اون واقعا یه انسان معمولی نیست. اون یه آدم فضاییه که بعد از جام جهانی سفینه ش میاد و بر می گرده به سیاره ش. این جادو کردنش تو زمین از یه انسان زمینی بر نمیاد. تو نیمه اول که پنالتی رو طبق معمول خراب کرد و خیلی خوب نبود و هرچی میزد دروازبان اون فراعنه واکاشی زوما شده بود و میگرفت من میگفتم صبر کن. اون تو یه لحظه می تونه جادو کنه.و کرد. خوشحالم آخرین رقصش رو تو زمین ندیدم مثل دیشب و همچنان میتونم از جادوش لذت ببرم. یکی از خفن ترین بازی های جام جهانی این دوره بود.اینقدر عربده کشیدم صدام دیگه در نمیاد. هرچند همچنان شانس قهرمانیشون و بالا نمیدونم و معتقدم امسال جام برای فرانسه س. اما عشقه دیگه. مهم دیدن بازیاس.قهرمانی باشه برای شب آخر.همین که این مصری های غربتی حذف شدن خوشحالم کرد.امیدوارم مراکشی هام حذف شن و جام جهانی تمییز بمونه از این موجودات.
اینم عکس مسی رو دیوار هیرو هام.مثلِ مادر شهید هر جمعه میرم و عکسش و دستمال میکشم و به بقیه هیرو های رو دیوار میگم شمارو هم دوست دارم.حسودی نکنین.میخوای بدونی بقیه عکس های هیروهام کیان رو دیوار؟ نمیگم.البته ممکنه هر جمعه در کانال جهانی رادیو نارنجی نشونشون بدم. چند تارو قبلا اونجا نشون دادم. خواهش می کنم.
میوه های تابستان را دوست دارم. اما قیمت هایشان را نه.با اینکه هیچ چیز پرتقال و نارنگی های نارنجی پاییز و زمستان نمی شود اما رنگ و وارنگ های این میوه ها به من حسِ زندگی می دهد. البته قیمت هایشان هم حس بدبختی. مزه هایشان با اینکه کمی با مزه ی میوه های کودکی هایمان متفاوت است اما همچنان شیرین و آبدار و خوشمزه ان. بر عکس قیمت هایشان که کال و نارس و باسن خیاری است. در نتیجه این گیلاس زیبا را نخوردم بلکه روی گوش هایم انداختم و خوشحال شدم.
ورزشگاه های فوقِ مُدرن آمریکایی تو جایگاه های ویژشون برای هر بازی یه سری از آدم های مهم و بازیکن های بازنشسته ی فوتبالی دارن که هر بار دوربین نشونشون میده ببشتر از قبل یادم میوفته چقدر عتیقه شدم. خیلی عجیبه اون بازیکن های ستاره ی حالا مو سفید کرده و کمی چاق رو من روزگاری تو زمین می دیدم. روزگاری که فوتبال پُر بود از ستاره هاش و عکساشون همیشه برام یا رو پوستر دکه ی روزنامه ی فروشی محل بود یا کارت های بازی که از بچه های تو کوچه می بُردم. جدی جدی انگار رفتیم سمت اوراقی جات حاجی. نه؟ این جام جهانی و این دور حذفیشم که مراسم خداحافظی ستاره های ادامه داره نوجونیمونه. از نیمار درجه یک و دختر باز گرفته که دیشب با اشک خدافظی کرد و به قول عادل فردوسی پور لَست دنسش رو انجام داد تا امشب و رونالدویی که تو تیم افتضاحِ پرتغال آخرین بازیش و کرد و این ستاره هم خاموش شد. امشب داشتم می گفتم خوب شد تو دوره ای زندگی کردیم که این همه ستاره رو از اون قدیم تا به امروز نشستیم و تماشا کردیم. از روزگار پُر رنگ و خوش رنگِ کودکی تا روزگار زشت و بد ترکیبِ بزرگسالی. حالا فوتبال بدونِ ستاره هاش ادامه پیدا می کنه . فوتبالی که دیکه احتمالا سوپر هیرویی نداره اما مال نسل یامالِ هیجده ساله س که برام شبیه نسل زدایی هست که بسیار تو باسن نرو هستن و درک و فهمیدنشون عذاب آور. با این حال همچنان آقای مسی هست و امیدوارم فردا شب رقص آخرش و انجام نده چون واقعا دیگه ناراحت میشم از خاموش شدنش. امشب قرار بود بشینم و آه بکشم و غصه بخورم و متن جانگدازی بنویسم از حالت روحی کَج و مَعوجی که این روزا دارم. اما خب فوتبال شروع شد غمم یادم رفت. فردا اگه مسی حذف شه احتمالا یادم بیاد و بیام بنویسم که چقدر آدم ها رو دیگه دوست ندارم.
" والله، بابامجان... دروغ چرا؟... اونکه ما دیدیم اینجوری است که وقتی خاطر یکی را میخواهی... آن وقتی که نمیبینیش توی دلت پنداری یخ میبنده... وقتی میبینیش یک هُرمی توی این دلت بلند میشه، پنداری تنور نانوایی را روشن کردند... همه چیز دنیا را، همه مال و منال دنیا را برای اون میخواهی، پنداری حاتم طایی شدی... خلاصه آرام نمیگیری مگر اینکه آن دختر را برات شیرینی بخورند... اما این هم هست اگه خداینکرده اون دختر را به یکی دیگر شوهرش بدهند آن وقت دیگه واویلا... ما یک همشهری داشتیم خاطرخواه شده بود... یک شب آن دختره را برای یکی دیگه شیرینی خوردند. صبح آن همشهری ما زد به بیابان. تا حالا که بیست سال گذشته هنوز هیچکس نفهمیده چی شده... پنداری دود شد رفت آسمان..."
دایی جان ناپلئون - ایرج پزشکزاد
+ یکی دیگه از کتاب هایی که این روزها دارم می خونم این کتابه.سال ها پیش سریالش رو دیده بودم و خیلی دوست داشتم کتابش رو هم بخونم. و خوشحالم فرصت شد تا بخونمش.یادم نمیاد سر هیچ کتابی اینجوری خندیده باشم. بسیار قشنگ تر و عمیق تر و بامزه تر از سریال هست.داستانی که شاید چیز خاصی توش نباشه اما اونقدر بامزه تصویر سازی شده و دیالوگها اونقدر جذابن که نمی تونی کنارش بزاری. حال خوش این روز های من هستن دایی جان ناپلئون و مش قاسم و اسدالله میرزا و سان فرانسیسکو رفتناش..
دیشب تا صبح خوابمون نبرد. یعنی خب قبلش با بچه ها قهوه زده بودیم و با اون حالم قرار بود تا صبح یه چرخ بزنم. در نتیجه گفتیم حالا که تا اینجای شب و اومدیم باقیشم بشینیم بازی عالیجناب مسی رو ببینیم.تا ۱۲۰ دقیقه طول کشید و تا چهار عشق کردیم با بازی. یکی از اون بازی های درجه یکی بود که کُلی کیف کردم پاش بیدار موندم. کیپ ورد ! یکی از اون داستان های فوتبالیه برام که هیچ وقت بازیشون فراموشم نمیشه. نماد ایستاده مُردن. نماد چیزی از ارزش هاشون کم نمیشه. با جمعیت پونصد هزار نفری و از کشوری که تا همین الانشم خیلی ها نمیدونن وجود داره و کجای نقشست،اومدن و گُنده های جهان و طرفداراش از جمله من و دق دادن. یعنی حاجی من تو اون لحظه های اخر یه جور استرس کشیدم و 🥚🥚 و زیر گلوم حس می کردم، تو گویی فینال جامه.باور نکردنی بود. سکانس رفتن بازیکن کیپ ورد بعد گُل زدنش تو تماشاچیا و بغل کردن پارتنرش، و پسری که با بغل کردن پدرش که از بازیکنای تیم بود و اشک میریخت، از اون سکانس سینمایی های جذاب فوتبال بود. خوشحالم آقای مسی تو آخرین جام جهانیش هنوز هست و میشه بازیاش و دید.شب قبلم بازی پرتغال و کرواسی هم بی نظیر بود. کلا بازی ها خیلی جذاب شدن. کاش یه سری از تیمای پُر مدعا این بازی ها رو میدیدن و یکم خجالت می کشیدن. کیپ ورد یک دقیقه هم وقت کشی نمی کرد. ۱۲۰ دقیقه مثل اسب میدوییدن و میخواستن برنذه باشن .. اون وقت یه تیمی که اشاره مستقیم نمی کنم کُل بازی میخوابید رو زمین که فقط بازی تموم شه. ای بابا. پیشونی مارو کجا میشونی؟ از دیشب درست درمون نخوابیدم. نمیدونم چرا خوابم نمیاد دیگه. فکر کنم اون قسمت خوابیدنم از دیشب خراب شده متاسفانه. چکار کنیم؟ بریم لبِ ساحل آفتاب بگیریم. بهتره. کاش تهران دریا داشت. بی آدمیزاد. خودت و اونجات. جایی برای خوابیدن و فکر نکردن . اما خب نداره. به جاش ناهار کوکو سیب زمینی هایی شگفت انکیزی که حاج خانم درست کرده و خونه رو بو بهشت برداشته میزنیم و بعدش جلو کولر می خوابیم و به این فکر می کنیم دنیا هنوز قشنگیاش و داره.
از غروبی انگار یه چیزیم پایینه. نمی دونم چی. ولی سَر در گردش داشتم. کُل اتاق دور سرم می چرخید. تاب تاب عباسی.بعد خوابم می گرفت. خواب مساوی بود با اغما. یعنی یه چند ساعتی که خوابیدم حس کردم از دنیای خواب هم اونور تر رفتم. جایی نزدیکای عروج. اما خب برگشتم. با همون حال تلو تلو گفتم برم یه دور برنم. بچه ها رو دیدم. مهدی بازوی من و گرفت با دست چپش. رضام از اینور دستم و گرفت. گفتم بریم یه چی بخوریم بره بالا یه چیم که پایینه.بعد مهدی با دست راستش مهناز و سفت چسبوند به خودش، پرسیدم بقیه چرا بغل نمیکنن همو تو خیابون؟ رضا گفت چون مکان دارن. مهدی گفت انگار اینا که دارن جوجه سیخ میزنن کنار رودخونه رو بگی بدبختارو، اشپزخونه ندارن، بعد سفت تر بغلش کرد.
تبلیغش و بین این سریالای پلتفرما می دیدم. و به خاطر صابر ابر و پانته آ پناهی ها دیدمش. داستان یه خطیه بدون اسپویلش در مورد یه دختر هست که از پل عابر پرت میشه پایین. و حالا آدم های داستان دنبال دلیلش هستن. ایده ی معماییش و دوست داشتم اما فیلمه جون نداشت. اینکه کل فیلم تو محله ای از تهران که همشون بلوچ نشین هستن میگذره هم جالبه. چون اصلا نمیدونستم همچین محله ای تو تهرانم هست. فیلم میخواست تعصبات قومی قبیله ای رو مطرح کنه اما نتونسته بود. یعنی من جای بلوچا بودم شاکی میشدم که چرا اینو در موردشون ساختن. مخصوصا اون سکانس جن گیریش ! تَه داستانم خیلی از موارد اصلا روشن نمیشه. صابر ابر و پانته آ پناهی هام حضورشون خیلی مسخره و بی فایده س . دلیلشون برای بازی جز پول زیاد احتمالا چیز دیگه ای نبوده. دختر فیلم که تقریبا جزو شخصیت های اصلی بود بسیار خوشگل بود و خوب هم بازی می کرد. دیگه؟ همین . آها یه سکانس آخرای فیلم داشت که تو ماشین داشت شازده کوچولو پخش می شد و بیرون هوا خیس و برفی بود . حال و احوالش و تو این تابستونِ سگ بسیار دوست داشتم. فیلم متوسطی بود که دیدنش و پیشنهاد نمیکنم. دو تا ستاره ی نارنجی از پنش تا بهش میدم.
امشب تهران بارون اومد. خیلی کَم اما شدید. و من غمگین ترین مَرد جهان بودم. مثلِ مرداد ۱۴۰۰. که مطمئن بودم هیچکس اون روزا اندازه ی من ترسیده و غمانگیز نیست. اون مرداد در به دره دارو خونه ها بودم و زیر بارونی که خیسم کرده بود نمی دونستم باید اشک بریزم یا به خونه برگردم.امشب تا بارون گرفت قلبم ریخت پایین. بچه ها همون لحظه زنگ زدن که برم پیششون.تو راه با مریم صحبت می کردم. گفتم بارون تو تابستون حالم و بَد می کنه. گفت آره هوا شرجی میشه. گفتم نه به خاطر اینکه حس می کنم یه چیزی درست سر جاش نیست. وسط خیابون این عکس و هم از آسمون گرفتم. نارنجی دم غروبش تو کُنج آسمون نیوفتاده. مثل همه عکسا که واقعیتشون خوشگل تره. اما خوشحالم اون تیکه ابره عجیب و شگفت انگیز و ثبت کردم.
رسیدم پیش بچه ها. فوتبال نگاه می کردن. دوره م کردن و گفتن برامون داستان فوتبالی بگو. کنگو اون لحظه ها از انگلیس جلو بود. گفتم اسم قبلی کنگو ، زئیر بوده. تا چند سال قبلم با اون اسم شرکت می کردن. گفتم دوست ندارم تیم های ضعیف و آفریقایی بیان بالا. نگین گفت این حرفای نژاد پرستانه چیه استاد؟ گفتم به خاطر رنگ پوستشون نمیگم. تیمای ضعیف باید تو حذفی حذف بشن. مراحل بالاتر نبرد قدرت ها با همه. گفتن بازم بگم. گفتم فرانسه احتمالا یه پای فیناله. با اینکه فن آرژانتین و مسی هستم اما تیم خروس ها امسال وحشتناکن. جذاب و پلی استیشنی . مهدی و مهناز گفتن داستان داستان.گفتم خاکپو بازیکن تیم لاله های نارنجی اون شب وقتی گُل زد گریه کرد. چون چند روز قبل از بازی بچش و از دست میده. همسرش باردار بود و بچه به دنیا نیومده از دنیا میره.
الان که دارم این پست و مینویسم بلژیک از سنگال عقبه و من همچنان دوست ندارم تیم های آفریقایی برنده شن. و احتمالا اگه بچه ها بودن براشون داستان دوکو رو میگفتم. بازیکن تیم بلژیک که وسط جام جهانی تیمش و ول میکنه و میره بلژیک پیش همسرش که باردار بوده. چون معتقد بوده دنیا و فوتبال به یه ورم وقتی خانمم بهم احتیاج داره و باید پیشش باشم. چند روز پیش بچشون به دنیا میاد حالا اونم برگشته به تیم و الانم داره بازی می کنه.
وسط این پست سنگال گل دوم و زد. واقعا بلژیک تیم نیست. چطور نبردی این تیمو اردشیر؟
بگذریم...
وقتی داستانای فوتبالیم تموم شد گفتم فوتبال به غیر از ورزش برام زندگی بوده. همیشه همه ی زندگی ها به یه داستان احتیاج دارن. کاش همه ی اون داستانا داستانای قشنگ باشه.چند دقیقه بعد دیدم نگین و دنیا دارن پچ پچ می کنن. گفتم چی شده؟ گفتن یه سوال داریم. گفتم خب بپرسین. گفتن: از کجا بفهمیم ازمون خوشش میاد؟ گفتم : من یه کتاب دیویست صفحه ای دارم به عنوان "نشانه هایی که یعنی چندان تو کَفتون نیست"، رضا گفت کجاس؟ گفتم همه صفحه هاش سفیده، فقط تو صفحه ۵۱ وسط صفحه نوشتم " نگاتون نمیکنه زیاد" .
دو تا گُنده ی فوتبال دیشب حذف شدن.اونم تو پنالتی. فوتبال همیشه همینقدر غیر قابل پیش بینیه.بازی آلمان و دیدم اما دیگه سَر بازی لاله های نارنجی که پَر پَر شدن خوابیدم.هلند دوست داشتنی همیشه بد شانس بوده.مثل همه نارنجیای عالم. همونجور که گفتم ژاپنم کُلی برزیل و دق داد. برزیل با روزای اوجش فاصله داره و تیم کم ستاره ایه.همونطور که ژاپن این روزا تو اوجشه. اما هنوز زوده که منتظر باشیم ژاپن بخواد برزیل و ببره. تو فیفا و فوتبالیستا شاید ولی تو واقعیت برزیل همچنان برزیله.
موهام داره میریزه. رو موهام خیلی حساسم. یه آدم کچل و چاق و غمگین نشم؟ رفتم شامپو ضد ریزشِ مو فولیکا خریدم . شاید خوب شه.چند سال پیشام چند بار همینقدر ریزشش شدید شد بعد خودش خوب شد.تو نت نوشته بود فصلیه. امیدوارم این بارم همین باشه..
احساس می کنم از آدما باید یکم فاصله بگیرم باز. اذیتاشون زیاد شده. قلب نازکم طاقت نداره سَر هر چیزی برنجه. برم گم و گور شم؟
هالند داره بازی می کنه الان. نروژ. همیشه کِش موهاش و با پیرهنش سِت می کنه. یه خبر می خوندم نوشته بود کِش موش رو از جایی میگیره که الان اون مارک یکی از معروف ترین و پولدارترین ها شده. امشبم کِش موش با پیرهنش سته. سفید. منم دوران نوجوونی موهام و می بستم. ریشمم بلند می کردم. چاق تر از الانم بودم. شبیه رضا صادقی میشدم. برای دوست دخترم باید کِش نارنجی بخرم. بندازه دور دستش موهاش و جمع کنه. دخترا وقتی موهاشون و جمع می کنن که از پشت ببندن خیلی شگفت انگیز میشن.
شاید قالبم و عوض کنم. خسته شدم. برم ببینم تو قالبای بلاگیکس چیا هست.کاش یه چی ساده و نارنجی پیدا کنم.
خودت خوبی؟ اونجات چطوره؟ امشب دختر همساده شُله زرد آورد. حواسم نبود پُر از هیچی نپوشیدنم. در و باز کردم. یهو یادم اومد. خودم هول شدم. گفتم سلام. خسته نباشید.سریع گرفتم اومدم تو. دختره خندید. احتمالا امشب تا صبح کُلی به یاد این سکانسِ رومانتیک خوابای سک.. ببینه. خسته نباشید؟ راننده اسنپه مگه حاجی.
میخواستیم تعطیلات پیش روی تهران بریم جایی. اما به خاطر فوتبال کنسل کردم. البته فوتبال بهونه بود. حوصله ندارم. گرمم هست. هیچ جا نمی چسبه. دوباره دارم تبدیل به سالیوان میشم.
کاش یکی زورم کنه این فیلمایی که دیدم و ثبت کنم. احساس میکنم یه چیزی رو دوشم سنگینی می کنه. عصبیم. مراقب باشین. از راست برانین.
" - چند روز قبل در روزنامهای خواندم که میزان ویتامین D موجود در بدن باعث میشود درجهی ایمان نسبت به آینده در جانوری که اسمش رو انسان گذاشتن افزایش پیدا کنه.
+ گفت: جدی؟ خب اتفاقاً من هم در روزنامه خواندم که مصرف سیگار میتونه باعث افزایش قد آدم بشه و یک چیز دیگه هم خوندم: اینکه بانکهای سراسر جهان دست به دست هم دادن تا در اقدامی مشترک در عرض کمتر از ده سال فقر و گرسنگی رو بهکلی در جهان ریشهکن کنن؛ پس بفرما، دروغ که شاخ و دم نداره.
و فرمین ادامه داد: میدونی چیه دانیل؟ گاهی فکر میکنم که داروین در نظریاتش دچار اشتباه شده بود؛ درواقع بهنظر میرسه که سرمنشأ انسان باید خوک باشه نه چیز دیگه، چون از هر ده نفر انسان، هشت نفرشون خوک صفت هستن و وجودشون هم درست مثل دُم یک خوکِ پروردهشده، کجومعوج و ناراست.
- فرمین، من تورو در مواقعی که انسانگرا میشی و با دید مثبت به مسائل نگاه میکنی ترجیح میدم، مثل همون روز که گفتی هیچ انسانی در ذات خودش بد نیست. اینکه انسانها فقط میترسن و همین ترس ریشهی خیلی از مشکلات و اشتباهاتیه که بشر مرتکب میشه.
+ اون روز عجب مزخرفی تحویل تو دادم، احتمالاً در اون لحظات خیلی قند خونم افت کرده بوده که چنین اراجیفی به زبان آوردم."
شبِ شام غریبون داشتم واسه بچه محلای بی گناهمون که دی ماه جاوید نام شدن و جاشون تو مراسم خالی بود شمع روشن می کردم. یعنی از وقتی حاج رضی مداح محل ازشون گفت تو دلم غمِ عالم نشسته بود و کُلِ مراسم تَهِ قلبم همش به یادشون بودم.در حال نگهداری از شمع ها از بادی که میخواست خاموششون کنه بودم که دیدم سعید با یه حالِ غم انگیز و آویزونی اومده کنارم نشسته. سرم پایین بود و تو همون حال گفتم،کجا بودی؟ گفت ریدن به حالم. گفتم کیا؟ گفت اون مادر و دختر.
سعید دو سال از خدا کوچیک تره اما چهره ش شبیه پونزده ساله هاس. از اوناس که خیلی ازدواجیه. اما کیسِ مورد نظر و پیدا نمی کنه. اون شبم انگار دنبال این مسئله بوده.گفت اون دختررو می بینی دارن میرن؟ دیدم.گفت چطوره؟ گفتم والا چی بگم..حقیقت اینکه از داف های تمام عملی محل بود که کُلی خلافی داشت.گفتم خوبه.خب؟ گفت امشب یکم باهم صحبت کردیم. از اونا بود که با مادرش اومده بود و تیریپ رفاقتِ مادر و فرزندن.گفتم خب؟ گفت دختره بهم گفت همین امشب بزار با مادرم آشنات کنم. مادره اومده بود و دختره گفته این فلانیه، منم به مادره گفتم ایشالا مزاحمتون میشیم. مادره هم نه گذاشت نه برداشت گفت اومدی شیشه شیرتم با خودت بیار.این و که سعید گفت ترکیدم و بعد از این که یه ربع خندیدم و اشکام و پاک کردم گفتم الان مسئله حرف مادره نیست.واکنش دختره چی بود؟ گفت هیچی اونم خندید و با مادرش رفت. گفت نباید هوای من و میداشت؟ گفتم راس میگی زنِ زندگی نبود. دختری که هوای پسری که نیم ساعته باهاش آشنا شده رو نداشته باشه مُفتش گرونه.
هیچی از ارزش هاشون کم نمیشه؟ حالمون از این عبارات سطحی از آدم های پلشت بهم میخوره حاجی. طرف وقتی تو یه لحظه الجزایر گل پیروزی و زد گفت چقدر خوب که یه کشور مسلمان به کشور مسلمان دیگه کمک کرد. یه لحظه بعد که دوباره اتریش گل زد گفت این مسابقه بو میده.بو میده حاجی؟ شما بو میدین. بوی ریا و تزویر و دستمال دست گرفتن و برق انداختن.حالم خراب شد چون احساس می کنم دوباره از جانب اینا .. خورده به روانم. از دیشب تا صبح هی خواب و تیکه پاره کردیم ببیتیم این تیم یتیم بالاخره با کمک همسایه ها میره بالا یا نه. که هیچ کدوم از سه اتفاق نیوفتاد. وقتی سرنوشتت تو دست خودت نباشه هیشکی هیچکاری برات نمیکنه. نه کیروش نه تیم مسلمونتون. اینجوری میشه که تو راحت ترین گروه و راحت ترین جام جهانی با چهل و هشت تا تیم بین هشت تا تیم نهم میشی.حاجی تو دو روز اول صبح اوج و حضیض رو تجربه کردیم.اینکه ببره بالا و بعد بکوبونه زمین کلی حرف پشتشه. کلی دلیل که بهتر می دونی. حالام با خیال راحت میشینیم و بازی های جذاب جام و میبینیم و از بازی تیم های کشور هایی که سرشون به باسنشون می ارزه لذت می بریم.
تو یا زورت می رسه یا نمیرسه دیگه. نرسید مثل بازی قبل با بلژیک می رین می شینین تو دروازه چای و قلیونتون و میزنین. اما وقتی میرسه مثل این بازی و با هر بار حمله یا گُل میزنی یا تیرک میزنی یا یه خطری ایجاد می کنی یعنی می تونی. اما چرا پس به همون مساوی راضی میشی و دوست نداری کُل نود دقیقه رو مثل همه ی تیما حمله کنی؟ چون بزدلی . دوست داشتی با نباختن و رکورد زدن وجودت و ارضا کنی.دچار کمبود اعتماد به نفسی و خب روزگار جای آدمای بی 🥚🥚 نیست. اینجوری میشه که نود دقیقه شاید ده دقیقش رو بازی کنی و تهش بیای بگی بهترین بازی تاریخ ایران و انجام دادی و بندازی گردن خدا و ائمه اطهار و پنش تن آل عبا که دوست ندارن و نمیخوان برنده شی و باهات مشکل داری. اینجوری میشه که جای اینکه سرنوشتت جای خودت باشه حالا باید همسایه ها یاری کنن و بقیه تیما بازی کنن و تو سفره نذری بندازی که تو روخدا یکیشون نتیجه ی مورد نظر ما رو بگیره که مام بیایم بالا. عصبیم از دستشون. بدشانسم هستن مثل باقی ایرانی ها اما بد شانسی جایی کاملا معنا پیدا می کنه که صدت و گذاشته باشی و نشه.من نمیدونم چرا هرچی میشه میگن اشکال نداره ما به تیممون افتخار می کنیم. بقیه تیما به تیمشون افتخار نمی کنن؟ مثلا اهالی کیپ ورد ! که به عنوان تیم دوم صعود کردن؟ اشکال داره آقا. خیلی اشکال داره.خود من به شخصه دوست دارم همیشه خطر کنم اگه زورم برسه. نه اینکه بشینم یه گوشه تا سرنوشت برام تصمیم بگیره. کاش شمام این شکلی بودین.حیف از شیش متر هوایی که لحظه آخر واستون پریدم هوا.
تاسوعا و عاشورایی که گذشت به روایت عکس و فیلم از نگاهِ حاج جامانده ی نورانی و نارنجی دامن برکاته. یک سری از آدم هایی که تو این فیلم هایی که گرفتم حضور دارن اشخاصی هستن که تو وبلاگم ازشون نوشتم و می شناسی. اما چون فحش گذاشتن که معرفیشون نکنم منم چیزی نمیگم که کی کدومه.
چند شبی هست با بچه ها میریم هیئت. یه هیئت کوچیک و دنجی تو محله هست که سال هاس میریم اینجا. مال جنوبی های عزیزه.خیلی ساله باهاشون رفیقیم. با سنج و دمامِ هر شبشون مارو میبرن از هفت آسمون رد می کنن و می رسونن بالا ابرا. دیروز زهرا می گفت مذهبی هستی؟ گفتم نه. گفت چرا میری؟ گفتم چون علاقه دارم. امشبم مریم می گفت بهت نمی خوره اینجور جاها بری. گفتم تا به این سن هیشکی نفهمیده تو دلم چه خبره. حتی نزدیک ترین کسام. روضه خون نداریم وگرنه یه پا مصیبتیم. از بچگی رابطه ی من و خدا و رفیقاش یه شکلیه که گفتنی نیست. لمس کردنیه. امشبم چسبید.رضا می گفت اونا رو ببین وسط جمع جنوبیا لخت شدن.گفتم خب؟ گفت دختر بازای محل و دو لا پهنا کنای تو باسنِ مشتری همه جمعن .بقیه بچه هام همه یه چیزی می گفتن. گفتم یه دو ساعت ببندین بزارین یکم عشق کنیم. رفتیم بیرون منم پا به پاتون میگم. حاجی حالا کاری ندارم. ولی کاش بعد این شبا حداقل قد بیست چار ساعت آدم بمونن. خودم و میگم اصن. آدم بمونیم. اومدیم بیرون رضا گفت دوست داشتم منم برم لخت شم. گفتم یه نگاه به هیکل خودت و من بکن. بشین سر جات مشتی. با این وضعیت ریه ت دو بار بپری هوا از حال میری. اینام که می بینی لختن هیکلاشون بدنسازی شده بود. فرق دارن با ما . ما باید مثل پیر غلامای مجلس سنگین سینه بزنیم. خلاصه این روزا که میرم هیئت نورانی تر از همیشه م. لطفا رعایت کنین. خانم های محترم لطفا با فاصله با من صحبت کنین. موزاییکا رو نیگا کنین که هرچی این شبا زدیم نپره. دم به دم بر همه دم بر گُل رخسار محمد صلوات.
قشنگه ها. یعنی اینکه انگاری یکی هست که حواسش بهت هست قشنگه. اپدیتای بلاگیکس و میگم. یعنی برای مای بلاگفایی که ول بودیم به امون خدا و سالی دوازده ما هیشکی نمیومد بگه خرت به چند مَن؟ این توجهه قشنگه. حاجی بلاگفا تا همین چند وقت پیش ایموجیاش مالِ یاهو مسنجر بود. هرچند خودم اون ایموجیا رو بیشتر دوست داشتم. مخصوصا اینو : * که بوسش از تَه دل بود انگار . تو یاهو مسنجر واسه هرکسی هم این و خرج نمی کردیما. نه elmira 18 teh.نه sara 19 tab. باید خیلی دلمون و می بُردن تا بوس مجازی کنیم. مثل الان نبود که همه تو حَلق همن. خلاصه. چی می گفتم؟
آها. این توجهه خیلی با مزس. هر فصلی یه کاری می کنن. حتی بیخودکی باشه بعضیاشم. فدا سرشون. مثلا هی این گزینه رو بر میدارن از سَر طاقچه ازینور میذارن زمین. یا از رو زمین بر میدارن میذارن رو کمد. تنوع میدن مثلا. خدایی جانِ شهاب اون پسندا چرا رفته بیخِ آسمون؟ چرا ایجاد پست رفته یه جا که حتی همون اول مشخص نیس کجاس؟ وبلاگ برای نوشتنه یا لایک کردن؟ چمیدونم والا. اشکال نداره. همین که توجه می کنن مخصوصا به حرفِ ملت خوبه. مثل همین پبغام در گوشی.یا بلاک کردن. که به کار من یکی نمیاد البته.من هرکی فُحشم بده تایید می کنم. در جوابش یه چیز می گم خودش بره خودش و بلاک کنه. بچه کفِ تهرون از چار تا فُحش که نمیترسه.اونم بعد این همه سال. خلاصه به هم دیکه توجه کنین. حتی اگه الکی باشه. مثلا نگارت اومد گفت ناخنام و ببین رفتم ژلیش کردم. حتی اگه نفهمیدی چه فرقی کرده خودت و پرت کن هوا.بکو از اون دفعه که شاین دار بود و تو شبم عین جراغ خواب روشن بودم قشنگ تره. مثلا اگه گفت نظرت در مورد رنگِ لاکم که سبز کله غازیه مایل به کالباسیه چیه حتی اگه نفهمیدی بگو زیبا ترین رنگ جهانه که رو دستِ تو فقط میشینه.بعد بشین یکی یکی انگشتاش و ماچ کن.این چیزا رو من هر سری نیام یاد بدم. اگه مثلا موهاش و گرفته بود شرابی کرده بود بگو چقدر قشنگه حتی اگه ندونی فرقش با بلوند چیه. کلا واسه هم ذوق کنین. خسیس نباشین. توجه خیلی خوبه. باعث میشه آدمیزاد ذوق برای ادامه ی زندگی داشته باشه. برای اپدیت بعدی بلاگیکسم برین بهش بگین یه کار کنه آدم بتونه این رنگِ آبی ایکوناش و اون ضربدره و اینا رو عوض کنه. بگین مثلا یه کار کنه بشه تارنجیش کرد.خیلی قشنگ میشه خدا شاهده.
آمدن تابستان مبارک. البته که این فصل مبارکی نداره کلا اما میشه به این امید زندگی کرد که پایان فصل سیه سپید است. چون بعد از این فصل کم کم سًر و کله ی فصلای محبوبم اگه زنده باشیم پیدا میشه. فصلایی که خنکه و خورشید سیییییخ وسط فرقمون نمی تابه. تیر به گواه تقویم گوگولیم زده شده به نام دریاچه چیتگر. همیشه چند باری که رفتیم اونجا فکر کردم کاش خونمون نزدیک اینجا بود .چون جون میده واسه پیاده روی . اما خب هر بار که رفتم بعدش پشیمون شدم. به خاطر شلوغی بیش از حدش و وجود یه قشری از آدم ها که همیشه ازشون فراری بودم. یعنی اگه شلوغ نباشه جای قشنگیه. برخورد آسمونِ دم غروب نارنجیش با دریاچه و روشن شدن خونه های قوطی کبریتی دور دریاچه فضای بامزه ای رو درست می کنه.ولی کلا محیط اونجا خیلی بابِ میلم نیست.اینکه تیر و چیتگر از لحاظ دوست نداشتنی بودن خوردن به هم برام جالبه. با این حال دلم میخواد یه بار اون قایق پدالیاش و سوار شم. یه شب چند سال پیشا خواب دیدم با نگارم سوارش شدم و تا وسطای آب رفتیم. یادمه بوسیده بودمش و همون لحظه سفینه م اومده بود دنبالم که برم. اما به محبوبم قول داده بودم که هر هزار سال یک بار همونجا و تو همون لوکیشن بیام و دخترک و ببینم و دوباره ببوسمش. بعد از اون سال و خواب، چیزی نبوده که یه راست نیومده باشه و فرو نرفته باشه تو باسنِ من. تعبیر خوابش فکر کنم این بوده. کلا هرچی خوابِ عاشقانه می بینم تَش همینقدر روزگار چپ اندر قیچی میشه برام. بگذریم. اول تیرت قشنگ. ایشالا این ماه و مرداد قلب السد بعدیش و دووم بیاریم و زنده باشیم و محبوبی رو وسط قایق تو دریاچه چیتکر ببوسیم و بعدش کسی تبدیل به هیولا نشه. الهی آمین.
من تو فیفا بازی کردن تقریبا مدعیم.ولی هیچ وقت نتونستم نگین و ببرم. نگین اصلا گیمر نیست. اصن پلی استیشن بازی کردن و حتی دوست هم نداره. اما نه من، نه هیشکی نمی تونه ببرتش چون سیستم خاص خودش و داره. بازی خراب کردن ! اسم سیستمشه. توپ و میگیره میبره یه گوشه و هرکار کنی نمیتونی توپ و ازش بگیری. نه خودش گُل میزنه نه میذاره گُل بزنی. بازیای تیم ملی من و یاد بازی کردن با نگین میندازه.
یعنی بشینی فکر کنی و بازی های تیم مملکت رو در طول تاریخ به یادت بیاری می بینی تمام بازی ها تاکتیک همین بوده.از بازی با استرالیا و آمریکا گرفته تا اسپانیا و پرتغال و آرژانتین و همین بلژیک.یعنی فوتبال بر اساس تاکتیک و تکنیک روز دنیا پیش نمیره.قدیما بهش میگفتن سیستم علی اصغری. تو رختکن میگن فکر کنین جبهه س و توپ و دروازه ناموستون. اینجوری میشه که یهو میبینی از یازده تا بازیکن بیست نفرشون ! تو دروازه خوابیدن. هرچی شوت کنه تیم مقابل یا می خوره به باسنِ دفاع یا 🥚🥚 های دروازبان و تو گُل نمیره. بازیکن بیاد تو هیجده یهو ده نفره می پرن روش و طرف هرکار کنه نمی تونه رد شه. شما اون غول بیابونی لوکاکو رو دیشب یادت بیاد.کلا تاکتیک بازیش اینه به خاطر آمادگی بدنی خفنش یه تنه میزنه به دفاع حریف و همشون و تار ومار میکنه ولی دیشب هرکار میکرد می دید ده نفر باز جلوشن. در نهایت این تاکتیک ایرونی منجر به برد خفیف یا مساوی یا باخت خفیف میشه..حالا کاری ندارم که نبودن یکی دو ستاره ی بلژیک و ده نفره شدنشون باعث شد که بازی مساوی شه. ولی این سیستم با تیم ملی عجینه دیگه. نتیجه هم داده. اما مورد پسند من نیست. این که تیم مقابلت ده نفره باشه و بترسی حمله کنی خیلی زشته. نادَخه.تو چرا از بزرگ ترین تیم جهان که بلژیک نبود !! و یه نفر هم کم داره میترسی خب؟ خلاصه. باید دید بازی آخر یعنی شنبه شیش صبح چی میشه. با مصر هم همینجوری زور چپونی بازی می کنن؟ ممد صلاحم هرچی بزنه میخوره به یه جای بازیکن و داخل نمیره؟ با برد که صعود حتمیه. مساوی هم احتمالا سوم شن صعود کنن. اما همیشه بازی آخر خراب کردن. امیدوارم این بار اینطور نشه و برای اولین بار از گروهشون صعود کنن. صعودی که با ۴۸ تیمه شدن تورنومنت کار شاقی نیست واقعا. اما خب شما صعود کن ما خوشال میشیم و میگیم دو دستی زدی در باسنِ پلنگ. ممنون که دیشب کمی تا قسمتی آدرنالین به ما تزریق کردی تیم ملی !