از آرشیو های جا مانده ای

امروز دوستی کامنتی برای یکی از پست های قدیمی اون وبلاگم گذاشته بود. ( کلیک ) باعث شد برم و‌ کمی از آرشیو اون سالا بخونم.تو کامنت نوشته بود خوشحال تر و با حوصله تر بودم تو اون سالا. راست میگفت.قدیما همه چیز پُر رنگ تر بود و بزرگ تر شدن باعثِ سیاه و سفید شدن خیلی از حالات آدم میشه. خلاصه تصمیم بر آن شد گاهی از پست های قدیمیم و اینجام بزارم که بخونین چون برای اونجاتون خوندنش مفیده . به هر حال اکثرتون *ونِ گشاد، مایه ی نشاط دارین و قطعا پست هایی با قدمت دو هزار و پونصد سال رو نمیشه همش و برین بخونین.ستین هنوز می خونه؟ یادمه چند وقت پیش ها تو یه ویدیویی شکمش بادکنکی شده بود و احتمالا اونم‌ زاییده.بعید میدونم دیگه موهاش اینقدر قشنگ باشه. دلم برای مادر اژده هام تنگ شد. چه روزایی بود روز های گیم اف ترونز دیدن. راستی من همچنان رو نظرم هستما. از سال ۹۹ تا به امروز. اکثر وبلاگ نویسا همون شکلین. یعنی اون نظرم همچنان تغییر نکرده. متاسفم براتون.

گُل گُل گُل اومد ..

 

از بَقالی سَر کوچه که به خودش میگه هایپر مارکت ایشون و خریدم تا یکم خوشحال شم. اگر امروز جوانی پیر و ریشو در خیابان های داغ تهران دیدی که با سه متر طول و چهار متر عرض راه میره و ایشون و تو هوا تکون میده و زیر لب می خوند: "شاپرک خسته میشه، بال هاش و زود میبنده، روی گُلا میشینه،  شعر می خونه می خنده .." خیلی بهش خیره نشو. اوضاع از یه حدی که برای آدمیزاد میگذره دیگه رَد میده.در زبان عامیانه بهش میگن طرف **خُلش دَر رفته. به نظرت باید از هر بالش یکی بردارم بخورم که توازن برقرار باشه و یکی از بال هاش سنگینی نکنه؟

کام بَک

خوشحالی کردن سَر یه بازی فوتبال رو خیلی وقت بود یادم‌ رفته بود. یعنی در این حد.بازی های 🥚🥚 مملکت رو که به عنوان یه پرسپولیسی قدینی سال هاست رها کردم و نمی بینم، برای همین این جام جهانی فرصتی شد برای دوباره بالا پریدن و عربده کشیدن و بالشت و رو هوا انداختنام به یاد نوجوونی.واقعا نمیشه جادوی مسی رو دید و مَست نشد.بدون هیچ تعصبی این بشر شگفت انگیزه. دو پاس گُل ناز داد به قول عادل.توپ زیر پاش می رقصید. کُل بازی دست آرژانتینیا بود و واقعا حقشون بود.امیدوارم تو فینالم کار و تموم کنن. چون حیفه نصفه کاره تموم شه این لَست دنس. قسمت نبود مسدودتون کنم.می تونین تا دو‌شنبه از بودن و خوندنم استفاده کنین. تا بعد ببینیم سحر چه زاید باز. به عنوان یه خاورمیانه ای جنگ‌ زده این سطح از خوشحالی باعث میشه عذاب وجدان بگیرم. اما خب یه شبم با هیجان رها شده و خوشحالی بخوابیم دیگه.چیزی نمیشه که؟ امیدوارم فشار به باسنِ کائنات نیاد . از فردا دوباره استرس و بدبختی و غم و گرما و بی برقی. خب؟ مرسی. شب بخیر جوانان آرژانتینی.

Argentina

به امید برد آلبی سلسته. میراث داران مارادونای افسانه ای.تیم مستضعف و خسته و پا برهنه ی آرژانتینا. تیمی که با‌ تماشای بازی هاش شور زندگی در من حلول می کنه. حتی با همون تن و بدن لرزوندناشون سر هر بازی نشون میدن که زندگی با تموم‌ بالا و پاییناش در جریانه. پیش به سوی برد و قهرمانی برای چهارمین بار. اگه امشب باختن تا هفتاد و دو ساعت تو پست هام به همه فحش میدم. فحش های بد. خیلی بد.بعدشم همه رو مسدود می کنم. 

 

( کلیک )

جامانده پور

فوتبال خیلی جذابه ولی. همه ی عوام الناس می گفتن فرانسه فیناله و حتی قهرمان. منم همینطور. با اینکه آرژانتینی اصیلم معتقد بودم این جام زیبا برای فرانسه س. اما فوتبال همینقدر میتونه جذاب و سورپرایز کننده و شگفت انگیز باشه. حدود هشتاد درصد بازی ها رو از ابتدای جام دیدم. اسپانیا آهسته و پیوسته و بی سَر و صدا اومد و حالا فیناله و شاید هم قهرمان شه. فوتبال این روزا تمامش علمه. استراتژی. تجزیه و تحلیل . اینجوری میشه که کاری میکنی تیمی مثل فرانسه که تمام‌ بازی ها رو با اون اختلاف گُل برده بود هیچ کاری تو این مسابقه نتونه بکنه و تا دقیقه هشتاد شوت به سمت دروازه ش صفر باشه ! اینجاست که میگن تا لحظه ی آخر هیچ وقت احساس پیروزی نکن مشتی. چون ممکنه یه لحظه یکی بیاد که اینجوری خرت رو بگیره . خلاصه که واقعا لذت بردم و امیدوارم آرژانتین از پس انگلیس بر بیاد و فینال فوق العاده ای ببینیم. چقدر خوشحالم قلعه نویی این علم فوتبال و بلده و تو تیم مملکت هم این استراتژی ها رو پیاده کرده. یادته اون حرکات دستش رو نیمکت؟ بی نظیر بود.دوست دختر امباپه مدل اسپانیاییه. امباپه امشب خوشحاله یا ناراحت؟ به نظرم اون خوشحاله. چون هم دوست دخترش خوشحاله هم اصن داشتن اون دختر خودش یه پیروزی پُر گله‌. خوابم پرید. میخوام مث آریا استارک اسم تمام دشمنام و بنویسم رو کاغذ . که یادم‌ نره. شاید بعدشم کتاب بخونم و بخوابم. همچنان بی حوصله م. از آدمام‌ بدم میاد. شب بخیر .

کتاب های‌ جا مانده ای

 " فرمین گفت: ولی من متعلق به هیچ گروه و دسته‌ای نبوده و نیستم پدر. از نظر من پرچم‌ ها فقط چند پارچه‌ی ژنده‌ی رنگ‌ خورده‌ای هستن که تنها کاری که از دستشون برمی‌آد برانگیختن احساسات فاسد و متعصّب درون بشره. فقط دیدن یکی از اون آدم‌هایی که پرچمی رو به دور خودش پیچیده و در حال قی کردن اشعار حماسی یا به رخ کشیدن علائم و نشان‌ها یا تحویل دادن سخنرانی‌های مضحک ناشی از عقده‌های خودبزرگ‌ پنداریه باعث می‌شود که بلافاصله از اون مکان پا به فرار بگذارم و برم. من همیشه با خودم فکر کرده‌ام که هر انسانی که نیاز به پیوستن به یک گله رو با تمام وجود در خودش احساس می‌کنه باید به‌ ناچار بپذیره که خودش چیزی بیشتر از یک گوسفند نیست."

 

زندانی آسمان - کارلوس روئیث ثافون

 

پ.ن: :)

 

یاداوری

به رضا گفتم پیر بشیم چی میشه؟ رضا گفت بوی پیرمرد میدیم. گفتم واقعا؟ گفت آره حاجی.همون بویی که بچه بودیم وقتی بابازرگمون می بوسیدمون حس می کردیم، همون بو. فرقی نداره چه کت شلواری تنته، چه عطری زدی یا چقد ورزش کردی و خودتو سرپا نگه داشتی و پوستت خوبه، بوی پیرمرد میدی، گفتم غمگینه، مهدی آروم گفت همه چیز تو دنیا دو رو داره، روی دیگه ماجرا اینه که دختر جوون، بوی شیر‌ میده، بوی جوانی، یه بویی که نمیشه توصیفش کرد و بی نهایت زندگی بخشه.گفتم الان این چه ربطی داشت به سوالم؟ گفت نمیدونم خواستم بگم.گفتم ولی حیف من پیر نمیشم. همه گفتن خفه شو. چایی خوردم و به حال نا آرومم فکر کردم و خندیدم.

 

چند دقیقه پیش جلوی تلویزیون ولو بودم و ک. شعرای جهانبخش و گوش میدادم.یهو صدای جنگنده شنیدم.صداش فراموشم شده بود. یاداوریش دوباره عصبیم کرد و تپش قلبم و برد بالا. یاداوری یه سری کابوسایی که تو خاورمیانه تموم نمیشن. هرچند میگن خودی بود. ولی به نظرم خودی یا نخودی فرقی نداره. بودن تو این روزگار خیلی غم انگیزه.

 

هنوز از آدما بدم میاد. 

شعر های جا مانده ای

" لَب بر لَبت

چنانت به درخت بچسبانم به دلتنگى

که درخت شوى

که رفتن اگر بخواهى

نتوانى

که بمانى

و گَر سخن از رفتن کنى

بر اسبت بنشانم

پیشاروى خویش

در شبِ مهتاب

موى تو از یالِ اسب

تشخیص نتوانم داد

هر دو در باد

روى تو از ماه

به سوى خویش بگردانم

چنان ببوسمت به دلتنگى

که ماه

آه بتابد."

 

 علیرضا روشن

شکار

تا چشم کار می کند همه چیز غم انگیز است. امروز خیلی کارا کردم برای زدودن غم از خودم. نشد. وارد برهه ی حساس کنونی شدم.دلم میخواد یه کاری کنم. بلایی سر کسی بیارم. بلایی سر چیزی بیارم. هیچکس نیست گردنش از مو باریک تر باشه. همه گردنشون و تبر نمی زنه.هیچ دیوار کوتاهی پیدا نیست. همه دیوارشون درازه. چیو چیکار کنم؟ الان وبلاگم هی بالا پایین میپره میگه من من. نمیدونم حرصم و سرش در بیارم یا نه. فعلا که در حال چشمک زدنه. چقدر کلافم.چقدر خستم. چقدر همه بیهودن. چقدر دلم میخواد بنویسم و کسی نخونه. خیلی خصوصی. نهایت یک‌ نفر.اونم خودم. خوبه دور وایسادم. از دور همه چیز زشت تر به نظر میاد. شاید بخوابم خوب بشه. شایدم نشه. شاید فردا بیام به همه فحش بدم. میزان تنفرم هر روز بیشتر میشه‌ . سیاهی بزرگ تر. زندگی پوچ تر. غر زدم. غر نزنیم چیکار کنیم؟ اتصال مستقیم مغز به انگشت ها رو دوست دارم.کلافم . گفتم؟ دوست دارم دوبار بگم . میدونی بدیش چیه؟ کسی بگه آخی. درست میشه. همون الف آخی و افقی می کنم لوله می کنم میدم دستش. بالشت و بغل گرفتم. فوتبالم تموم شد. تیم رقت انگیز بلژیکم باخت. کلا آدمای بزدل و رقت انگیز باید ببازن. از آدمای قوی خوشم میاد. نترس. خوابم نمیاد. اما حوصله ی بیداری هم ندارم. وبلاگ هی داره بالا پایین می پره. استغفرالله. شهاب ایز کامینگ. دلهره. نفس عمیق. چشارو محکم ببندیم خوابمون نمیبره. امتحان کردیم. یواش میخوابیم. شاید برد.و دیگه نیاورد. ولی میاره.خر ما از بچه سالی دُم نداشت.چقدر از همه بدم میاد. از همه چیز. ذهنم داره کم کم خالی میشه.  خالی شه خودش خود به خود میره رو استند بای. یهو نگام میکنی میبینی دارم نگات می کنم اما انگار درختی. هی میگی شهاب .الو. هوی. کجایی. من اما نیستم. یه جام که شباش قشنگه. هیچ چیز رقت انگیزی هم توش نیست. الان برام همه درختن. یه سری هم کاکتوس. از اون سرسختا نه ها. اکثرن ازین زوار در رفته هان. نه اب میخوان نه هیچ کوفتی. فردا اول هفته س. هوای فردام بستگی داره کی تو دل کیه.باس ببینیم چی میشه. شب بخیر.

از سری داستان های نیمه تمامم

زن:

از راه که می رسد،ترجیحش دراز کشیدن تو اتاق و زل زدن به بشقاب هایِ رنگین است.جوری به بشقاب ها خیره می شودکه انگار فردا می خواهند ازش امتحان بگیرند و بپرسند،گلبرگ هایِ فلان بشقاب چه شکلی است. من هم کنارش دراز می کشم .البته نه کنارش سَرهایمان می افتد کنارِ هم.سَرِ او می افتد رویِ شانه ام.سَرِ من هم رویِ شانه اش.همینجور ساکت می مانیم.اگر حرفی هم بشود، باعث و بانی اش منم نه او.

 

دیشب گفتم،مامان اس ام اس داده بابات دیوانه ام کرده ،مرتب می پرسد ما بالا می رویم یا نه.مامان هم هر بار جواب داده ،صبر کن تا آخرش.

 

گفتم مامان فکر می کند فوتبال فیلمِ پوآروست که آخرش همه چیز معلوم می شود.

 

خندید.البته نه خنده ای از ته دل.فقط لبخندی .

 

باز گفتم امان از آخرش.

 

حرفی نزد.این بار حتی لبخند هم نزد.من هم یکباره زدم به سیمِ آخر.من یک رگِ دیوانگی دارم.مامان اطمینان دارد که از فامیلش این رگ به من نرسیده ..آره یکباره بلند شدم و نشستم بالایِ سَرش.زل زدم تو چشمانش.گفتم می خواهم فردا کفش بخرم.می خواهم ساعتِ ناهاری بروم تجریش و کفشِ مهمانی بخرم.

 

گفتم کسی قرار نیست مهمانی بگیرد.گفتم بعید می دانم این روزها کسی مهمانی بگیرد.اما من بی خود و بی جهت دلم کفش می خواهد.فکر می کنم اگر کفش بخرم ،ترسم کمتر شود.ترسی که هر روز صبح با خواندنِ روزنامه ها به دلم می نشیند.چیزی نگفت.

 

باز گفتم، تو هم می ترسی؟

 

گفت،خیلی.

 

گفتم پس وضعیتِ تو بدتر است.چون من فکر می کنم تو این روزها هم همسری .هم بابا.بابایی جوان .بابایی که هنوز ازش مستقل نشدم.بابایی که هنوز ازش پول می گیرم.

 

گفتم،این روزها من بابا می خواهم.

 

(مکث)

 

می شود ساعتِ ناهاری تو هم همراهم بیایی؟خرید تنهایی لطفی ندارد.

....

هزار ساله کوچه‌ها ، پُر میشه از عطر یاس

تو جا ناموسی مترو وایساده بودم یهو یه صدای زیبا و یه آهنگ از شادمهر که سال ها بود نشنیده بودم شنیدم. خیلی چسبید.گفتم فیلمش و بگیرم و بزارم برای توام‌ بچسبه. ( کلیک ) جا ناموسی مترو می دونی کجاست دیگه؟ از بلاگفایی ها بپرسی میدونن. ( کلیک ) .

 

خود این کلمه رو‌ هم تو گوگل سرچ کردم جالب بود که پستم و آورد . : )) ( کلیک )

رُمانتیسم عماد و‌ طوبی

 

دومین فیلمیه که ازین کارگردان می بینم . اولیش ایتالیا ایتالیا بود ( کلیک ) که خیلی دوستش داشتم . این فیلم هم مثل اون فیلمش پُر بود از رنگ و لعاب ! نوع نگاهش رو دوست دارم . به زندگی . فیلم قبلیش رو از رو یه داستان کوتاه از جومپا لاهیری ساخته بود و این فیلمش و از کتابِ سیر عشق آلن دو باتن . خوندیش؟ من خوندم . ( کلیک ) و اون کتاب و کتاب جستار هاش رو هم خیلی دوست داشتم . خلاصه اینکه سعی می کنه از رو کتاب ها داستان بسازه جذابه . این که داستان زندگی و فراز و فرود هاش و نشون میده برای من عالیه . تو داستان های خودمم همیشه دوست دارم از زندگی بنویسم .از زندگی دو نفره زیر یک سقف . هر زندگی ابعاد عجیبی داره . که میشه ازش کلی داستان نوشت . داستان های تلخ و شاد و شیرین و اشک درار ! این فیلم و دوست داشتم . البته ایتالیا ایتالیا رو بیشتر تر دوست داشتم . زودتر ازینام می خواستم این فیلم رو ببینم . اما به خاطر بازیگراش که فوت شده بودن دلم نمی خواست ! فیلم کلا سه بازیگر اصلی داره .علی انصاریان و حسام محمودی و الناز حبیبی . که دو تا بازیگرش فوت شدن .. و همچنان هر وقت یاد انصاریان میوفتم و نوع مرگش از تَه دل غمگین میشم . حسام محمودی هم که بنده خدا تو جوونی سکته کرد . همش فکر می کردم احتمالا چقدر برای بازیگر خانم می تونسته سخت باشه این مرگ ها . بازیگر ها اونقدری که تو فیلم ها و کارهاشون کنار همن تو خونه هاشون نیستن . خلاصه که روحشون شاد . پیشنهادش می کنم . اگه دنبال یه فیلم رنگی هستی . البته اول ایتالیا ایتالیا رو پیشنهاد می کنم بعد این فیلم رو . سه ستاره از پنش ستاره تقدیم بهشون .

شهر ما ، خانه ی ما

 

اون شب جایی بودم که محل اصلی عبور مراسم ! ۱۵ تیر هم نبود. یعنی خیابون های فرعیش بود که با این منظره ها مواجه شدم.تازه یه قسمت کوچیکش بود. به جا مانده از چریدن هاشون بعد از مراسم. به این فکر می کردم این گوسفند ها آیا اگه شهر خودشونم بود همینجوری می ری دن بهش؟ بعد به این نتیجه رسیدم تو محرم هم وضعیت کوچه خیابونا همین شکلی بود. آدم بیشعور مهم نیست شهر خودش باشه یا جای دیگه. همیشه اثری از کثافت هاش باقی میذاره که بمونه به یادگار.معتقدن کُره ی زمین و مملکت و شهر و کوچه ها ارث باباشونه و هرجور بخوان میتونن باهاش رفتار کنن.اکثرشون معتقدن به یه وَرمون. مهم اینه شکممون سیر شه. یکم بیشعور تراشونم معتقدن به هر حال رفتگرای طفلک هستن ! بعد من اون روز یدونه از این لیوان یه بار مصرفا یک ربع دستم مونده بود تا یه سطل آشغال پیدا کنم بندازم توش.موقع انداختنش همه یه جوری نگاه می کردن انگار عجیب ترین کار جهان و کردم.

لئو

 

اون واقعا یه انسان معمولی نیست. اون یه آدم فضاییه که بعد از جام جهانی سفینه ش میاد و بر می گرده به سیاره ش. این جادو کردنش تو زمین از یه انسان زمینی بر نمیاد. تو نیمه اول که پنالتی رو طبق معمول خراب کرد و خیلی خوب نبود و هرچی میزد دروازبان اون فراعنه واکاشی زوما شده بود و میگرفت من میگفتم صبر کن. اون تو یه لحظه می تونه جادو کنه.و کرد. خوشحالم آخرین رقصش رو تو زمین ندیدم مثل دیشب و همچنان میتونم از جادوش لذت ببرم. یکی از خفن ترین بازی های جام جهانی این دوره بود.اینقدر عربده کشیدم‌ صدام دیگه در نمیاد. هرچند همچنان شانس قهرمانیشون و بالا نمیدونم و معتقدم امسال جام برای فرانسه س. اما عشقه دیگه. مهم دیدن بازیاس.قهرمانی باشه برای شب آخر.همین که این مصری های غربتی حذف شدن خوشحالم کرد.امیدوارم مراکشی هام حذف شن و جام جهانی تمییز بمونه از این موجودات.

 

اینم عکس مسی رو دیوار هیرو هام.مثلِ مادر شهید هر جمعه میرم و عکسش و دستمال میکشم و به بقیه هیرو های رو دیوار میگم شمارو هم دوست دارم.حسودی نکنین.میخوای بدونی بقیه عکس های هیروهام کیان رو دیوار؟‌ نمیگم.البته ممکنه هر جمعه در کانال جهانی رادیو نارنجی نشونشون بدم. چند تارو قبلا اونجا نشون دادم. خواهش می کنم.

گیلاس

 

میوه های تابستان را دوست دارم. اما قیمت هایشان را نه.با اینکه هیچ چیز پرتقال و نارنگی های نارنجی پاییز و زمستان نمی شود اما رنگ و وارنگ های این میوه ها به من حسِ زندگی می دهد. البته قیمت هایشان هم حس بدبختی. مزه هایشان با اینکه کمی با مزه ی میوه های کودکی هایمان متفاوت است اما همچنان شیرین و آبدار و خوشمزه ان. بر عکس قیمت هایشان که کال و نارس و باسن خیاری است. در نتیجه این گیلاس زیبا را نخوردم بلکه روی گوش هایم انداختم و خوشحال شدم. 

رقصِ آخر

ورزشگاه های فوقِ مُدرن آمریکایی تو جایگاه های ویژشون برای هر بازی یه سری از آدم های مهم و بازیکن های بازنشسته ی فوتبالی دارن که هر بار دوربین نشونشون میده ببشتر از قبل یادم میوفته چقدر عتیقه شدم. خیلی عجیبه اون بازیکن های ستاره ی حالا مو سفید کرده و کمی چاق رو من روزگاری تو زمین می دیدم. روزگاری که فوتبال پُر بود از ستاره هاش و عکساشون همیشه برام یا رو پوستر دکه ی روزنامه ی فروشی محل بود یا کارت های بازی که از بچه های تو کوچه می بُردم. جدی جدی انگار رفتیم سمت اوراقی جات حاجی. نه؟ این جام جهانی و این دور حذفیشم که مراسم خداحافظی ستاره های ادامه داره نوجونیمونه. از نیمار درجه یک و دختر باز گرفته که دیشب با اشک خدافظی کرد و به قول عادل فردوسی پور لَست دنسش رو انجام داد تا امشب و رونالدویی که تو تیم افتضاحِ پرتغال آخرین بازیش و کرد و این ستاره هم خاموش شد. امشب داشتم می گفتم خوب شد تو دوره ای زندگی کردیم که این همه ستاره رو از اون قدیم تا به امروز نشستیم و تماشا کردیم. از روزگار پُر رنگ و خوش رنگِ کودکی تا روزگار زشت و بد ترکیبِ بزرگسالی. حالا فوتبال بدونِ ستاره هاش ادامه پیدا می کنه . فوتبالی که دیکه احتمالا سوپر هیرویی نداره اما مال نسل یامالِ هیجده ساله س که برام شبیه نسل زدایی هست که بسیار تو باسن نرو هستن و درک و فهمیدنشون عذاب آور. با این حال همچنان آقای مسی هست و امیدوارم‌ فردا شب رقص آخرش و انجام نده چون واقعا دیگه ناراحت میشم از خاموش شدنش. امشب قرار بود بشینم و آه بکشم و غصه بخورم و متن جانگدازی بنویسم از حالت روحی کَج و مَعوجی که این روزا دارم. اما خب فوتبال شروع شد غمم یادم رفت. فردا اگه مسی حذف شه احتمالا یادم بیاد و بیام بنویسم که چقدر آدم ها رو‌ دیگه دوست ندارم.

کتاب های جا مانده ای

" والله، بابام‌جان... دروغ چرا؟... اونکه ما دیدیم این‌جوری است که وقتی خاطر یکی را می‌خواهی... آن وقتی که نمی‌بینیش توی دلت پنداری یخ می‌بنده... وقتی می‌بینیش یک هُرمی توی این دلت بلند می‌شه، پنداری تنور نانوایی را روشن کردند... همه چیز دنیا را، همه مال و منال دنیا را برای اون می‌خواهی، پنداری حاتم طایی شدی... خلاصه آرام نمی‌گیری مگر اینکه آن دختر را برات شیرینی بخورند... اما این هم هست اگه خدای‌نکرده اون دختر را به یکی دیگر شوهرش بدهند آن وقت دیگه واویلا... ما یک همشهری داشتیم خاطرخواه شده بود... یک شب آن دختره را برای یکی دیگه شیرینی خوردند. صبح آن همشهری ما زد به بیابان. تا حالا که بیست سال گذشته هنوز هیچ‌کس نفهمیده چی شده... پنداری دود شد رفت آسمان..."

 

دایی جان ناپلئون - ایرج پزشکزاد

 

+ یکی دیگه از کتاب هایی که این روزها دارم می خونم این کتابه.سال ها پیش سریالش رو دیده بودم و خیلی دوست داشتم کتابش رو هم بخونم. و خوشحالم فرصت شد تا بخونمش.یادم نمیاد سر هیچ کتابی اینجوری خندیده باشم. بسیار قشنگ تر و عمیق تر و بامزه تر از سریال هست.داستانی که شاید چیز خاصی توش نباشه اما اونقدر بامزه تصویر سازی شده و دیالوگ‌ها اونقدر جذابن که نمی تونی کنارش بزاری‌. حال خوش این روز های من هستن دایی جان ناپلئون و مش قاسم و اسدالله میرزا و سان فرانسیسکو رفتناش..

اول هفته، لبِ ساحلِ تهران

دیشب تا صبح خوابمون نبرد. یعنی خب قبلش با بچه ها قهوه زده بودیم و با اون حالم قرار بود تا صبح یه چرخ بزنم. در نتیجه گفتیم حالا که تا اینجای شب و اومدیم باقیشم بشینیم بازی عالیجناب مسی رو ببینیم.تا ۱۲۰ دقیقه طول کشید و تا چهار عشق کردیم با بازی. یکی از اون بازی های درجه یکی بود که کُلی کیف کردم پاش بیدار موندم. کیپ ورد ! یکی از اون داستان های فوتبالیه برام که هیچ وقت بازیشون فراموشم نمیشه. نماد ایستاده مُردن. نماد چیزی از ارزش هاشون کم نمیشه. با جمعیت پونصد هزار نفری و از کشوری که تا همین الانشم خیلی ها نمیدونن وجود داره و کجای نقشست،اومدن و گُنده های جهان و طرفداراش از جمله من و دق دادن. یعنی حاجی من تو اون لحظه های اخر یه جور استرس کشیدم و 🥚🥚 و زیر گلوم حس می کردم، تو گویی فینال جامه.باور نکردنی بود. سکانس رفتن بازیکن کیپ ورد بعد گُل زدنش تو تماشاچیا و بغل کردن پارتنرش، و پسری که با بغل کردن پدرش که از بازیکنای تیم بود و اشک میریخت، از اون سکانس سینمایی های جذاب فوتبال بود. خوشحالم آقای مسی تو آخرین جام جهانیش هنوز هست و میشه بازیاش و دید.شب قبلم بازی پرتغال و کرواسی هم بی نظیر بود. کلا بازی ها خیلی جذاب شدن. کاش یه سری از تیمای پُر مدعا این بازی ها رو میدیدن و یکم خجالت می کشیدن. کیپ ورد یک دقیقه هم وقت کشی نمی کرد. ۱۲۰ دقیقه مثل اسب میدوییدن و میخواستن برنذه باشن .. اون وقت یه تیمی که اشاره مستقیم نمی کنم کُل بازی میخوابید رو زمین که فقط بازی تموم شه. ای بابا. پیشونی مارو کجا میشونی؟ از دیشب درست درمون نخوابیدم. نمیدونم چرا خوابم نمیاد دیگه. فکر کنم اون قسمت خوابیدنم از دیشب خراب شده متاسفانه.  چکار کنیم؟ بریم لبِ ساحل آفتاب بگیریم. بهتره. کاش تهران دریا داشت. بی آدمیزاد. خودت و اونجات. جایی برای خوابیدن و فکر نکردن . اما خب نداره. به جاش ناهار کوکو سیب زمینی هایی شگفت انکیزی که حاج خانم درست کرده و خونه رو بو بهشت برداشته میزنیم و بعدش جلو کولر می خوابیم و به این فکر می کنیم دنیا هنوز قشنگیاش و داره.

بغل

از غروبی انگار یه چیزیم پایینه. نمی دونم چی. ولی سَر در گردش داشتم. کُل اتاق دور سرم می چرخید. تاب تاب عباسی.بعد خوابم می گرفت. خواب مساوی بود با اغما. یعنی یه چند ساعتی که خوابیدم حس کردم از دنیای خواب هم اونور تر رفتم. جایی نزدیکای عروج. اما خب برگشتم. با همون حال تلو تلو گفتم‌‌ برم‌ یه دور برنم. بچه ها رو دیدم. مهدی بازوی من و گرفت با دست چپش. رضام از اینور دستم و گرفت. گفتم بریم یه چی بخوریم‌ بره بالا یه چیم که پایینه.بعد مهدی با دست راستش مهناز و سفت چسبوند به خودش، پرسیدم بقیه چرا بغل نمیکنن همو تو خیابون؟ رضا گفت چون مکان دارن. مهدی گفت انگار اینا که دارن جوجه سیخ میزنن کنار رودخونه رو بگی بدبختارو، اشپزخونه ندارن، بعد سفت تر بغلش کرد.