و زده بودم و الان اون تو این جام جهانی اقای گل شد . کلی از این پیش بینی ها تو اون وب داشتم. بعدن میام می نویسم تا بیشتر به خودتون بمالین به خاطر داشتن همچین رفیق درجه یکی . ( کلیک ) اون سالام حتی بازیکنای تیم ملی رو مُخ بودن که اینجوری در مورد سردار نوشته بودم . فکر کنم این تنفر بر انگیز شدنشون از اون سالا داشت شروع میشد . که الان رسیده به اوجش . یه مُشت باسن نشور پلشت . از مربی به پایین . و جام جهانی چهار سال پیش . جام جهانی قطر . که آرژانتین و فرانسه تو فینال بودن و آرژانتین قهرمان شده بود . اون سالا از مسی نوشته بودم که بعد اون قهرمانی آخرین بازیش بوده و خدافظی کرده و نمیدونستم چهار سال بعد هم باز در حال بازی کردن باشه . از جام جهانی امسال نوشته بودم و گفته بودم دیگه احتمالا جذاب نیست و خب این و اشتباه کرده بودم چون امسال هم خیلی لذت بردم . حتی با بیشتر شدن تیم ها . و نوشته بودم و آرزو کرده بودم کاش چهار سال بعد یعنی امسال و الان، دستم بخوره به خیلی از چیزایی که دلم می خواسته . خوندن پست های قدیمی اونم با این همه سال گذشتن برام خیلی جذابه . بزرگ شدن و گذر عمرم و توشون می بینم . دستم خورد به خیلی از چیزایی که می خواستم بعد چهار سال؟ خب به خیلی چیزا که حدس میزدم نه . اما خب ناشکر نیستم و به یه سری چیزا هم هرچند اندک رسیدم و بابتشون خدارو شکر . ( کلیک ) . و اینم از جام جهانی امسال . فینالش خیلی برام دلچسب نبود .نه آرژانتین تیم همیشگی بود نه کلا نتیجه نتیجه ی دلخواهم . و خب فوتبال هم همینه و این همه سال تجربه بهم نشون داده که هیچ چیز همیشه اونجور که می خوایم پیش نمیره . این دوره هم تموم شد . خیلی بیشتر از جام هایی قبلی بازی هارو دیدم و لذت بردم . اشک های مسی فراموشم نمیشه . بلند شدنش پای یامال یادم نمیره . و اون لحظه ی رفتنش به سمت رختکن و پشت سرش که پُر از جشن و شادی ای که بود که مال اون نبود یکی از سینمایی ترین سکانس هایی بود که برای من عشق سینما می تونست رقم بخوره . یه تیتراژ پایانی سهمگین . و این بار دیگه بعید میدونم چهار سال دیگه مسی همچنان بخواد بازی کنه ! و من آرزوم برای چهار سال بعد و جام جهانی مراکش - پرتغال- اسپانیا اینکه که زنده باشیم و کشوری به نام ایران باقی مونده باشه و همه ..هممممه .. تو امنیت و آرامش و سلامت در حال زندگی کردن باشیم . همین .
گفته بودم شهرزاد و دارم ریواچ می کنم؟ اونم بعضی روزا. نمیدونم یادم نیست. این روزا آلزایمرم شدیدتر از قبل شده. آخرای فصل یکشم. اونجایی که بزرگ آقا باعث میشه تا شهرزاد و قباد طلاق بگیرن و بچشون کویر و بسپارن به شیرین دیوونه. این اپیزودش جایی که قباد اومده بود دنبال شهرزاد دم دانشگاش و تو ماشین صحبت می کردن یکی از اون دیالوگ خوبا رو داشت. اونجا که شهرزاد به قباد گفت عاشقِ بُزدل عشق رو ضایع می کنه. میگفت خواهش می کنم این قدر واژه ی دوست داشتن و با الکی گفتنش نابود نکن. و من به عاشق های بُزدل در طول تاریخ فکر کردم.به اینکه آدم های ترسو چقدر و هیچ وقت تو مختصات زندگیم هیچ جایی نداشتن. اینکه آدم از عشق و زندگی بگرخه خیلی خیطه حاجی. امیدوارم هیج وقت هیشکی دچارش نشه.
داستانِ اون امیر حسین رستمی و عشقش مریم هم بود. همون بازیگرای تیاتر. که دختره پول و قدرت اون جناب سرهنگه متاهل هوش از سرش برده بود و باعث شد به پسره جواب منفی بوده. نامرده بی معرفت.
بریم یکم تخمه بخریم برای بازی فاینال. قصه به آخر رسیده .. امیدوارم تهش هپی اندینگ باشه و مام خوشحال. نشدم فدای سرشون. مهم لذت در طول مسیره حاجی.
دراز کشیده بودم جلو تلویزیون قبل از شروع شدنِ فوتبالِ رده بندی، یکی از کانالا داشت یه پسره ی توریست ایرانی رو نشون میداد که قبلا چند تا برنامه ازش تو یوتیوب دیده بودم. این بار رفته بود هانوی ویتنام. پایتخت این کشور. که کُلی داستان و پُشت سَر گذاشته این شهر و کشور که حالا کاری ندارم. اما یه جاش بود پسره نشست کنار ویتنامیا و یه آبجوی تگری با دو درصد الکل زد بَر بدن و پُشت بندش گفت رسمه باید بادوم زمینی شور بخوری و در ادامه یه عالمه از میوه های عجیب غریب اونجارو خورد و ... تو کُل این مستنده به این فکر می کردم این بشر چقدر من و داره زندگی می کنه. با یه کوله خیلی از کشورارو رفته و میره و عشق دنیارو داره می کنه. کاش زندگی بعدی اگه وجود داشت بتونم این مسیر رو برم.
دلیل برگزاری رده بندی چیه واقعا؟ دو تا تیم شکست خورده بدون حس و حال چرا باید باهم بازی کنن؟ بازی شکست خورده ها جذاب نیست. اما خب دارم میبینم تا فینالِ فردا که بشوره ببره. فغانس داره به چیزِ سگ میره.
ماه امشب و دیدی؟ خیلی خوشگل بود. شبیه تو بود. یه درصد ازون زیباییش هم تو این عکس نیوفتاد. اون سیاره درخشان کنارش زهره س؟ چند وقتی هست همیشه کنار ماه اون و می بینم. اون منم. نشستم دارم روی ماهت و میبینم. به مولا. شب بخیر جوان پر از امید ایرانی.
امروز همش این آهنگ رو زیر لب می خوندم. مخصوصا اینجاش که میگه:من از سمتِ سپاه عشق بازان آمدم سویت..که بنویسم خجالت می کشد ماه از گُل رویت.."
داشتم گشت و گذار و بعد مدت ها یه نگاهِ مبسوط می کردم. دیدم یه سری تنش بود بین اینوری و اونوری و وسطی باهم. تو بیست و چهار ساعتِ گذشته.بعد پُستِ من اون وسط بین جنگ و جان فداها که داشتن یَقه جِر می دادن می درخشید که از حلوای دختر همساده نوشته بودم.حقیقت خندم گرفت خب.بامزه بود.هرکی ندونه فکر میکنه طرف یعنی من کُلا تو یه دنیای دیگه سیر می کنه.اما خب کیه که ندونه چند وقتی هست میخوام ازین اوضاع و احوال 🥚🥚 بنویسم اما نمیدونم چه مُدلی قلم در دست بگیرم و نامه ی خود را آغاز کنم که فحش به کسی ندم.حال و حوصله ی به در بگو دیوار بشنوه هم ندارم. در نتیجه سکوت پیشه کردم تا ببینم چی بنویسم ازین احوال جنگی. بعد آخه میدونی یه سری حرفایی که این روزا زده میشه چه تو وبلاگا چه استوریا خیلی برام اسپویلن. یعنی دقیقا همون احوال جنگِ اول و جنگِ ! دی ماه و جنگِ قبل عید. انگار همه یه مُشت ربات هستن که بعد یه مدت میان و یه سری حرفا رو تکرار می کنن و ایران و تو استوریا بغل می کنن و میرن دنبال کارشون. این جنگ سومی هم که نمایشش و اداش از خودش هم بیشتر شده. آهنگای حیدو هدایتی و قصه های احسان عبدی پور و بزار و بگو جنوبِ مظلومم. تو این زمینه حرف زیاد دارم. که مطمئنن خیلی خوشایند خیلیا نیست. که خب اینش به یه ورم. اما بعدا در موردش حرف می زنم. فقط جانِ خودتون اینقدر یه سری حرفارو عین چیز تکرار نکنین. بیشتر بخونین. بیشتر ببینین. بیشتر فکر کنین و مثل کاربُن حرفاتون و کپی نکنین اینور اونور. حتی اگه قراره تغییر کنین هم اشکال نداره.تغییر عقاید خوبه. آدمیزاد خوبه تغییر کنه. نگران این نباشین چون افتادین زمین باقی مسیرم مجبورین سینه خیز برین که کسی شک نکنه. میگیری چی میگم دیگه؟ فقط یه چیز میگم تو دلت بگو بیش باد. خدا مُسببین نابودی ایران و از اون بُرج تو چابهار تا سربازای طفلکِ اون پادگان و اون صیادای بنده خدا که از لنجشون یه تیکه موتورش مونده بود رو لعنت کنه.دو صد برابر بیشتر از چیزی که من هم گفتم لعنت کنه.
من عاشق حلوام. یعنی صبح تا شب به مدت خیلی طولانی تا ماه های بسیار زیاد بهم حلوا در اشکال و طعم ها و مدل های مختلف بدی بسیار راضی و خشنودم. امروز اون دختره همساده بود که اون سری برام شُله زرد آورد. یادته؟ همون که بنده رو همچون انسان های نخستین اون روز دیده بود، باااز نذری آورد.پستش و گشتم پیدا نکردم. خلاصه، حاجی این چرا اینقدر نذری میاره؟ این جمله در ذهنم شکل گرفت. و به این نتیجه رسیدم ایشون از اون روز بعد دیدنِ لختم دیگه نتونسته اون تصویر رو فراموش کنه و هر شب رو با بد خوابی تا صبح یه چرخ زده و به یاد سیکس پَک هام هر شب زده به جدول. نشون به اون نشون که به هیچکدوم از همسایه ها این نذری رو نداد جز ما. اصن تو بشقاب یا سینی هم نبود. تو دستش گرفته بود و وقتی در رو باز کردم کلی لبخند شیش در چهار رو صورتش نقش بست. گفت بفرمایید و این بار که چند درصد پوشیده تر از قبل بودم هُل نشدم و حلوا رو گرفتم و گفتم خدا نذرتون و قبول کنه. یعنی نذرش چی می تونه باشه؟ کاش زودتر بیاد و بگه میمیره برام و بدون من نمی تونه زندگی کنه و من حلوای روز های تلخش هستم . چون من تو این سن و سال خیلی حال و حوصله ی قِر و قمیش بازی های عاشقانه ی تینیجری رو دیگه ندارم. وقت تنگه. البته اینکه جواب من مثبت باشه رو مطمن نباش. چون حلواش اصلا شیرین نبود متاسفانه و این یه پوئن منفی به حساب میاد.
امروز دوستی کامنتی برای یکی از پست های قدیمی اون وبلاگم گذاشته بود. ( کلیک ) باعث شد برم و کمی از آرشیو اون سالا بخونم.تو کامنت نوشته بود خوشحال تر و با حوصله تر بودم تو اون سالا. راست میگفت.قدیما همه چیز پُر رنگ تر بود و بزرگ تر شدن باعثِ سیاه و سفید شدن خیلی از حالات آدم میشه. خلاصه تصمیم بر آن شد گاهی از پست های قدیمیم و اینجام بزارم که بخونین چون برای اونجاتون خوندنش مفیده . به هر حال اکثرتون *ونِ گشاد، مایه ی نشاط دارین و قطعا پست هایی با قدمت دو هزار و پونصد سال رو نمیشه همش و برین بخونین.ستین هنوز می خونه؟ یادمه چند وقت پیش ها تو یه ویدیویی شکمش بادکنکی شده بود و احتمالا اونم زاییده.بعید میدونم دیگه موهاش اینقدر قشنگ باشه. دلم برای مادر اژده هام تنگ شد. چه روزایی بود روز های گیم اف ترونز دیدن. راستی من همچنان رو نظرم هستما. از سال ۹۹ تا به امروز. اکثر وبلاگ نویسا همون شکلین. یعنی اون نظرم همچنان تغییر نکرده. متاسفم براتون.
از بَقالی سَر کوچه که به خودش میگه هایپر مارکت ایشون و خریدم تا یکم خوشحال شم. اگر امروز جوانی پیر و ریشو در خیابان های داغ تهران دیدی که با سه متر طول و چهار متر عرض راه میره و ایشون و تو هوا تکون میده و زیر لب می خوند: "شاپرک خسته میشه، بال هاش و زود میبنده، روی گُلا میشینه، شعر می خونه می خنده .." خیلی بهش خیره نشو. اوضاع از یه حدی که برای آدمیزاد میگذره دیگه رَد میده.در زبان عامیانه بهش میگن طرف **خُلش دَر رفته. به نظرت باید از هر بالش یکی بردارم بخورم که توازن برقرار باشه و یکی از بال هاش سنگینی نکنه؟
خوشحالی کردن سَر یه بازی فوتبال رو خیلی وقت بود یادم رفته بود. یعنی در این حد.بازی های 🥚🥚 مملکت رو که به عنوان یه پرسپولیسی قدینی سال هاست رها کردم و نمی بینم، برای همین این جام جهانی فرصتی شد برای دوباره بالا پریدن و عربده کشیدن و بالشت و رو هوا انداختنام به یاد نوجوونی.واقعا نمیشه جادوی مسی رو دید و مَست نشد.بدون هیچ تعصبی این بشر شگفت انگیزه. دو پاس گُل ناز داد به قول عادل.توپ زیر پاش می رقصید. کُل بازی دست آرژانتینیا بود و واقعا حقشون بود.امیدوارم تو فینالم کار و تموم کنن. چون حیفه نصفه کاره تموم شه این لَست دنس. قسمت نبود مسدودتون کنم.می تونین تا دوشنبه از بودن و خوندنم استفاده کنین. تا بعد ببینیم سحر چه زاید باز. به عنوان یه خاورمیانه ای جنگ زده این سطح از خوشحالی باعث میشه عذاب وجدان بگیرم. اما خب یه شبم با هیجان رها شده و خوشحالی بخوابیم دیگه.چیزی نمیشه که؟ امیدوارم فشار به باسنِ کائنات نیاد . از فردا دوباره استرس و بدبختی و غم و گرما و بی برقی. خب؟ مرسی. شب بخیر جوانان آرژانتینی.
به امید برد آلبی سلسته. میراث داران مارادونای افسانه ای.تیم مستضعف و خسته و پا برهنه ی آرژانتینا. تیمی که با تماشای بازی هاش شور زندگی در من حلول می کنه. حتی با همون تن و بدن لرزوندناشون سر هر بازی نشون میدن که زندگی با تموم بالا و پاییناش در جریانه. پیش به سوی برد و قهرمانی برای چهارمین بار. اگه امشب باختن تا هفتاد و دو ساعت تو پست هام به همه فحش میدم. فحش های بد. خیلی بد.بعدشم همه رو مسدود می کنم.
فوتبال خیلی جذابه ولی. همه ی عوام الناس می گفتن فرانسه فیناله و حتی قهرمان. منم همینطور. با اینکه آرژانتینی اصیلم معتقد بودم این جام زیبا برای فرانسه س. اما فوتبال همینقدر میتونه جذاب و سورپرایز کننده و شگفت انگیز باشه. حدود هشتاد درصد بازی ها رو از ابتدای جام دیدم. اسپانیا آهسته و پیوسته و بی سَر و صدا اومد و حالا فیناله و شاید هم قهرمان شه. فوتبال این روزا تمامش علمه. استراتژی. تجزیه و تحلیل . اینجوری میشه که کاری میکنی تیمی مثل فرانسه که تمام بازی ها رو با اون اختلاف گُل برده بود هیچ کاری تو این مسابقه نتونه بکنه و تا دقیقه هشتاد شوت به سمت دروازه ش صفر باشه ! اینجاست که میگن تا لحظه ی آخر هیچ وقت احساس پیروزی نکن مشتی. چون ممکنه یه لحظه یکی بیاد که اینجوری خرت رو بگیره . خلاصه که واقعا لذت بردم و امیدوارم آرژانتین از پس انگلیس بر بیاد و فینال فوق العاده ای ببینیم. چقدر خوشحالم قلعه نویی این علم فوتبال و بلده و تو تیم مملکت هم این استراتژی ها رو پیاده کرده. یادته اون حرکات دستش رو نیمکت؟ بی نظیر بود.دوست دختر امباپه مدل اسپانیاییه. امباپه امشب خوشحاله یا ناراحت؟ به نظرم اون خوشحاله. چون هم دوست دخترش خوشحاله هم اصن داشتن اون دختر خودش یه پیروزی پُر گله. خوابم پرید. میخوام مث آریا استارک اسم تمام دشمنام و بنویسم رو کاغذ . که یادم نره. شاید بعدشم کتاب بخونم و بخوابم. همچنان بی حوصله م. از آدمام بدم میاد. شب بخیر .
" فرمین گفت: ولی من متعلق به هیچ گروه و دستهای نبوده و نیستم پدر. از نظر من پرچم ها فقط چند پارچهی ژندهی رنگ خوردهای هستن که تنها کاری که از دستشون برمیآد برانگیختن احساسات فاسد و متعصّب درون بشره. فقط دیدن یکی از اون آدمهایی که پرچمی رو به دور خودش پیچیده و در حال قی کردن اشعار حماسی یا به رخ کشیدن علائم و نشانها یا تحویل دادن سخنرانیهای مضحک ناشی از عقدههای خودبزرگ پنداریه باعث میشود که بلافاصله از اون مکان پا به فرار بگذارم و برم. من همیشه با خودم فکر کردهام که هر انسانی که نیاز به پیوستن به یک گله رو با تمام وجود در خودش احساس میکنه باید به ناچار بپذیره که خودش چیزی بیشتر از یک گوسفند نیست."
به رضا گفتم پیر بشیم چی میشه؟ رضا گفت بوی پیرمرد میدیم. گفتم واقعا؟ گفت آره حاجی.همون بویی که بچه بودیم وقتی بابازرگمون می بوسیدمون حس می کردیم، همون بو. فرقی نداره چه کت شلواری تنته، چه عطری زدی یا چقد ورزش کردی و خودتو سرپا نگه داشتی و پوستت خوبه، بوی پیرمرد میدی، گفتم غمگینه، مهدی آروم گفت همه چیز تو دنیا دو رو داره، روی دیگه ماجرا اینه که دختر جوون، بوی شیر میده، بوی جوانی، یه بویی که نمیشه توصیفش کرد و بی نهایت زندگی بخشه.گفتم الان این چه ربطی داشت به سوالم؟ گفت نمیدونم خواستم بگم.گفتم ولی حیف من پیر نمیشم. همه گفتن خفه شو. چایی خوردم و به حال نا آرومم فکر کردم و خندیدم.
چند دقیقه پیش جلوی تلویزیون ولو بودم و ک. شعرای جهانبخش و گوش میدادم.یهو صدای جنگنده شنیدم.صداش فراموشم شده بود. یاداوریش دوباره عصبیم کرد و تپش قلبم و برد بالا. یاداوری یه سری کابوسایی که تو خاورمیانه تموم نمیشن. هرچند میگن خودی بود. ولی به نظرم خودی یا نخودی فرقی نداره. بودن تو این روزگار خیلی غم انگیزه.
تا چشم کار می کند همه چیز غم انگیز است. امروز خیلی کارا کردم برای زدودن غم از خودم. نشد. وارد برهه ی حساس کنونی شدم.دلم میخواد یه کاری کنم. بلایی سر کسی بیارم. بلایی سر چیزی بیارم. هیچکس نیست گردنش از مو باریک تر باشه. همه گردنشون و تبر نمی زنه.هیچ دیوار کوتاهی پیدا نیست. همه دیوارشون درازه. چیو چیکار کنم؟ الان وبلاگم هی بالا پایین میپره میگه من من. نمیدونم حرصم و سرش در بیارم یا نه. فعلا که در حال چشمک زدنه. چقدر کلافم.چقدر خستم. چقدر همه بیهودن. چقدر دلم میخواد بنویسم و کسی نخونه. خیلی خصوصی. نهایت یک نفر.اونم خودم. خوبه دور وایسادم. از دور همه چیز زشت تر به نظر میاد. شاید بخوابم خوب بشه. شایدم نشه. شاید فردا بیام به همه فحش بدم. میزان تنفرم هر روز بیشتر میشه . سیاهی بزرگ تر. زندگی پوچ تر. غر زدم. غر نزنیم چیکار کنیم؟ اتصال مستقیم مغز به انگشت ها رو دوست دارم.کلافم . گفتم؟ دوست دارم دوبار بگم . میدونی بدیش چیه؟ کسی بگه آخی. درست میشه. همون الف آخی و افقی می کنم لوله می کنم میدم دستش. بالشت و بغل گرفتم. فوتبالم تموم شد. تیم رقت انگیز بلژیکم باخت. کلا آدمای بزدل و رقت انگیز باید ببازن. از آدمای قوی خوشم میاد. نترس. خوابم نمیاد. اما حوصله ی بیداری هم ندارم. وبلاگ هی داره بالا پایین می پره. استغفرالله. شهاب ایز کامینگ. دلهره. نفس عمیق. چشارو محکم ببندیم خوابمون نمیبره. امتحان کردیم. یواش میخوابیم. شاید برد.و دیگه نیاورد. ولی میاره.خر ما از بچه سالی دُم نداشت.چقدر از همه بدم میاد. از همه چیز. ذهنم داره کم کم خالی میشه. خالی شه خودش خود به خود میره رو استند بای. یهو نگام میکنی میبینی دارم نگات می کنم اما انگار درختی. هی میگی شهاب .الو. هوی. کجایی. من اما نیستم. یه جام که شباش قشنگه. هیچ چیز رقت انگیزی هم توش نیست. الان برام همه درختن. یه سری هم کاکتوس. از اون سرسختا نه ها. اکثرن ازین زوار در رفته هان. نه اب میخوان نه هیچ کوفتی. فردا اول هفته س. هوای فردام بستگی داره کی تو دل کیه.باس ببینیم چی میشه. شب بخیر.
از راه که می رسد،ترجیحش دراز کشیدن تو اتاق و زل زدن به بشقاب هایِ رنگین است.جوری به بشقاب ها خیره می شودکه انگار فردا می خواهند ازش امتحان بگیرند و بپرسند،گلبرگ هایِ فلان بشقاب چه شکلی است. من هم کنارش دراز می کشم .البته نه کنارش سَرهایمان می افتد کنارِ هم.سَرِ او می افتد رویِ شانه ام.سَرِ من هم رویِ شانه اش.همینجور ساکت می مانیم.اگر حرفی هم بشود، باعث و بانی اش منم نه او.
دیشب گفتم،مامان اس ام اس داده بابات دیوانه ام کرده ،مرتب می پرسد ما بالا می رویم یا نه.مامان هم هر بار جواب داده ،صبر کن تا آخرش.
گفتم مامان فکر می کند فوتبال فیلمِ پوآروست که آخرش همه چیز معلوم می شود.
خندید.البته نه خنده ای از ته دل.فقط لبخندی .
باز گفتم امان از آخرش.
حرفی نزد.این بار حتی لبخند هم نزد.من هم یکباره زدم به سیمِ آخر.من یک رگِ دیوانگی دارم.مامان اطمینان دارد که از فامیلش این رگ به من نرسیده ..آره یکباره بلند شدم و نشستم بالایِ سَرش.زل زدم تو چشمانش.گفتم می خواهم فردا کفش بخرم.می خواهم ساعتِ ناهاری بروم تجریش و کفشِ مهمانی بخرم.
گفتم کسی قرار نیست مهمانی بگیرد.گفتم بعید می دانم این روزها کسی مهمانی بگیرد.اما من بی خود و بی جهت دلم کفش می خواهد.فکر می کنم اگر کفش بخرم ،ترسم کمتر شود.ترسی که هر روز صبح با خواندنِ روزنامه ها به دلم می نشیند.چیزی نگفت.
باز گفتم، تو هم می ترسی؟
گفت،خیلی.
گفتم پس وضعیتِ تو بدتر است.چون من فکر می کنم تو این روزها هم همسری .هم بابا.بابایی جوان .بابایی که هنوز ازش مستقل نشدم.بابایی که هنوز ازش پول می گیرم.
گفتم،این روزها من بابا می خواهم.
(مکث)
می شود ساعتِ ناهاری تو هم همراهم بیایی؟خرید تنهایی لطفی ندارد.
تو جا ناموسی مترو وایساده بودم یهو یه صدای زیبا و یه آهنگ از شادمهر که سال ها بود نشنیده بودم شنیدم. خیلی چسبید.گفتم فیلمش و بگیرم و بزارم برای توام بچسبه. ( کلیک ) جا ناموسی مترو می دونی کجاست دیگه؟ از بلاگفایی ها بپرسی میدونن. ( کلیک ) .
خود این کلمه رو هم تو گوگل سرچ کردم جالب بود که پستم و آورد . : )) ( کلیک )
دومین فیلمیه که ازین کارگردان می بینم . اولیش ایتالیا ایتالیا بود ( کلیک ) که خیلی دوستش داشتم . این فیلم هم مثل اون فیلمش پُر بود از رنگ و لعاب ! نوع نگاهش رو دوست دارم . به زندگی . فیلم قبلیش رو از رو یه داستان کوتاه از جومپا لاهیری ساخته بود و این فیلمش و از کتابِ سیر عشق آلن دو باتن . خوندیش؟ من خوندم . ( کلیک ) و اون کتاب و کتاب جستار هاش رو هم خیلی دوست داشتم . خلاصه اینکه سعی می کنه از رو کتاب ها داستان بسازه جذابه . این که داستان زندگی و فراز و فرود هاش و نشون میده برای من عالیه . تو داستان های خودمم همیشه دوست دارم از زندگی بنویسم .از زندگی دو نفره زیر یک سقف . هر زندگی ابعاد عجیبی داره . که میشه ازش کلی داستان نوشت . داستان های تلخ و شاد و شیرین و اشک درار ! این فیلم و دوست داشتم . البته ایتالیا ایتالیا رو بیشتر تر دوست داشتم . زودتر ازینام می خواستم این فیلم رو ببینم . اما به خاطر بازیگراش که فوت شده بودن دلم نمی خواست ! فیلم کلا سه بازیگر اصلی داره .علی انصاریان و حسام محمودی و الناز حبیبی . که دو تا بازیگرش فوت شدن .. و همچنان هر وقت یاد انصاریان میوفتم و نوع مرگش از تَه دل غمگین میشم . حسام محمودی هم که بنده خدا تو جوونی سکته کرد . همش فکر می کردم احتمالا چقدر برای بازیگر خانم می تونسته سخت باشه این مرگ ها . بازیگر ها اونقدری که تو فیلم ها و کارهاشون کنار همن تو خونه هاشون نیستن . خلاصه که روحشون شاد . پیشنهادش می کنم . اگه دنبال یه فیلم رنگی هستی . البته اول ایتالیا ایتالیا رو پیشنهاد می کنم بعد این فیلم رو . سه ستاره از پنش ستاره تقدیم بهشون .
اون شب جایی بودم که محل اصلی عبور مراسم ! ۱۵ تیر هم نبود. یعنی خیابون های فرعیش بود که با این منظره ها مواجه شدم.تازه یه قسمت کوچیکش بود. به جا مانده از چریدن هاشون بعد از مراسم. به این فکر می کردم این گوسفند ها آیا اگه شهر خودشونم بود همینجوری می ری دن بهش؟ بعد به این نتیجه رسیدم تو محرم هم وضعیت کوچه خیابونا همین شکلی بود. آدم بیشعور مهم نیست شهر خودش باشه یا جای دیگه. همیشه اثری از کثافت هاش باقی میذاره که بمونه به یادگار.معتقدن کُره ی زمین و مملکت و شهر و کوچه ها ارث باباشونه و هرجور بخوان میتونن باهاش رفتار کنن.اکثرشون معتقدن به یه وَرمون. مهم اینه شکممون سیر شه. یکم بیشعور تراشونم معتقدن به هر حال رفتگرای طفلک هستن ! بعد من اون روز یدونه از این لیوان یه بار مصرفا یک ربع دستم مونده بود تا یه سطل آشغال پیدا کنم بندازم توش.موقع انداختنش همه یه جوری نگاه می کردن انگار عجیب ترین کار جهان و کردم.