صَد

داشتم با پروفایلم وَر می رفتم،چشمم افتاد و دیدم شده ۱۰۰ پست . یادم‌ اومد روزای اول یه پست نوشتم به نام خانه به دوش و کُلی غر زدم‌ که اینجا خیلی گوگولیه و من نمی تونم بنویسم. تهش به این فکر می کردیم حالا یه چار پَنش شبِ بُمبی موشکی که فشار رومون زیاده میایم می نویسیم و بعد رهاش می کنیم بره برای دوست دارانِ انیمه ای کارتونی. اما رهاش نکردم. شاید بهتره بگم که رهامون نکردن. ما موندگار شدیم . هم‌ شرایط مملکت و نِت موندگار شد و هم ما. عادت کردیم. مثل همه چیز. همیشه همینه، اولش احساس غریبی می کنم و بعد کم کم که می شینم می گم عع ! هوا چه خوبه پس می مونم. بعد یکم بغل دستیامو هُل میدم و خودم و جا می کنم و سر آخر از وسطا باید من و جمع کنی. اینجا جای ایده آلی نیست. ولی مگه جای ایده آلی هم وجود داشت؟ حتی با همون نِت بین المللی.به هر حال هر جایی کچلیای خودش و داره دیگه. این وسط خیلی از رفقام وِل کردن رفتن. نمیدونم شاید اون مشکلات برای منم پیش میومد و پستی پاک میشد وِل میکردم برم. اما همیشه میگم هرجایی قوانین خودش و داره دیگه. یا ما خوشمون میاد یا نمیاد. اگه اومد که هیچ اگه نیومد دیگه جِر زنی نداره.البته من به خاطر اینکه ارتباطی با کسی ندارم خیلی نمیدونم موضوع دقیقا چی بوده. اما سَر یکی دو وبلاگ دلیل ناراحتیشون و متوجه شدم.من همیشه خودم و جای طرف میذارم و میگم‌ اگه تو این وضعیت خر تو الاغی که سگ میزنه گربه می رقصه مسئول همچین جایی بودم و کاربرام محتوایی مینوشتن که برام مشکل ساز میشد چکار می کردم؟ قطعا پاک می کردم و دردسر برای خودم نمی خریدم.اینام همینن دیگه.انتظار سوپر هیرویی نمیشه ازشون داشت. یا الطاف بیش از حد. این و منی میگم که ورژن بلاگفاییم با اینجا بسیار متفاوت بوده و هست. چون اونجا قوانیتش اجازه میداد آزاد تر بنویسم. می گیری چی میگم؟ آدم باید خودش و خو بده تو روزای ناچاری.یعنی این و یاد گرفتم.وقتی کاری از دستم‌ بر نمیاد با کمترین و سخت ترین چیز کنار بیام تا راه برام باز شه. حداقل تا وقتی که اینجا مینویسم باید یه سری چیز هر چقدر چرت و و تحمل و رعایت کنم. حالا بعدش که راه باز شد و رفتم می تونم چار تا فحشم بهش بدم.خلاصه بگذریم.. این پُستِ ۱۰۰ تقدیم به همه ی رفیقای جدیدی که این دو سه ماه تو‌ روزای جنگ و بمبارون و قحطی پیدا کردم. که اگه نبودین و نمی خوندمتون و‌ با هم حرف نمیزدیم اوضاع سخت تر از چیزی که بود بهم می گذشت.باور کن.همتون خیلی آدم حسابی هستین. با دلایی روشن که با تموم سختی ها میدونم از پَس زندگی لاکردار بَر میاین. امیدوارم تو مسیر وب و وب نویسی که همیشگی هست بمونین و بمونیم کنار هم. ماها حرفای هم و بهتر از بیرونیا می فهمیم. بگم ف رفتین تا فرحزاد و چایی ام زدین و برگشتین. خیلی مخلصیم. 

آقای امام رضا

من هنوز هم مومنم. مومن به رفاقت باهاش. نخ های نازکی که من و هنوز به زمین متصل نگه داشتن. پایه ی رفاقت های دو‌طرفه. دو‌طرفه همیشه قشنگه. از اصل تا فرع.‌یه طرفه که مُفت نمی ارزه. اون محکوم به فناس. خلاصه رفاقت باهاش خیلی حال داده.به واسطه ی تولدش دلتنگ مشهدش بودم و گوشی رو جوریدم و رسیدم به خرداد پارسال که اونجا بودیم. میخواستم امسالم بریم. نمیدونم میشه یا نه. اما امروز کلا روح و روانم سمت حرم بود.الان و این لحظه تهران یه نمِ بارونی هم داره میزنه، فضا کاملا احساسی برای باریدن. کارگردان و تهیه کننده و بازیگرا هم همه آماده.این ویدیو که پارسال گرفتم و دیدم بیشتر از قبل دلم میخواد بپیچیم به بازی و بیایم تو صحن گوهرشاد عشق بازی. دعا کن یکم بیشتر زنده بمونیم مَشتی.خیلی چاکریم. 

 

( کلیک )

جامانده در بازار تجریش ( داستان مُصور)

حاج خانم چند وقتی بود دلش امامزاده صالح می خواست. امروز همه برنامه ها رو ردیف کردم و‌ دست به سینه بردیمش تجریش.که هم حالش عوض شه و هم با کُلی سبزی کوهی و نیمه کوهی و بیابانی و اطراف دره ای از بازارش برگردیم. بوی درخت می دهم، و کوهپایه.جامانده هستم پسری در مزرعه. یه چندتایی عکس گرفتم به یاد استوری های اینستا خدابیامرز.گفتم اسلایدش کنم اینجا دیدم خیلی اطفاری سوسولیه به گروه خونیمون نمیخوره.دیگه گفتم به یاد بلاگفا عکسا رو همینجوری هورتکی بزارم اینجا. یادش بخیر تو بلاگفا سر فیلم و سریالایی که دوست داشتم هزار تا عکس ازش میگرفتم بعد سکانس به سکانس و دیالوگ به دیالوگ ازش می نوشتم. مثلا فکر کن سر گیم اف ترونز دیدن سر هر اپیزودش یه پست کیلومتری می نوشتم و کلی نقد و بررسی جامانده ایش میکردم.چه حال و حوصله ای داشتیم حاجی. جوان بودیم و جویای نام.

 

خیابون ولیعصر و درخت های زیادش. زیاد و سبزش. فکر کنم آدمی نیست که ازین خیابون خاطره نداشته باشه. برقرار باشد و سبز . و از دست صاحب پاساژ های این خیابون در امان باشن و بریده نشن. درخت های کهنسالی که هزار تا خاطره تو هر ساقشون دارن.

 

 

امامزاده صالح رفیق روز های تنهایی و غمگینی من. همشهری همیشه پا برجا و درجه یک. 

 

 

با کُلی ابرهای تپلی و بامزه رو سقف آسمونش.

 

 

سَر در بازار تاریخی تجریش.بازار تجریش همچنان و مثل همیشه زنده س و سرپا. 

 

 

تکیه ی قدیمی بازار تجریش، که معدنِ شیر مرغ تا جون آدمیزاده. باهارم که پُر از سبزی های کوهی میشه. والک و شنگ و یه سری اسمای عجیب غریب دیگه .. 

 

 

برای دوست داران تُرشی. ناقابل کیلویی هشتصد هزار تومن وجه رایج مملکت. حاجی فکر کن محبوبم بار شیشه داشته باشه بعد نصف شبی بلند شه بگه من گوجه سبز بازار تجریش و میخوام فقط. زندگی متاهلی سخته واقعا. 

 

 

رفقای شیرازی فکر نکنین فقط خودتون باهار نارنج دارین. مام داریم. البت واس شماس صادر شده واسه ما. باهار شیراز. فرقش فقط اینه که شما میتونین بهشون دست بزنین، بریزین رو‌ سرتون ما نمی تونیم. با تشکر.تازه یه جا دیگش نوشته بود دونت تاچ.

 

 

یه ناهارم تو پاتوق همیشگی یعنی چلوکبابی اطمینان که وسط بازاره زدیم و جای شما خالی.

دیگه چی؟

همین دیگه.

خلاصه که روزگار سخت شده و اکثر آدما برای دیدن میان تا خرید حاجی. اما همین که شلوغیا و فستیوال رنگ و نور و صداهای زیاد رو میدیدم خوشحال بودم. امیدوارم‌ اوضاع میزون بشه برای همه. و خداوند این بازار پُر از خاطره رو از آسیب شیاطین مصون بدارد. تَه دل ملت هنوز پُر از نگرانیه.امروز تو امامزاده یه لحظه به خاطر باد در یه جا بسته شد و‌ صدای وحشتناکی بلند شد.همه الله اکبر گویان و ترس پریدن بیرون چون فکر می کردن بُمبه.حالا من هی میگفتم بابا به خدا باد بود. اما دلا هنوز پُر از پریشونیه و دلخوشی زیر خط فقر. خدا خودش کمکمون کنه که جز خودش‌ کسی رو نداریم.

پایان داستان مصور این هفته.

 

محبوبِ من

شب رو همیشه سپردم به شب.من شب رو همیشه دوست داشتم.چه اون وقتا که جون داشتم و تا میشد نیمه هاش رو می دیدم‌.چه این سالا و این روزا که زور مُشت و لگد روز اونقدر زیاد هست که نذاره ساعت سیندرلاییمون خیلی بیشتر از چهار تا صفر و ببینه‌ . اما باز همچنان مراسم لذت بردن از شب رو به جا میارم. کلا به نظرم آدم باید قدر چیزایی که بهش لذت میدن و بدونه‌. هنوزم تا قبل از اینکه چشمام رو تخت سنگین شن موسیقی مورد علاقم و پلی می کنم. یه شب داستان صوتی کوتاه، یه شب برنامه ی مورد علاقم، یه شبم فقط به فکر و خیال‌. که این رو از همشون بیشتر دوست دارم. امشب نوبت برنامه ی مورد علاقم بود. کتاب باز‌.مدت هاس دوباره دارم می بینمش. خیلی از قسمت هاش و فراموش کردم و خیلی از صحبت هاشونم یادم رفته. با دوباره دیدنشون دوباره کُلی حال خوب به خودم تزریق می کنم و این وسط کلی کتاب درست درمون که از دستم در رفته بود و یادداشت میکنم یه گوشه که بخرم. و همین. یکی از حال خوب کن ترین قسمت های برنامه شعر خوندنای اردشیر رستمی بود. شب رو با تزریق شعر و عشق و حال نارنجی به سَر می کنیم که برای طلوع خورشید و تهرانِ خاکستری و رینگ بوکس هر روزه آماده باشیم. روزای سخت رو هم با دوپینگ شبای قبلش رد می کنیم تا ببینیم چه خواهد شد.

میگه:

"من به همه زبان های دنیا دوستت دارم

آیا تو نام دیگری به غیر از محبوبِ من داری؟"

 

شب بخیر . 

( کلیک )

ازین زندگی مونده یه نقاشی

 

بعضی وقت ها میگه برم پیشش.میگه دوست دارم میشینی یه گوشه و‌‌ غرق مجسمه ها میشی. مغازه ی کوچیکی داره. اما پُر از رنگ و هنر و عشق و شور زندگی. مثل دفتر نقاشی های کودکی. یه وَر مغازش همه ی مجسمه ها سفیدن و اون وَر و نگاه می کنی یهو انگار صفحه رو ورق زدی همه رنگی شدن. شور و ذوقش برای کارش من و همیشه به وجد میاره. از هر چیزی که بخوای و تو ذهنت باشه داره و یا میتونه یهو ظاهرش کنه. من عاشق نقاشی کردن بودم همیشه. رنگ‌ آمیزی ..رنگ‌ .. رنگ های زیاد..یه بار گفت بیا امتحان کن. گفت همین الان چی تو ذهنته؟ گفتم یودا ! مجسمه ی سفید و بی رنگش رو آورد. چه لحظات شگفت انگیزی بود رنگ‌ زدن. احساسی فراتر از خلق کردن . اون روز که این دوستِ نارنجیم و دیدم بهش گفتم من و چرا اینجا گذاشتی؟ ازش قول گرفتم یه روزی این دوستم و بردارم و بیارم بزارمش تو اتاقم. حتی اگه خیلی بزرگ باشه و جا نداشته باشم‌ . ازون روز چند وقتی هست گذشته ولی‌ اگه توی همین روزا یکی رو دیدی که این مجسمه رو کولش گرفته و تو خیابون های تهران داره راه میره، سَر از روی تاسف تکون نده. اون منم. البته بعید میدونم بشه کولش کرد. به نظر خیلی سنگینه. خب اگه یه روزی تو خیابونای تهران پُشت یه نیسان آبی رنگ پسرکی رو دیدی که کنار یه مجسمه ی نارنجی نشسته و داره باهاش حرف میزنه تا از مسیر نترسه بدون اون منم. سَرت رو مثل آدمای عاقل تکون نده، چون دنیا به دیوونه هام نیاز داره.

قُلاب

آهنگِ امشبم این باشه؟ شما شعر سعدی رو ببین، صدای آقا شجریان و گوش کن. اصن چیزی دیگه می مونه برای گفتن؟ یاد شبای ساز و آوازمون میوفتم که جنگ رییییی... توش. همیشه چالش می ذاشتیم و چند مُدل شعر و سبک مختلف قرعه کشی می کردیم و می زدیم و می خوندیم. قرار هم بر این بود از تموم دورهمیا فیلم بگیریم. اتفاق های چالشی جذابی میوفتاد. یهو مثلا تتلو در میومد و پشت بندش شهرام ناظری. چالش بزرگ تر هم این بود که با سبک خودت بزنی و بخونی. یه شبش این شعر آقا سعدی افتاد برام. با اینکه خیلیا گفتن تونسته بودم از پسش بر بیام، اما خودم راضی نبودم و میگفتم اون چه کاری بود با این آهنگ کردم. یاد باد شب های جوانی.شب های آزمون و خطا. شب های غلط های ادامه دار.شب های زندگی های نصفه و نیمه ی نارنجی. شب های خنده های کِش دار.نمیدونم دیگه لشگر شیاطین میذارن دوباره زندگی کنیم یا نه.چند باری هم بچه ها ازم خواستن دورهمیا رو راه بندازم اما جوابم‌ همیشه این بود که دل خوش سیری چند؟ خلاصه که بخوابیم. میگه: من نیز چشم از خواب خوش برمی نکردم پیش از این ، روز فراق دوستان ،شب خوش بگفتم خواب را ...آره حاجی. شبت بخیر.

قَد آغوش منی ، نه زیادی نه کمی

به رضا میگم رو موتور دختره چه خوب پسررو از پُشت بغل کرده. میگه خوب یعنی چی؟ میگم یعنی یه حس امنیت و انگار و از پسره داشت می گرفت. میگه یادته یه مدت گیر داده بودی موتور بخری؟ گفتم آره. گفت برای زید پُشت بندش بود؟ میگم زید چه واژه ی کریهیه هی میگی؟ زمان آفتابه میرزاس مگه حاجی؟ میگه ببخشید استاد.منظور همون پارتنر بود. میگم محبوب قشنگ تره. و در ضمن خیر. تو تهران باید موتور داشته باشی وگرنه نصف عمرت تو ترافیکی.میگه پسره هم همونقدر که دختره حال کرد حال میکنه؟ میگم مثل همون مبحث علمی هست که میگن درصد لذت دخترا بیشتره.هفتاد سی.میگه حاجی من منظورم بغلِ پُشت موتور بودا.میگم منم منظورم همون بود.حسی که دختره دریافت میکنه خیلی بیشتره از پسره. حسی که پسر داره در واقع حالیه که از حال دختره میکنه.میگه منظورت مطمئنی در مورد پُشت موتوره دیگه؟ میخندم و میگم آره بابا.میگه قدیما آدمای عاشق و زیاد نگاه میکردم. میگم آدم وقتی چیزی و نداره دلش خیلی اون و میخواد.میگه مثل الانِ تو؟ میگم آره. یه موتور و یه گوگوش و یه جاده چالوس و لامپی که روشن بشه. میگه دیدی گفتم از اول حرفات در مورد موتور نبود. 

پُزِ پِرو

یادته نوشته بودم آدمیزاد کم کم به گاو بودن عادت می کنه؟ دیدی نت طبقاتی و یه جوری فرو کردن که اصلا درد هم نیومد؟ قدیم ترا اگه تو یه چیزی داشتی که همسایت نداشت یه جوری استفاده میکردی و میرفتی میومدی که کَسی نفهمه. بعد الان طرف با افتخار میاد اعلام می کنه نت من خوشگل تره.بالاش پاپیون داره و رنگشم سرخ تره از تو. احتمالا زبونشم برامون در میاره. آدمیزاد و با آدمیزاد سَر شاخ کردن درست. اما خود آدمیزادم باس یکم حیا داشته باشه قربونت. کُل نت مملکت و ازمون گرفتن و حالا برای پس دادنش چند برابرش و باید پول اِخ کنی. تازه با کلی ثبت نام اینور اونور که تهش هر قسمتی از دنیای مجازی رفتی یکی چار زانو بالا سرت نشسته و نیگات می کنه. خیلی هم عالی. یکِ یک . هیچ دوشواری هم نداریم. شمام به رقت انگیز بودنت ادامه بده. به هر صورت هم خوشگلتری هم پارتیت کُلفت تر. ما اما همیشه خار داشته، گلامون.این نیز بگذرد... ما صبرمون زیاده و تن به خفت نمیدیم. با این که میشد بدیم. دستمون که چلاق نبود. اما صبر می کنیم. که سرمون پیش خودمون بلند باشه.نوش جون. با نون بخور سیر شی.بزغاله ! شبت بخیر. به غیر از اونایی که سیم پرو دارن.

آهنگ های جا مانده ای

( کلیک )

 

چون تو نت پیداش نکردم اپلودش کردم .

 

میگه:

اگه تو باشیو دنیا نباشه،میشه باتو همه دنیارو حس کرد

همه دنیا بیادو تو نباشی،دلم دق میکنه با این همه درد

 

زنگ انشا

 

جمعه ی خود را چگونه گذراندید؟ ما مثل عوام الناس معتقدیم‌ غذا خوردن بسیار لذت بخش و لازم است.همانند خواندن کتاب.خانم بنائی معلممان معتقد است ما باید کتاب زیاد بخوانیم تا برای خودمان کسی بشویم. سَری در سَرها در بیاوریم و شبیه محمد نشویم که هیچ چیز بلد نیست و همیشه بچه ها مسخره اش می کنند. در نتیجه ما تصمیم گرفتیم روز جمعه بعد نوشتن تکالیف فردایمان کتاب بخوانیم چون غذای روح است. این را هم خانوممان در مدرسه گفته است. پیتزا هم می خوریم چون غذای شکم است و ما دوست داریم غذا زیاد بخوریم تا زود بزرگ‌ شویم تا با محبوبه دختر علی آقا که همسایه رو به رویی مان است ازدواج کنیم و او دیگر از پشت پنجره برایمان چشمک دُمبک نزند. امیدوارم محبوبه بتواند مانند پیتزای امروزمان پیتزا درست کند و ما شکممان گنده بشود وگرنه می رویم فهیمه را میگیریم.هرچند او هیچ وقت نگاهمان نمیکند و جواب سلاممان را نمیدهد. بفرمایید پیتزا همراه با کتاب و نوشابه ی نارنجی. شما که به نوشابه نارنجی نمیگید زرد؟ زرد یک رنگ دیگه است مثل موز که زرد است. این نوشابه ها نارنجی است. البته کانادا نداشت وگرنه کانادا می خریدیم.بفرمایید تنهایی از گلویمان پایین نمیرود. بخوریم باهم دست جمعی بزرگ شویم. آدم های بزرگ سَرشان شلوغ میشود وقت غصه خوردن ندارند. این را آقاجانمان میگفت. راست و دروغش را نمی دانیم. اون بیلبیلک‌ سفیدش رو هم یادم رفت بر دارم‌ از بَس گشنم بود.

بعد از مهمونی

مهمونی بودیم. داشتم فکر می کردم مهمونی های قدیم، قدیم منظورم‌‌ قبل ازین چند سال کذاییه، بحث های داغ مهمونیا چی بود اغلب؟ یادم نیومد. شاید در مورد فک و فامیل و کی چیکار کرد و کی شوهر کرد و کی زنش و گاز گرفت و اینا بوده و چون خیلی بحث های مورد علاقم نبوده گوش نمیدادم و‌ یادم نمونده. اما بحث این روزا بحث های عجیب غریبیه. اول اینکه سَر شب و اول مهمونی یه چند تا پدافند حیدری دَر کردن و پشم و پیلمون ریخت. نمیدونم چی بود داستان، اما نوای کربلا کربلا ما داریم میایم می آید. اما الان که اومدم خونه و دوش گرفتم و دراز به دراز رو تخت ولو ام دارم به بحث های فوق سنگین ! امشب فکر می کنم. نتیجه ای که بعد چند ساعت حرف به دست اومد اینه که الان روزای خوبمونه و تا چند ماه دیگه چیزی برای خوردن نداریم. بعد من یه گوشه نشسته بودم و الکی سرم و تکون میدادم ‌ و الکی با همه موافقت می کردم ‌و از جعبه ی شیرینی تَر ! که جلوم گذاشته شده بود رولت های خوشگل بَر میداشتم و با چای می خوردم و همش میگفتم نه بابا، واقعا؟‌ عجب آدمایین.به نظرم هیچ چیز ارزش از دست دادن لحظه های گرانبهایی که چایی رو با شیرینی تَر می خوری نداره.میگم اگه چند ماه دیگه همه اجناس تموم بشه بعد آدما شروع می کنن به خوردن هم؟ من به عنوان یک‌ آدمی که دچار اضافه وزنم بسیار نگرانم. خوابم نمی بره. نظر شخصیمم اینه که دلم می خواد چشمام و ببندم ‌و وقتی بیدار شدم، یه جای دور باشم. خیلی خیلی دور.یعنی اونقدر دور که زمین هم تو تصوراتم نباشه. مُرده شور این کره ی گردالی زیبا رو ببرن که نمیذارن به رولت از گلومون راحت پایین بره. چمیدونم‌ والا. زور بزنیم بخوابیم. امیدوارم خواب شما آدما رو نبینم که با چنگال افتادین دنبالم.شب بخیر جوان رزمنده ی ایرانی.

با شمام ، خواننده ی کاملا نامحترم

نویسنده ها نرم و نازکن. چه نویسنده های کَت و کُلفت و حرفه ای که کُرور کُرور کاغد سیاه می کنن و هزار هزار خواننده براشون سًر و دست میشکونن و هورا می کشن چه همین نویسنده های وبلاگی که از پَنش هزار سال پیش هنوز می نویسن. هرچند عوام الناس معتقدن منقرض شدن و دیگه وبلاگ نویسی وجود نداره. اما همچنان هستن و می نویسن. روی سخنم با یه سری خواننده ی دوزاریه که به عنوان رهگذر میان و دل رفقای مارو میشکونن و میرن و باعث میشن خیلی هاشون ول کنن برن و یا نوشته هاشون تو هزار تا درز و دورز قایم کنن که چشم همه بهشون نیوفته. نویسنده جماعت تو هر قامت و جایگاهی و با هر اسمی وقتی شروع می کنه نوشتن برای عموم مردم و از روزاش و چار دیواری خونش مینویسه، انگاری یه تیکه از قلبشم همراه اون نوشته ها تایپ کرده وسط این صفحه ی سفید. حالا تو هر پلتفرمی که اسمش هست. نمیگم ضعیفن، اشتباه نگیری . اتفافا اونا شجاعن و اتفاقا پوستشون کلفته که هنوز مینویسن ولی همچنان به خاطر نویسنده بودنشون جنسشون نرم و نازک و پر از احساسه.مثل ماه منیر فیلم مادر، ماهن، منیرن، لطیفن. تویی که از زیر پتو و همزمان که دستت به پیژامه ای که تا زیر گلوت کشیدی بالاس و یه دستت به یه گوشی و چیزی تایپ میکنی، نباید چیزی بگی که طرف حالش گرفته شه. چون تو اون لحظه که کامنت زشتت و می خونه حس میکنه واسه چی قلب و احساسش و در معرض عموم گذاشته که گربه شاخش بزنه؟ نمیگم باس بشینی هرچی نوشت تعریف کنی اما بلد هستی که سَر خر محترم و کج کنی و بگذری از مطلبش که نیسی؟ خب اگه نباشی بد میشه. چون تو از رو شکم یه کامنت برای اون بنده خداها تایپ می کنی و میری اما باعث میشی طرف دیگه ننویسه. و وقتی نویسنده ننویسه اذیت میشه. هرچقدرم بگه به یه وَرشه اما اذیت میشه.من میدونم که اذیت میشه. خب؟ تو باعث میشی که هم طرف آزار ببینه و هم ما از خوندن نوشته هاش نتونیم لذت ببریم. پس انسان باش دوست من. حیف من دیگه اون جا مانده ی بلاگفا نیستم اینجا. دست و بالم بستس وگرنه این پست ففط چار تا فحش آبدار می طلبید که .. نه نمیشه.‌ اذیت نکنین رفقای مارو. آدمای امن باشین برای همه. حتی آدمایی که فکر می کنین غریبن.تو این روزگار سخت آدما دلخوشیشون به همین یه تیکه جاس. نه مملکت درست درمونی الان هست، نه دلخوشی و تفریحی، نه نت پدر مادر داری،کلی حرف و گله و دغدغه میمونه که طرف میخواد بیاد اینجا خالی کنه بعد شما عین ... ای بابا. ولش کن. بخوابیم بلکم اعصابمون فروکش کنه . شب بخیر. به غیر از اونایی که این پست طرف حسابم بودن.

ایران پیما

 

یکی از رفقا تو‌ کامنتا در مورد سفر با اتوبوس نوشته بود، داشتم فکر می کردم آخرین بار کی با اتوبوس به جایی سفر کردم. آخریش فکر کنم زمانی بود که آموزشی باید میرفتم بیرجند. با کفش و کلاه و پوتین. تَه دنیا بود. خدا شاهده سی بار من طلوع و‌ غروب خورشید و تو اتوبوس دیدم ولی نمی رسیدیم. اولین بارشم یادم اومد. کوچولو بودم. آفتاب نَزده، کَله ی صبح، حتی شوفرام خواب بودن با یه ساک دو‌ برابر خودم با خانواده می رفتیم شمال. اتوبوس های زِوار در رفته ی ایران پیما.آدمایی که تو ترمینال خوابیده بودن و بوی گند بنزین و اگزوزای حیدری. اتوبوسایی که با یه گاز و ترمز تمام شیشه هاش و صندلی هاش شروع می کردن لرزیدن.اون سطلای قرمر کوچولوی آویزون کنار صندلی ها. کیسه فریزر پنگوئن، دل و‌ روده ی بالا اومده ی من که سر هر پیچ جاده چالوس تموم اون سطل قرمز کوچولو خوشگلا رو پُر می کرد. لیوان های فلزی و‌ پارچ‌ های پلاستیکی قرمز که شاگرد شوفر از صندلی اول تعارف میکرد، رستوران های درب و داغون و تو سَری خوره بین راهی. مَردایی که بچه ها رو سَر پا می گرفتن و عده ای که دنبال مستراح می دوییدن. شام،شاش،نماز،نیم ساعت دیگه حرکت.راننده داد میزد. و بالاخره با جیگر درومده و چشمای از حدقه زده بیرون می رسیدیم به مقصد. پدر بزرگ مادربزرگی که بسیار دوستشون داشتم. اون سماور همیشه جوش و بوی زمین های برنج و چایی، فرقون سواری و گُل کوچیک دم ساحل،بوی زندگی ای که ارزش همه ی اون مصیبتارو داشت. زندگی تو‌ روزگاری که سختی کم نداشت اما رنگ و لعابش اونقدر زیاد بود که نخوای با یه روز از این روزا عوضش کنی. این روزایی که میگن اتوبوسا وی ای پی شده و صندلیاش تخت میشه و خدمات ماساژ کف اتوبوس و آفتاب گرفتن‌ رو سقف اتوبوس مهیاس و ... ولی من همون ایران پیما رو با همون آدمای داخلش ترجیح میدم. یه خاطره ی خیلی بَد هم در زمینه ی همین سر در گردش گرفتن و گلاب به روت شدن داشتم که فاکتور گرفتم.چون احساس می کنم تو این پست یه بوی تُندی اولش پیچید. در نتیجه نمیگم‌ تو یکی از همون سفرا به دلیل نبود کیسه فریزر پنگوئن محتویات دل و رودم و کجا و به کی و به چه شکلی تقدیم کردم. برم‌ عود روشن کنم هوا مساعد شه‌.

سَر زد از افق

 

آخر شب داشتم تو هوای درجه یک اردیبهشتی تهران قدم میزدم .خیلی ماهه آب و هوا حاجی. دیشب همش ازون بارون ریز باحالا میومد. ازونا که نه مثل بارونای شمالی ول نکنن که وقتی میان تا سیل راه نیوفته دیگه بند نمیان ، نه مثه بارونای تهرانی چند قطره بیاد و بند بیان. این بارونای مدل ۴۰۵ یه ریز همینجوری میان و تو اگه حواست نباشه نمی فهمی . من ولی حواسم همیشه هست. به بارون. به خیس شدن. به لذت بردن ازش. بارون اومدنی چیکار می کردی؟ من امشب هندزفری تو گوشام فرو کرده بودم و پلی لیست جامانده ایم و پلی کرده بودم و رسیده بودش به این آهنگ. حالا ازین جا به بعدش و تصور کن تو ذهنت. این آهنگ با ولوم صد در حال پخش، کلاه سویشرت رو سَرم و سَرم پایین و احتمالا ناخوداگاه تکونی هم می دادم و زیر لب آهنگ و می خوندم و دستامم شاید مثل میکروفون می آوردم جلو دهنم. یک مَرد خسته ی دل به نشاط که رو ابر های نارنجی خیالش در حال بالا پایین پریدنه و از همه ی جهان به دوره و حس می کنه پونزده سالشه‌. آخرای آهنگ که رسید سرم و بالا آوردم ببینم کجام.حس کردم هنوز تو‌ رویام. البته رویاهام‌ انگار دچار جهش ژنی شده باشن. یک‌ عالم آدم دیدم به ردیف کنار پیاده رو رو به من وایسادن. زن و مرد ، یه عده دست به سینه و عده ی دیگه دست به شکل سلام نظامی ، خیره به افقی دور دست در حال خوندن چیزی که بعد فهمیدم سرود کشوره‌ و اونام ازین دسته های هر شبی هستن گویا. چهره ی من اون لحظه دیدنی بود.حس می کردم یه مقدار از رویام به خاطر نبود نت بین المللی کامل دانلود نشده و خط رو خط شده افتاده رو استادیوم آزادی. عجیب ترین سکانس سورئال این چند روز بود. چرا اینجوری می کنین؟ آدم پشماش میریزه. داشتم‌ فکر می کردم اونا تو اون لحظه در موردم چی فکر می کردن. بعد به این نتیجه رسیدم احتمالا فکراشون در برابر فکرای من قطعا هیچ بوده. هندزفریم و دراوردم و دستام و مشت کردم تو جیبای سویشرت مشکیمو فقط تا میتونستنم تند اومدم سمتِ خونه. این روزا خیلی چیزامون خط رو خط شده حاجی. زندگی ها و‌ رویاهامون. حتی اندازه یه ترک‌ موسیقی چند دقیقه ای. تو میدونی من چی میگم نه؟ کاش بدونی .. بخوابیم. تا آتش بَس تموم نشده. شب بخیر.

اردیبهشت - باغ فردوس

 

این ماه طبق فرموده ی تقویم قِر و فِری اینجانب زده شده به نام‌ باغ فردوس. به یاد تمام شب هایی که تا صبح اینجا با بچه ها زدیم و خوندیم و تو کافه هاش چای زدیم و تو موزه ش چرخیدیم و عکسای فیلمفارسی ها‌رو دیدیم و خدابیامرزی گفتیم برای ناصر و فردین و فروزان و اکثر اهل قبور. به یاد اون پوستر های فیلمای درجه یکی که باهاشون زندگی کردم.به یاد مرتضی که‌ دوست داشت کارگردانی بشه که اسمش و تریلی نکشه و قبل اینکه به آرزوش برسه سر یه تصادف رفت تا تو یه دنیای دیگه بشه مرتضی نولان، به یاد نگار که هم‌ آواز شب های باهاریمون که قرار بود تو‌ سی سالگی خواننده ی معروفی بشه و کلیپ هاش و پی ام سی پخش کنه و الان تو‌ یه گوشه از ایتالیا با شوهر خارجیش داره رستوران می گردونه و تو ویدیو کال ها هنوزم مهتابِ ویگن رو با لهجه ی ایتالیایی برامون میخونه.به یاد سامی، به یاد علی، به یاد منصور و مانی و‌ نوید و‌ سارا و خیلی های دیگه که به آرزوهاشون رسیدن یا تو مسیر رسیدن به آرزوهاشونن . و به امید اینکه باغ فردوسِ تهران عزیز من، مصون بمونه از هجوم‌ هر بلا و آفت و‌ زامبی ای. پُر از رنگ و نور و موسیقی باشه مثل همیشه. به کوری هر کَس که نخواهد ببیند.روز اول فروردین که پُست فروردین - پُل طبیعت رو گذاشتم آرزو کردم اول اردیبهشت که عکس ماه جدید و میذارم همه چیز تغییر کرده باشه. دنیا کمی بهتر شده باشه و حالمون کمی بهتر از فروردین. اما دنیا بهتر نشده نه؟ حالمونم همون حالِ قبله. با بالا و پاییناش.کمی بدتر، کمی بهتر. پس آرزو می کنم خرداد عزیز که پست اول ماهش و با یه مکان زیبای دیگه از تقویمم گذاشتم به یُمن تولد من تو نیمه هاش خیلی چیزا تغییر کرده باشه و بهتر شده باشه. امید داشته باشیم دیگه، نداشته باشیم چیکار کنیم؟