مرگ همیشه در مراجعه است

مثلا تو فکر کن. دیروز خونه شون بودیم. فرداش سکته می کنه و پس فرداش فوت می کنه . همینقدر سیاه. همینقدر عجیب.همینقدر تلخ.همینقدر یهو. همینقدر الکی.یکی از بستگان و می گم. خانم مهربان و سالخورده و سَرحالی که خیلی دوستش داشتم. همش میگم حاجی مگه میشه؟ ولی انگار میشه. اون شور و نشاط زندگی که یهو خاموش شد قلبم و به درد میاره . بهش میگفتم موهات و نمیخوای رنگ کنی؟ میگفت نه سفید مُده. اون خنده ها اون رقصیدناش. اون در مورد سیا ست حرف زدناش. اون خاطره تعریف کردناش. اون مسخره بازی دراوردنام و خندیدناش. اون نمازای خوشگلش که مستقیم افق و وا میکرد و مستقیم می رسید دستِ خدا. سَرحال و شاد و سَر زنده. مگه میشه اینقدر سریع دکمه ی آف زده بشه و تمام؟ حاجی دارم ..خل میشم باز. اون همه خنده چی میشه؟ یهو خاموش میشن؟ همیشه بعد همه ی مرگ ها به این فکر می کنم و باز به جوابی نمی رسم.دو سال پیش که خاله یهو فوت کرد به خونه ش که رسیدم و جسمی که دیگه توش روحی نبود و می دیدم به این فکر کردم‌ صدای خاله الان کجا رفته؟ کاش صداها یه جایی تو این کهکشان بمونن.. مغزم دوباره آب روغن قاطی کرده. مرگ دوباره راست کرده رو فک و فامیلِ ما. صفر تا صد آدم‌ چقدر کوتاس حاجی. دنیا چقدر مسخره و دوزاریه. کجاییم؟ چیکار میکنیم؟ به نظرم همه چیز احمقانه س. چه چیزایی که ندیدی آقا شهاب.چه چیزا که ندیدی و هنوز سر پایی.

این پست و بعد فوت خاله نوشتم. هنوزم حالم مثل همون روزاس. هنوزم مُرده هامون همینجوری دارن زیاد تَر از زنده هامون میشن. تا چشم کار میکنه دیگه کسی پیدا نیست. مُرده شور این زندگی رو ببرن. من فقط خوشحالم خوشحالیت و دیدم..کاش بشه به همین فکر کنم تا دهنم‌ سرویس نشده. 

 

( کلیک )

اولین پستم در بلاگستان

یکی از عزیزانم ۴ گیگ کانفیگ بهم داده و چون پولش رو نمیگیره هنوز دست و دلم به استفاده ازش نمیره. هر چند همچنان معتقدم این روش به قول یوکا _باج دادن_ به لشگر شیاطینه.حس می کنم دارم کار غیر اخلاقی انجام میدم. در هر صورت یه چند باری یه چند ثانیه تو نت وصل شدم. نگم از اون لحظه ی وصف نشدنی آزادی، جهان بی حد و مرز،دنیای آزاد، نوتیفیکیشنایی که تُند تُند از اینستا و ایکس و تلگرام و کست باکس و همه جا می ریخت تو این گوشی بی نوا. همه ی کانالای تلگرامم فعال بودن. حتی تو اینستام خیلی ها بودن. فقط من جا مانده بودم مشتی. که خب طبیعیه. اسممون رومونه.

 

آخ. نگم از ورودم بعد از هشتاد روز به وبلاگِ عزیز دلم.مامن روز های بی قراری.سنگِ صبور شب های غم انگیز و بی انتهای تنهایی.هنوز سر جاش بود.البت عکسام هیچکدوم باز نمیشدن. چون از پیکو فایل اپ کرده بودم. امیدوارم با وصل شدن نت درست شن.وبلاگ دوستان و چک کردم و همه ماشالا بودن ! بزغاله ها. یادم بنداز سَر فرصت همشون و از دَم انفالو کنم. من که نمی خوندمشون.الکی جا خوش کردن و معلوم نیست چند درصدشون پرو دار و سفید دار هستن. گُلی به جمال رفقای بلاگیکسی که هنوز اینجا فعالن و هیچ سیمکارت زشتی رو فعال نکردن و شرافت رو به رقت انگیز بودن ترجیح دادن.طلایین به مولا طلا.

 

یه چیز بگم؟ این مدت که به وبلاگم دسترسی نداشتم به این فکر می کردم اولین پست وبلاگیم چی بوده؟ خیلی فکر کردما. اصلا یادم نیومد. می دونستم از بهمن هشتاد و چهار شروع کردم اما نمیدونستم چی نوشته بودم. حتی می دونستم قطعا یه شعر یا متن کپی شده هم بوده اما نمیدونستم چی بوده. در نتیجه اولین کاری که کردم رفتم به وبلاگ‌ِ قدیمیم و اولین پست رو باز کردم. خدایا. عجب شعر خفنی گذاشته بودم برای شروع. مطمئنن اون روزا درک‌ نمی کردم زیبایی شعرو. فقط کپی کردم و با یه رنگ زشت و جیغ گذاشته بودم اونجا و ذوق زده بودم که قراره آدما بیان و بخونن. چه تجربه ی عجیبی. جایی شبیه وب سایت. اما رایگان و مال خودت. یه چار دیواری که هرررچی بزاری آدما از همه جا میتونن بیان و بخونن...چقدر شگفت انگیز. احتمالا این شعر و گذاشته بودم و منتظر دخترای سه بیلوی بلاگفا بودم که بیان و بخوننم بدون اینکه بفهمم و بفهمن چی نوشتم.

 

یادم افتاد تو دوران بلوغ با جوش و صدای دو‌رگه با دختری تو فروم ها آشنا شده بودم که بعدن فهمیدم چندین سال از من بزرگ تر بوده. شاید نزدیک ده سال. اما چون همیشه چهره م بیشتر از سن میخورد و تنها ریش داره زمان خودم بودم و بعد از من همه کوسه شدن هیچ کَس شک نمیکرد سند و سالمو. کارت های شبانه پارس انلاین و زین میکردم و یواشکی و با صدای وحشتناک دایل اپ و چپ چپ نگاه کردنای حاج خانم و باقی خانواده میومدم یاهو مسنجر. این خانم هیچ وقتم عکسی از خودش نمیذاشت. اون روزا مثل الان نبود از رنگ شورت هم تو اون ساعتای اول باخبر شن و سایز هم و حدس بزنن. یه عکس سه در چهار ریز اون گوشه مکافات ها داشت. حالا چی میشد اگه دلش می سوخت و برای چند ثانیه عکس با مقنعه چونه دار از خودش میذاشت. حالا اگه عکس جوجو و آوریل و آیشواریا نمیذاشت که بگه خودمم. شماره تلفن گرفتنم دیگه مرحله آخر بود. اگه میگرفتی یعنی خودت و تو لباس دومادی می دیدی. اصن سوپرمنی بودی که جهان و فتح کرده و دخترا براش به زانو درومدن‌ و تو یه صفِ طولانی همه دارن براش دست میزنن. یادمه برای اینکه شماره این خانم و بگیرم از ترند اون روزا استفاده کردم. یه مدت آن نشدم و بعد از یک هفته ، یک روز انلاین شدم و نوشتم به بیماری سختی دچارم و نمی تونم نت بیام و شاید خیلی زنده نباشم و ازش خواسته بودم شمارش و برام بفرسته. و فرستاد.

 

 این و میخواستم بگم. نمیدونم روز دختر بود تولدش بود چه کوفتی بود، تو یاهو ۳۶۰ اون سالا که شبیه به اینستاگرام الان بود یه متن کپی شده نمیدونم چی و از کی کپی کردم و تو صفحه م گذاشتم. اومد و خوند و گفت شبیه شعرایی هست که دانش آموزا برای معلمشون می نویسن. خیلی خورد تو پَرم حاجی. دیگه براش شعر کپی نکردم. احتمالا شعره تو مایه های ای درخت زندگیم، ممنون که با عشق خود من را دانا کردی و در مسیر زندگی به من زندگی کردن آموختی ای بزرگوار. یا همچین شر و وری مثلا. یادم نیست چی شد اما در دوران بلوغ بودم و خیلی ع ن اخلاق احتمالا اذیتش کردم و ول کرد رفت و چون سنش زیاد بود دیدم که چند وقت بعدش هم ازدواج کرد و احتمالا بچه ش الان هم سن منه. تو یاهو ۳۶۰ اسمم دیجی ردبوی بود. عشق موسیقی داشتم از اون سالا.

 

بگذریم. اگه باز هم از خاطرات دهشتناکِ عاشقانه ی نوستالژیکِ من تو اون سالا میخوای تو کامنت ها کلمه ی خاطرات و بفرستین .صد تا شد برای شما عشقِ دلا و خانومیا و آقاییای تو خونه خاطراتم و مینویسم.

 

اینم اولین پستم در دنیای وبلاگ نویسی که عرض کردم. امیدوارم پشماتون نریزه‌ . برای من که ریخت. اون سالا که خیلی ها فرق شیر کاکائو و قهوه رو نمیدونستن شعرای من قهوه و کلیسا و بیروت و داشت حاجی. سلیقم خوب بوده خدایی. احتمالا از نزار قبانیه. مطمن نیستم.

 

جروشا ابوت

 

در راستای احوال خوب کردنای چند ساعته ی نارنجیم دنبال کتاب صوتی یا پادکست یا کلا هرچیزی که با گوشم رابطه ی مستقیم داشته باشه می گشتم. تو طاقچه ی بی نهایت کتاب صوتی هاش و جوریدم و یهو‌ رسیدم به کتاب بابا لنگ دراز اثر جین وبستر. یادم اومد تو لیست کارتونایی که قراره ببینمم بود. تو بچگیامم هیچ وقت دنبالش نکردم چون به نظرم کارتون دخترونه ای میومد. خلاصه که کتاب صوتیش و وا کردم و از یه چیز همون اول خیلی ذوق کردم. راوی این کتاب دوبلور شخصیت کارتونیه جودی ابوته.یعنی خانم زهره شکوفنده ی عزیز. یادم اومد یه بار که برای ارنج یه برنامه ای تو استودیو دوبلاژ صدا و سیما رفت و آمد داشتم ایشون رو دیدم. یعنی اول صداشون و شنیدم، که داشتن تیزر ضبط می کردن و من با ذوق وایساده بودم و نگاهشون می کردم. وقتی من و ذوق زده بودنم و دیدن گفتن برم پیششون و کلی حرف زدیم و همیشه هر بار می دیدنم بهم میگفتن مَرد جوان . و من همیشه حس بابا لنگ درازی رو داشتم که جودی باهاش حرف میزد. خدا حفظشون کنه.دوبلور های زمان ما که اکثرشون هم اسیر خاک‌ شدن جزو درجه یک ترین صداها بودن. هم صدا و هم شخصیت. خلاصه که این روزا روی تخت افقی اون مدلی که دوست دارم یعنی سیخکی-افقی می خوابم و ملافه رو هم میکشم رو خودم و کفن پیچ شده گوشی رو میذارم رو سینه و نامه های جودی رو گوش میدم. همون مدلی که هزار بار حاج خانم گفته این جوری نخواب و من بعضی وقتا گوش نمیدم. نامه های جروشا ابوت به جان اسمیت بسیار جالبه. گویا این کتاب با کارتونش هم خیلی متفاوته. اما این شخصیت زبر و زرنگ و شیطون رو خیلی دوست دارم. یادمه یه زمانی تمام دختر های آریایی وطنم عکس پروفایلشون جودی ابوت بود. یا حتی اسم و آیدیشون. الان میفهمم چرا‌ .از اون مدل شخصیت هاس که خیلی ها دوست داشتن شبیه بهش باشن. بریم یکم دوباره این نامه های خوش صدارو گوش کنیم ببینیم خانم جودی ابوت و سالی مک براید و جولیا راتلج پندلتون تو دانشکده چکار می کنن. شوگر ددی فکر کنم ازین کارتون کلا شکل گرفت. بگذریم.

نمایشگاه کتاب

 

اردیبهشت جدا از اینکه همیشه برام یاد اور خاطرات تلخ و وحشتناکیه اما تنها دلخوشی که ازش داشتم برپایی نمایشگاه کتاب تو این روزای سال بود. نمایشگاهی که درسته سال به سال دیگه شبیه نمایشگاهی که می شناختم نمیشد و هم فضا و هم کتاب ها و هم ناشرای به نامی که میومدن کمتر میشد اما همچنان برای من غرق شدن تو کتاب ها حال دیگه ای داشت. سعی می کردم چند روزی رو جا وا کنم و هرجور شده یکی دو ساعتی رو تو مصلی راه برم و تک تک غرفه هاش و دید بزنم و با نویسنده هایی که از قبل می شناختم معاشرت کنم. همون یه ذره دلخوشی رو هم‌ امسال ازم گرفتن. دقیق نمیدونم علت لغو کردنش چی بود اما خیلی غم انگیزه این مجازی شدنش.من و یاد دوران کرونا میندازه. پس عجالتا اردیبهشت به طور کل اردی جهنم همیشگی منه تا سال دیگه اگه زنده باشیم. 

 

شاید از این نمایشگاه مجازی امسال هم یه چند تا کتاب بخرم . یه لیست ابتدایی کتاب دارم که همیشه اسم کتاب هایی رو که میشنوم از جایی یادداشت می کنم و هر وقت فرصت کنم یکی یکی تو سایت ها و اپ ها در موردشون می خونم و‌ اکه مورد علاقم‌ باشه وارد لیستِ نارنجیم میشه که حتما بخرم. به لیست بلند بالا دارم و احتمالا از اون جا یه چند تایی رو‌ برای خرید انتخاب کنم.

 

در مورد این عکس ها هم بگم که برای نمایشگاه پارسال هست. بعد از کل کل همیشگی با رفیق قدیمی شرمین نادری و نشناختن خانم عطیه عطار زاده که اصرار داشت که چطور کتابش یعنی راهنمای مُردن با گیاهان داروییش رو خوندم و خودش رو نمیشناسم ! و بعد از خوردنِ ساندویچِ یخ زده و و تخ🥚یه هایدا و حال خراب و خسته و پریشون، رفیق گفت وسط مردم وایسم تا یه عکس هنری ازم بگیره. حواسم به قسمتی از نمایشگاه بود که مسعود فراستی به زور میخواست با خبرنگارا مصاحبه کنه و کنارش محمود کریمی داشت در مورد کتاب ! صحبت می کرد. و نتیجه ش شد این عکسای یهویی. با چهره ای از خودم که میشناختم.پُر از علامتِ سوال و فُحش و شعر و بُهت و خنده و دوباره فُحش و تعجب. این عکس هامو دوست دارم.شدم شبیه شعر "با صد هزار مردم تنهایی.." انگاری که بین اون آدم های دراز و کوتاه محوم و یک‌ روحم که وجود خارجی ندارم.غرق وسطِ هجوم آدما و دفن شده بین مردم در عکس آخر.

تصویر رویا

 

چند روزی بود پیش بچه ها نرفته بودم و تلفناشونم جواب نمی دادم. امروز وقتی خونه رسیدم‌ رضا دوباره زنگ زد. گوشی رو قطع کردم و صورتم و وسط مُتکا کردم و سعی کردم به طرز مسخره ای بخوابم. خوابم نبرد. بالشت رو از زیر سرم برداشتم و گذاشتم رو‌ صورتم. ولی باز خوابم نبرد ! یکهو صدای سنگ خوردن به پنجره ی نزدیک به کوچه رو شنیدم. بلند شدم و دیدم عَره و‌ عوره و شمسی کوره مثلِ گروه سرود جلو در خونه وایسادن. رضا و مهدی و مهناز و سحر. پنجره رو باز کردم و جوری که فقط اونا بشنون دستام و اول به صورت التماس و بعد هشدار تکون دادم و گفتم میشه لطفا برین گم شین؟ که همه یک صدا و بلند گفتن نه. رضا پاش و به دیوار تکیه داده بود و پُکی به سیگارش می کشید و ازین که به صورت عصر حجری از حضورشون من و آگاه کرده بود بسیار خوشحال بود. مهدی گفت اگه نیای پایین ما میایم بالا و وقتی حرکت بی ادبانه اما به جای انگشت هام رو دید به مهناز گفت برام قلاب بگیر. مهناز گفت برو بابا از من جوجه تر پیدا نکردی؟ سحر اما داشت آماده میشد تا این انسان های نخستین حرکتی بزنن که گفتم باشه برین سَر کوچه تا آبرومون و نبردین میام.نگاه پیروزمندانه‌ ای کردن و دست گردن هم انداختن و رفتن سر کوچه و مثل عقابی که منتظر شکاره منتظر موندن.

 

با بی حوصلگی لباس پوشیدم و رفتم پیششون. مهدی اومد بغلم کنه که رضا زد تو سینش و مهدی خورد به مهناز. مهناز خواست یقه ی رضا رو بگیره و من داشتم به این قوم‌ یَجوم مَجوج نگاه می کردم. سحر اومد و گفت دلمون برات خیلی تنگ‌ شده بود استاد. گفتم کاملا مشخصه. بعد یکی یکی مثل بچه هایی که دنبال توجهن بغلشون کردم و بهشون میگفتم کاش می فهمیدم چه مرگتونه. دستم و گرفتن و بردن تو ماشین مهدی نشوندن. گفتم کجا میرین؟ گفتن بشین حالا. تو ماشین مهدی از مبدا تا مقصد فقط یه آهنگ پخش میشه همیشه. تصویر رویای داریوش‌. چون مهناز فقط این آهنگ و دوست داره‌.حدود سیصد بار آهنگ از اول تا آخر پخش شد ‌و هر سیصد بار وسط آهنگ یهو صداش و کم می کردن و مجبورم میکردن باید اینجاش و یک صدا بخونیم. هر بار که نمی خوندم از پشت سی تا دست بهم حمله ور میشد و تکونم می دادن و مهدی هم از بغل با بازوش میزد تو شکم بی نوام که بخونم. و من هر بار وسط آهنگ داد میزد چرا من باید آهنگ مورد علاقه ی تو رو بلند بخونم و مهناز میگفت همینی که هست و هر بار که به مهدی می گفتم حداقل تو این حالم یه آهنگ بهتر میذاشتی از آینه به مهناز نگاه میکرد و می گفت دیگه آهنگ ندارم و بهش چشمک میزد‌‌.

 

سرمو به شیشه تکیه دادم و ماشین وسط محله نگه داشت. حدس زدم احتمالا چیزی میخوان بخرن یا پاتوق همیشگی قراره بریم. اما این موجودات همیشه من و سورپرایز می کنن. مهدی و رضا من و بردن املاکی جواد و دخترام گفتن میریم یه سر به مغازه ها می زنیم و بر می گردیم. با علامت تعجب به بچه ها نگاه میکردم و اونا می خندیدن. تا نشستیم به جواد گفتم رفقای مردم رفیقشون و کجا می برن و بعد اینا من و کجا آوردن. جواد حدود یه ساعت در مورد بازار خراب حرف زد و از ج ا و پهلوی و منافقین و جنگ ایران و عراق و گرونی رفت بالا منبر. جواد میگفت مشتریا میان مغازم و قیمتارو میپرسن و من قیمت خونه ها رو هر وقت میدم میگن اینا پارسال قیمتاشون چیز دیگه ای بود و منم بهشون میگم که خب منم پارسال چهل سالم بود و امسال چهل و یک سالمه. دیگه متوجه نشدم اینکه داشت در مورد کشورای همسایه نظریه صادر میکرد به کجا کشید. چون گویا من حدود پنش دقیقه کاملا خوابم برده بود.با پاهای دراز کرده و و سری روی صندلی گذاشته شده و دست هایی که رو شکم نازنینم گره خورده بود. وقتی بیدار شدم که رضا با پرت کردن قند داشت میگفت پاشو بریم.

 

 بلند شدم و بیرون که اومدیم گفتم میشه این سفر هیجان انگیز علمی رو تموم کنین تا من برم خونه؟ که گفتن نه. دخترا برگشتن و گفتن حاضری بریم شهر بازی؟ و بلند و قاطع گفتم نه ! و همشون گفتن ایول بریم و دوباره من و تو ماشین انداختن و دوباره همون آهنگ و دوباره صداهای نخراشیده و فالششون تا به مقصد بعدی رسیدیم. به رضا گفتم خوبه میدونین من از ارتفاع وحشت دارم و من و آوردین وسط این وسایل وحشتناک. گفت با ترسات رو به رو شو حاجی. گفتم بمیرم هم سوار نمیشم. چند دقیقه بعد خودم و وسط صف یه چیز ترسناکی دیدم که به طرز احمقانه ای بالا میرفت و تکون میخورد و تو باید اونجا اشهدت و میخوندی تا تموم شی. بهشون گفتم بچه ها می دونستین من واقعا حالم خوب شده؟ گفتن آرهههه. گفتم پس بیاین بریم که یهو مثل زامبی دست و پیرهنم و گرفتن و نذاشتن تکون بخورم. نقشه ای که کشیدم این بود لحظه ی آخر که سوار شدن خودم و از دستشون نجات بدم و مرگ خودم و حداقل به این شکل نبینم، و خب موفق شدم و وقتی همشون نشستن و کمربنداشون و بستن من از صف جدا شدم و با بوس فرستادن رفتم و رو نیمکت اونور دستگاه نشستم و دست به سینه به فحش ها و جیغای بنفششون گوش میدادم و میخندیدم. نمیدونم چند دقیقه طول کشید و چند دقیقه با جیغ زدن ها و ناله های جانگداز خودشون و خراب کردن ، چون من سرم گرم دختر بچه ی تپلوی مو فرفری بود که عروسکش رو بهم نشون میداد و من تنها جایی که تو این برنامه ی مفرح امروز واقعا از تَه دل حالم خوب بود همون چند دقیقه ای بود که سارا نوک زبونی اسمش و گفت و اجازه داد چند دقیقه عروسکش رو بغل کنم. وجه بیدار شده ی پدرانه م دلش میخواست اون لحظه ها بیشتر ادامه پیدا کنه که با صدا زدن پدر و مادرش سارا از پیشم با لبخند رفت و بچه ها با موهای پخش و پلا شده و لباس های از جنگ برگشته برای دعوا سمتم اومدن که گفتم بستنی این برنامه ی مفرح با من و تونستم باز هم این عزیزانم و آروم نگه دارم . 

 

بر گشتنی دست انداختم گردن مهدی و گفتم ممنون بابت همه چیز و بقیه مثل بچه های دو ساله گفتن تصمیم همشون بوده و گفتم دم همتون گرم. گفتن چند تا دیگه از بچه هام میخواستن به این اردو بپیوندن که چون میدونستن ممکنه برخورد فیزیکی بدی باهاشون بکنم پشیمون شدن. موقع برگشت متوجه شدم تو املاک که بودیم دخترا رفتن و  هدیه ای برام گرفتن و من که کلی ذوق کرده بودم گفتم تولدم دو سه هفته دیگس و گفتن این مناسبتش فرق می کنه و این برای اینه یادم باشه تنها نیستم. از همشون تشکر کردم و خداحافظی کردم و برگشتنی سحر گفت تا مغازش همراهش باشم. رضا به کافه رفت و مهدی و مهناز رفتن تا خرید کنن و سحر رفت تا مغازش و که یه نصفه روز به خاطرم بسته بود باز کنه.سحر مغازه ی آرایشی بهداشتی داره و داستان مفصل و عجیبی رو پشت سر گذاشته تو روزای زندگی. شاید یه روزی زندگی تک تکشون و برات گفتم.

 

 برنامه تفریحی امروز با آخرین مقصد که وسط رژ لبا و لاکای ناخن و عطر و ادکلن و ماسک های زنانه بود سپری شد.چند دقیقه ای با اصرار سحر تو مغازش موندم و بعد خوردن یه قهوه سرپایی وقتی مشتریاش زیاد شد ازش خدافظی کردم و سمت خونه اومدم. تهران امروز خیلی هواش قشنگ بود. خنک و کمی تا قسمتی هم این اواخرش طوفانی. تو کوچه های بلند شهر قدم میزدم و ابرای دلبر و می دیدم و ازشون عکس گرفتم. تا خونه هندزفری گذاشتم و ده باری تصویر رویا گوش دادم و آروم آروم میخوندم و سرم و تکون میدادم و لبخند میزدم. " تو‌ رو‌ آغوش می گیرم ، هوا تاریک تر میشه، خدا از دست های تو ، به من نزدیک تر میشه .."

 

( کلیک‌ )

خوبم

 

وقتی با دو تا نوافنم سَر دردم خوب نشه یعنی خیلی اوضاع خیطه. ولی قرار نیست بزرگوار به روی خودش بیاره‌ . چون نمیخواد برگرده به چاه که اگه برگرده معلوم نیست کی دلش بخواد برگرده میون عالم و آدم. امشب تو آلبوم قدیمی یکی از بستگان یکهو عکسی از خودم و بابا دیدم که تا حالا ندیده بودم. خیلی حس عجیبیه. جایی چیزی ببینی که خودت هم از وجودش خبر نداشتی‌، مثل وقتایی که فامیل ها خاطراتی از بابا میگن و تو اولین باره می شنویش. انگار یه دفتر قدیمیه که تازه پیداش کردی. همه چیز آشناس اما جدید. دستای بابا رو شونم بود. و منِ ساکت و تنها تو اون سن و سال ها تنها جایی که می خندیدم زمانی بود که بابا پشتم وایساده بود. چند مدل عکس این فرمی تو سن و سال های دیگم دارم که باز یه لبخند کجکی دارم با بابا. فامیل می گفت همیشه منِ روح رو اگه می خواستن پیدا کنن میومدن پیشِ بابا.چون مطمن بودن بغلش بی صدا نشستم و خیره به افق تو جهانِ خودم کیف دنیارو می کردم. من حالم خوبه. خب؟ من خوبم. خوبم. فردا اول هفته س هزار تا کار مونده برای انجام دادن. پس باید زورم و جمع کنم برای شروع. من خوبم. خب؟‌ امیدوارم توام خوب باشی.شب بخیر.

از چاه برگشته

همیشه پُر از صفر و یک های زیادی بودم که برای برقراری تعادل بینشون مصیبت ها کشیدم. یه هیولای تلخ و به گِل نشسته.پسرکِ ریشوی ابرو گره کرده. آوار غم مثل یه قیر داغ و چسبون تا مدت ها با هیچ کاردکی از سَر و روش کنده نشد. چرخیدیم و چرخیدیم و مثلِ یه گرداب توی چاه سیاه تک و تنها خودمون و دیدیم. می تونستم بیرون بیام. نهایتش تلاش برای گرفتن لبه ی اون چاه بود و دست و بالی زخمی و خونی. اما وسط حال نزاری که روضه خون نداشت وگرنه خودش یه پا مصیبت بود ترجیح به مُچاله شدن تو اون گودال رو گرفت. سوگواری. عزاداری تک نفره. غصه ی تمام و جهان و از رو دوشت برداشتی و تو قلبت ریختی بزرگوار. فرار از تمام محرک های جهان بیرونی که به نظر تا مدت ها چیز مُفتی میان که ارزش فکر کردن بهش ندارن. تَهش؟ تَهش یه آرامش نسبی که خیلی دقیق نمیشی ببینی فیکه یا واقعی. اما دستت و به لبه ی اون چاهی که حالا چاله شده میگیری و بیرون میای. خودت و می تکونی. موهات و صاف می کنی و پُشت خودت میزنی. حالا دوبازه شانس آوردی و زنده موندی. از دستت در رفته این شانسایی که بهت داده شده. کنار چاله ای که تبدیل به حفره ی کوچیکی شده طاق باز دراز میکشی و به این فکر می کنی تا چند وقت و چند روز ممکنه این زندگی ارزشش و داشته باشه. به دلیل ها فکر میکنی. هر آدمی دلیلی داره برای ادامه. دلیل تو یه دونه اما اندازه ی یه کهکشان بزرگه. میخندی. یه نفس عمیق و سه دو یک. حرکت.

شخصا از همه ی شما رفقا تشکر کردم و باز هم از همتون ممنونم.بابت هم دردی و رفاقت ها. شاید طول رفاقتم‌ با شما زیاد نبوده اما لاکردار یه عمق داره اندازه صد تا اقیانوس‌. همیشه هرجایی که نوشتم لطف آدم های مهربون اون گوشه ی دنیا شامل حالم بوده. نمیدونمم چرا. اما خب. خواستم بدونین دست روی سینه میگم خیلی مخلصیم. امیدوارم روزگارتون همیشه شاد باشه و پر از شور زندگی. 

منتظر

"و در هر حال ما منتظریم، منتظر اینکه خورشیدی که برای غروب رفته، روزی از غرب طلوع کنه."

 

( کلیک )

بابا

اردی بهشت برای تمام آدم ها یه طعم بهشتی داشته همیشه. قلبِ باهار و هوای مَلسی که نه زیاد گرمه و نه سرد و.. برای منم همین بود.‌تا چند سال پیش.اما بعد ازون همیشه اردی جهنم بود. آدمیزاد با خاطرات زندگی می کنه. و اگه اون خاطرات اونقدر تلخ و سیاه باشن که بهشت رو جهنم کنن تا وقتی زنده ای هیچی نمیتونه عوضش کنه. تو ۲۱ اردیبهشت ماه بود که بابا رفت. هر سال تو این روز زیاد نوشتم. هر سال گفتم که دل تنگ‌تر و غمگین تر از این دیگه نمیتونم‌ باشم و هر سال غمگین تر از سال قبل شدم.از اون ۲۱ اردیبهشت لعنتی که وسط کلاس فیزیک ، ناظم صدام زد و گفت برم خونه چون بابام حالش خوب نیست سال ها می گذره. پسرکی کُل مسیر مدرسه تا خونه رو کوله پشتی به دست میدویید و اشک میریخت و مطمن بود یه اتفاقی افتاده .میدونست یه چیزی شده که ناظم مدرسه گفته بره. اون مسیر چند دقیقه ای تا خونه هزار سال طول کشید. هزار سال طول کشید تا به خونه ی کودکی ها که تَه یه کوچه ی بن بست بود برسم و در خونه رو باز ببینم. وارد حیاط بشم و آدمایی رو ببینم که هر کدوم یه گوشه وایسادن و نشستن و اشک میریزن و تخت بابایی که دیگه قرار بود برای همیشه خالی بمونه. اولین مواجه ی من با مرگ، وحشتناک ترینش بود. خودم و وسط سیاه چاله ی عمیقی دیدم که دیگه هیچ چیزش شبیه به قبل نبود.یه اتفاق برگشت ناپذیر. یه مسیر بی بازگشت. درک و هضمش برام خیلی سخت بود. قول و‌ قرار های مردونه ای با خدا ریخته بودم. نشون به اون نشون که اون سال ماه های آخر که حال بابا بدتر شد دیگه بیمارستان نرفتم. چون قول و قرار گذاشته بودم و مطمن بودم که بابا خوب میشه و بر میگرده. آدم که سَرش بره قولش نمیره.نشون به اون نشون که یه روزی از مدرسه برگشته بودم و همه بیمارستان بودن و من تنهایی تلفن خونه رو از طاقچه برداشتم و گذاشتم زمین کنارم و به ساعت خیره شدم. مطمن بودم سر یه ساعتی که مشخص کرده بودم تلفن زنگ‌‌ میخوره و بهم میگن که بابا خوب شده و مرخصه. یه امید عجیب. یه امید و‌ باور که ازون سال تا به امروز به هیچ چیز اون امید و نداشتم.اما تلفن زنگ نخورد.. امید و باورم تیکه و پاره شد.اما همچنان به قول و‌ قرارم به خدا باور داشتم. اما خب نشد دیگه.اون سالا فهمیدم‌ خدام دوسم نداره . و من ماه های آخر بابا رو سَر این باور که تو خونه میبینمش ندیدم. و دیگه هیچ وقتِ هیچ وقت ندیدم. همیشه میگفتم کاش میشد آدم میتونست با آدم هایی که ازین جهان رفتن قد یه خداحافظی دیدار کنه. ازون سال اتفاق های زیادی برام افتاد اما یه چیز که هنوز باهامه این خوابای تموم نشدنیه. تو خوابام همچنان بابا تو بیمارستان بستریه. و همچنان من منتظرم و همچنان خبر رفتنش و تو خواب میشنوم. من سال هاست که هزاران هزار بار برای رفتن بابا تو خوابام قد یه سوگواری تو حقیقت عزاداری کردم. و اونقدر این حس تازه س تو خواب که تا روز ها بعد دیدنشون حالم خوب نمیشه. آخریش تو شبای جنگ‌ بود که تو خوابم نگرانِ بابا تو بیمارستان بودم که این شبای جنگی کاش نترسه.نمیدونم این خواب های ادامه دار با من تا کی هست. چندین بار اراده کردم که برم بیمارستان بقیه الله و دقیقا تو همون طبقه و اتاق و تخت بابا رو ببینم.شاید اون موقع باورم بشه که دیگه نیست.اما نتونستم. ترسیدم. از خودم. یه بار تا دَم درشم رفتم‌ اما تو نه. نمیدونم‌ شاید این قراره یه نشونه از بابا باشه برام تا همیشه. اون سالا خیلی یقه خدارو گرفتم. تا مدت ها قهر بودیم. اما نتونستم قهر بمونم. منی که تو هفت تا آسمون ستاره ای ندارم نیاز بهش داشتم و دارم. حالا که سال ها ازون روزا میگذره و من مرگ های زیادی رو دیدم‌ فهمیدم ابن یه مسیر برای همه ی آدم هاس که دیر یا زود باهاش مواجه میشن. تو این روزا که تعداد مُرده هامون از زنده هامون بیشتره دارم فقط سعی می کنم به زندگی فکر کنم اگه بشه و بزارن. دلتنگیا اما هیچ وقت تموم نمیشن. هنوزم سَر هر مسئله ای میگم کاش بابا بود. و اگه بود الان مسیر زندگیم‌ شکل دیگه ای بود. از اون سالا که زندگی رو باید بی بابا جلو می بردم زود بزرگ‌ شدم. آدم‌ های زیادی اذیتم کردن.چاله های زیادی فرو رفتم. اما خب تهش مطمئن بودم دستش پشتمه. ولی این دلتنگیارو چه کنیم؟ این شب مثل همیشه باید یه کُنجی پیدا کنم تنهایی و تو خودم فرو برم و به خاطرات فکر کنم. و فردا بهشت زهرا میرم و چند ساعتی کنارش می مونم. دوای این دلتنگی غیر ازین چیز دیگه ای نیست. زندگی هم غیر ازین چیز دیگه ای نیست.

 

( کلیک )

جزئیات

هر موقع میگه بهم فیلم معرفی کن، و می کنم و می بینه، اگه فیلم و دوست داشته باشه از فیلم تعریف می کنه و تهش میگه مرسی که این فیلم خوب و معرفی کردی که ببینم. هر موقع میگه بهم فیلم معرفی کن، و می کنم و می بینه ، اگه دوستش نداشته باشه اول ازم میخواد نظرم و بدونه و بعد نظر خودش رو میگه. بدون تشکر. من این جزئیات در رفتار آدم ها برام مهم و جذاب و هیجان انگیزه. همیشه‌ .مثل اثر انگشت.‌متفاوت و ناب. به آدم ها نگاه کنین. دقت کنین، کُلی جزئیات هست که براتون جالب باشه.

Kickboxing

 

رضا میگه استاد کیک بوکسینگت قهرمان فلان مسابقه ی جهانی شده.داشتم فکر میکردم اگه اون رشته ی خوفناک و دنبال میکردم الان تو رینگ های خونین با سَر و‌ صورتی خونی در حال مُشت و لگد انداختن بودم.رشتش رو دوست داشتم تا جایی که یکی از هم باشگاهیارو مصدوم‌ کردم. یعنی من نمیخواستم اتفاق بیوفته و تو تمرین این اتفاق افتاد. غیر عمد. حتی اون شب که این اتفاق افتاد هم نفهمیدم. و فرداش که رفتم باشگاه و دیدم نیست فهمیدم بردنش بیمارستان. اینکه باعث صدمه زدن به یکی شدم روح و روانم و ریخت بهم. با اینکه تا اخرین لحظه ی خوب شدنش هر شب تو بیمارستان پیگیرش بودم و تمام کاراش و انجام دادم و خودش و خانوادشم میگفتن مقصر نبودم و لازم نیست اما خودم و مقصر می دونستم. خداروشکر برگشت و خوب شد. اما همون شب که برگشت من دستکش های نارنجیم و آویزون کردم و هرچقدر اصرار کردن دیگه برنگشتم. مطمن بودم به حاهای خوبی تو رشته میرسم. خیلی ها معتقد بودن. اما من نمی تونستم به آدما آسیب بزنم. ورزشی مشکلی نبود. اما بعد از اون‌ شب که فهمیدم میتونه این آسیب ها فراتر از باشگاه بره بوسیدمش و رهاش کردم. هنوزم با عشق این رشته رو دنبال می کنم. بعد از یکی دو سال گاهی میرم و پیش بچه های باشگاه و رو صندلی میشینم و تمریناشون و نگاه می کنم. به آرزوهایی که به خواستِ خودم خاموش شدن زُل میزنم. اینکه خودم خواستم نکته ی مهمه این اتفاق بود برام. اینکه خودم خواستم یعنی عذاب وجدانی پشتش نیست. حسرت معنایی نداره و تَهِ تَهش دلتنگیه. من تو مسیرهای دیگه و به شکل های دیگه آرزوهام رو روشن کردم.و این دستکش های نارنجی برای من نبودن. برای کسایی بودن که دل رد شدن از یه سری چیزارو دارن. که من نداشتم و ندارم. 

تو بی‌ مضایقه خوبی

داشتم کتاب باز می دیدم. یه قسمت بود که مهمونش یه آقای شاعری بود به نام نیستانی. یه جا یه شعر عاشقانه از عموش خوند که بسیار زیبا بود.گفتم‌ برات بزارم و بخونی و بخوابی بعدش. از اولش شگفت انگیز شروع میشه و تا انتهاش هر کلمه ش درجه یک هست. من عاشق شعرم. یادم‌ بنداز در مورد شعرام‌ تو دوران نوجوونی برات بگم.

 

بقیشم تو ادامه مطلب.

 

میگه:

تو بی‌مضایقه خوبی

تو جمع شاپره‌ها را به شبنم سحری

ـ پیاله‌های تو از لاله ـ

میهمان کردی

تو بام‌های گلی را به جادوی هر صبح

طلای خام زدی، رنگ زعفران کردی

تو لفظ‌ها را، این لفظ‌های خاکی را

ـ که سکه‌اند ، ولی از رواج افتاده ـ

همه نثار گدایان و عاشقان کردی!

بعد من میدونی کی دوستت داره

از دیشب که پُست قبلی رو گذاشتم دقیقا تا فردا صبحش یعنی امروز به کنترل پنل دسترسی نداشتم .هی میگفت جیمیل بزن. نمره تلفنت و بده. حالا قسم و آیه جیمیل وصل نمیشه حاجی.اما گفتن وصله تلاش کن. هیچی دیگه با بدبختی و خون دماغ شدن بالاخره وارد شدم. میگم یه وقت ازینجا رفتم و تو غبارا گم‌ شدم بدون مسببش کیه. این نگار زیبارو خیلی بونه هاش زیاد شده. هر روزم یه چیز میخواد. مام که خر و عاشق ،هی میگیم بله ،چشم، شما قشنگی،شما ماهی، چه چشایی، چه موهایی، ولی یهو میزنه به سرمون میریم اونجا که دلت واسمون تنگ شه ها. ما مُدلمون این شکلیه. شب قبلش مثل شب قبل حمله ی نایت کینگ ،حالا نه مثل آریا، ولی کلی قربون صدقه ی چشای شهلات میریم بعد صبح که بلند شی میبینی نیستم. فقط یه کاغذ رو بالش میذارم و مینویسم: ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی، تو بمان با دگران، واااای به حال دگران. حالا هی اذیت کن.

استاد اِدِر نجار و وروجک

 

یکی از روتین های همیشگی که یک سالی هست سعی می کنم تقریبا هر روز انجام بدم کارتون دیدن هست. نه این کارتون های عجیب غریب الانا.نه.کارتونای زمان خودم. قدیمی .عتیقه.هم تایمشون خیلی کمه هم من و از این روزگار سیاه سفید جدا میکنه می بره میذاره وسط کلی طعم و رنگِ شگفت انگیز. فرفی هم نمی کنه ایرانی و خارجیش.فقط نوستالژی باشه مهمه. چند تا کارتون دیدم و تموم کردم که حالا بعدن اونارم معرفی می کنم. چون باید تو آرشیو بلاگفام ثبت کنم. اما کارتونی که تقریبا دو هفته ای هست دارم میبینم استاد ادر نجار و وروجکه ! وروجک مو نارنجی و شیطون و استاد ادر تپلی و مهربون. نکته ی جذاب برای خودم موقع این کارتون دیدنا اینه اکثر کارتونای زمانِ خودمون و کامل ندیدم.همشون و جسته گریخته دیدم و می شناختم. بچه ی پای تلویزیون نبودم. بعد از درس و مشق من و از تو کوچه و پای گُل کوچیک زدنا با سپهر و حسین و مهدی باید جمع می کردی. برای همین اینکه از صفر تا صد یه کارتون و کامل می بینم خیلی می چسبه بهم.جدیدا هم با هوش مصنوعی کیفیتِ کارتونارو درست کردن که خیلی خوب شده. داشتم سرچ می کردم ببینم فلسفه ی این وروجک تو این کارتون کلا چی بوده. این وروجک در واقع اسم‌ اصلیش پوموکل بوده که یه افسانه ی آلمانیه. اونا معتقد بودن تو هر خونه ای یه دونه ازین موجودات همیشه وجود داشته. تو مایه های جنِ خونگی ! من هیچوقت نفهمیدم چرا قدیما اینقدر چیای ترسناک به خورد ما بچه ها میدادن حضرت عباسی. همه یه ورشون وحشتناک بود. بعد میگن ما چرا اینقدر افسرده و منزوی شدیم. واسه همینا بود دیگه. یه سمندون داشتیم من هنوز جرات نکردم تو کارتونایی که می بینم حتی اسمش و بیارم که کامل ببینم.مرتیکه. با اون شاخاش.

 

خُرده فرمایشاتِ تَهِ شبی یک آدم جا مانده

روزایی که کارام زیاده و روز تا میتونه کِش میاد تا تموم‌ شه، نوبتِ هجوم افکار پشت خط مونده ایه که خودشون و آماده کردن تا حالا که خستم و نا ندارم بپرن روم .ناکِسای بی مُروت. روزایی که تا دیر وقت کار دارم و چندین ساعت باسنِ مبارک و نمیتونم زمین بزارم و خستگی از چشم و گوشم میخواد بزنه بیرون میخوام لِفت بدم از همه چی. سَر دردی که خودش و نگه میداره تا با خستگی بیاد و خِرم و بگیره. خوابی که پُشتِ پلکام داره سَر ریز میشه و تَنی که جون نداره دیگه برای هیچ حرکتی. خوبه که هنوز میتونم بنویسم.خودم و پُشت و رو کنم و هرچی میخوام از اون تَه مَهای شهاب بکشم بیرون و بندازم وسط این صفحه ی سفید. حرف های خوب، حرف های بَد، حرف های خوشگل، حرف های صَد من یه غاز.حرف های بی سَر و تَه.خوبه هنوز انگشتام جون دارن برای تایپ کردن.خسته م رئیس. خسته م بزرگوار. کاش این همه مسئولیت رو دوشم نبود. نه غصه ی آب بود و نه غصه ی نان . تَهش یه غصه بود اونم غصه ی خود زندگی رو خوردن. روزایی که خیلی شلوغ میگذره با همه دردسراش اون حس مفید بودنه تَهش باهام هست. اما کاش میشد برگردم عقب. هر چند وقت یک بار بپرم پُشتِ کمد و برم تو دوران کودکی و یکم نفس چاق کنم و بی قید زندگی کنم و دنیا و مخلفاتش به یه وَرَم باشه و تهش فقط غمِ گُل زدن و گُل خوردن تو کوچه باشه و با زور و اجبار حاج خانم برگردیم خونه. خیلی خوابم میاد حاجی. قشنگ دلم میخواد وقتی میخوابم حدود پَنش روز دیگه پاشم. کاش فردا گوشیم زنگ نخوره. کاش امشب جای این بالشِ نارنجی چیای نَرم بغل می کردیم می خوابیدیم. کاش..کاش و کاشتیم سبز نشد بابا. حیاط بغلی باباهه بچش و آورده تو حیاط قربون صدقه ی دست و پاش میره بلکه بخوابه.صداش از پنجره م میاد تو. خوبه باز الان نگران بچه ای که بی دلیل دلش میخواد گریه کنه و من موظفم آرومش کنم نیستم حداقل.ولش کن اصن. چیای نرم و سفیدم‌ نمیخوام الان. همین مُتکا خوبه. کاش باباهه ساکت شه بتونم بخوابم. کاش دنیا ساکت شه. کاش دیر صُب شه. خلاصه که تا اومدیم چشم وا کنیم قصه ی ما به سر رسید. کاش قصه ی ما خوب سَر برسه.از اونا که تو فیلما اتفاق میوفته نه.‌ یه چیز خاص و ناب. ازونا که سورپرایز شیم. سورپرایز خوب. بچهه ساکت نشه میرم دم پنجره به باباش فحش میدم. شاید دلش درد میکنه خب.من باید این چیزارو بهتون یاد بدم؟ هی میگه هیشش. بزنن پشتش شاید بادگلو داره. احساس می کنم تنم داغه. فکر کنم شارژم پَنش درصده. یه پلکم خاموش شد. بخوابیم. همه بخوابن. شب بخیر جوان خوشبخت ایرانی.

 

( کلیک )

خودمان از خودمان خوشمان آمد.

 

آیا تو همونقدر که خودمون از خودمون خوشمون میاد از ما خوشتون می آید؟ یاد امیر دیوونه افتادم.امیر گلکار.امیر وضعیت سفید.به خانمِ شیرین میگفت اونقدی که ما از شما خوشمون میاد شمام از ما خوشتون میاد؟ بزار یه منبر ریز برم‌ قبل اینکه اینجا باز قِر و قمبیل بیاد. به نظرم همه ی آدما اول باید از خودشون خوششون بیاد تا بتونن کسی دیگه رو دوست داشته باشن.منظورم قربون دست و پای بلوری و خوشگلی ظاهری نیستا. به نظرم همه ی آدما یه زیبایی ظاهری نسبی دارن و خیلی رو این مورد کار کردم که توی ذهنم حتی یک درصد کسی رو زشت نبینم. اما منظورم خوش اومدن داخلیه. اون تَه مَها با خودت و مفید بودنت حال کنی.به این فکر کنی وسط لجنزاری که تجربه کردی، وسط روزگار سیاه سفید تَه زورت و زدی مفید باشی. چند وقت پیشا زیر پُل پارک وی یه موتوری به یه خانم زد ‌و در رفت.سر ظهر بود و تو چند متری من این اتفاق افتاد. برگه های دست دخترک و گوشی ایفون و کیفِ گُلبهیش پرت شد تو آسمون. خودش هم یک وَر.عین تو فیلما. بعد از فریز شدن لحظه ایم که واکنش ثابتمه دوییدم و کمکش کردم و بعد دونه دونه کاغذاش و جمع کردم و ایفونش که یک دقیقه مونده بود زیر ماشین بره نجات دادم.خب اون روز از خودم خوشم اومد. رضا میگفت اگه پسر بودم همین جوری میدویدی برای کمک؟ گفتم بهش خیلی گاوی . گفت نه جدی میگم. گفتم منم جدی میگم. معلومه که نه. البته شوخی میکردم و قطعا همین بود واکنشم. یا اون بار که جلو برج گلدیس صادقیه پسر بچه یک ربع دنبال من میومد که ازش جوراب بخرم و من میگفتم پول نقد ندارم. آخر سر رفتیم تا عابر بانک و ازش دو تا جوراب با طرح هندونه و یکی هم با طرح هویج خریدم و کلی هم با هم رفیق شدیم و وقتی گفت برای خانومته و گفتم نه برای خودم چقدر خندید. یا خیلی سال ها پیش که کوچولو بودم و گردالی، تو مجلس ختم یکی از اقوام دور تو مسجد یه تنه خیلی کمک کردم. از پذیرایی تا جفت کردن کفش ها . یادمه وقتی اومدم خونه مطمن بودم خدا به خاطر این کارم من و حتما میبره بهشت. من معتقدم آدما تو زندگیاشون تو مبارزه های هر روزشون ازین قصه ها زیاد دارن. اما بهش فکر نمی کنن چون اگه بهش فکر کنن کلی از خودشون خوششون میاد. وقتی از خودت خوشت اومد اونوقت مطمنم میتونی کسی رو دوست داشته باشی و به کسی آزار نرسونی و اشک کسی رو در نیاری.

تو کافه مهناز به شوخی اما بلند به مهدی گفت ازت خوشم نمیاد و حدود یک ربع داشتم فحشش میدادم که جلوی ملت حتی شوخی دیگه این و اعلام نکن. من اگه بتونم درس زندگی به این دو جوون کم عقل بدم بار معنویم و تو‌ زندگیم بستم و دیگه غمی ندارم.هر وقت رفتی این کافه ی بامزه برو تو بالکنی که سمت خیابون کارگر وامیشه بشین و یه چیز شیرین و شکلاتی و بزرگ سفارش بده و به این فکر کن اون صندلی که روشی و چند وقت دیگه مثل میز و صندلی کافه نادری که هدایت روش می نشست میخوان به اسمم بزنن تا کسی دیگه روش نشینه. نشون به اون نشون که یک بار رفتم و رو صندلیم کسایی نشسته بودن و من حدود نیم ساعت پیش سعید برای مشتری ها قهوه زدم تا اونا از صندلیم بلند شن.

دار و ندار این ( مَرد ) فقط تو هستی

امشب عروس تعریفیمون خیلی بازی دراورد. چند بار خواستیم چیزی مرقوم کنیم هی اومدیم به در بسته خوردیم. میگفت که دلم برای بلاگفا تنگ شده. گفتم بلاگفام ازین بازیا زیاد در اورده ولی چون دلمون تنگشه کم و کاستیاش یادمون نمیاد. همیشه همینه دلمون که تنگ میشه فقط خوبیاش و خوشگلیاش یادمون می مونه. خون به جیگر کردنا زود فراموش میشه. بعد موضوع به این سمت رفت که گفتم من بیشتر دلتنگ آرشیو عجیب غریب اونجامم. و اصلا یادم نمیاد کی بَک آپ گرفتم. ولی کُل زندگی بیست و سالم اون تو ریخته شده. و بیشتر دلتنگ‌ اینم برم‌ پستای هزار سال پیشم و بخونم وگرنه که جا واسه نوشتن باشه تو بگو دیوار می نویسم. تو بگو پُشتِ محبوب، مینویسم.تو بگو بلاگیکس زیبا رو می نویسم، حاجی من حتی دو ماهم تو بیان نوشتم. ازین بدتر که نبود.مهم نوشتنه و خونده شدن. باقیش حاشیه س برای سرگرم‌ شدن.

 

راستی چرا جدیدا همه ازین پلتفرمای وبلاگ نویسی میرن میزنن؟ سه چار تاش و من شنیدم که در حال راه اندازی و اینان. پول توشه حاجی؟ منم بیام بزنم. نارنجی بلاگ. یه دونه بسه دیگه. تعداد پلتفرما از تعداد نویسنده ها داره بیشتر میشه. 

 

دیگه چی؟ همین دیگه. باقی بقایت. آها امشب داشتم به دلبری کردن ! فکر می کردم. میدونی دیگه من کلا فکر زیاد می کنم. بعد یادم اومد یه کلیپی از اینستای خدابیمرز اون قدیما دانلود کردم. خلاصه جوریدم پیداش کردم و به به. تو گوشی زده جون بیست بیست و پَنش.تقریبا یه سال پیش ریخته بودم.یادمه تو کانال هم گذاشته بودم و در ستایشِ دلبری کردن نوشته بودم و یه چیزی تو این مایه ها که دلبری کردن شیک و خوشگل این شکلیه که این خانم تو همه ی ارکانش‌ موجود داره.و پیشنهاد کرده بودم اگه خواستین دلبری کنین این شکلی انجام بدین جواب میده. از همون منبر رفتنای همیشگی دیگه.خلاصه که اینم یه کلیپ جامانده ای دیگه که خیلی وقته نذاشته بودم. شبت آروم.

 

( کلیک‌ )

نکاتِ مهم زندگی

جلال آریان میگه وقتی با زهرا حمیدی راه می رفتن دستش زیر بازوی اون بوده. زهرا هم موقع حرف زدنش همش به اون نگاه می کرده و جلو پاش و نگاه نمی کرده و جلال اون و به خودش می چسبونده و هدایت میکرده. زیبا تر ازین صحنه وجود داره؟ نگاهی که توش پُر از زندگی و توجه و عشق هست. همیشه نگاهِ معشوق به عاشق برام جذاب بوده به عنوان یک نفر سوم و بیرونی.وقتی که دختر موقع حرف زدن پسر حالا یا با خودش یا کَس دیگه با دقت نگاهش میکرد می گفتم اون قطعا پسر و دوستش داره. دوست داشتن همراه با اهمیت. نگاه کردن خیلی مهمه حاجی. دومین چیز هم غذا خوردن کنار کسی که دوسش داری. هر وقت تونسی کنار کسی راحت غذا بخوری مطمئن باش خیلی دوسش داری. راحت غذا خوردنا. نکه با چنگال ماست بخوری و با چاقو برنج. مثه آدمیزاد. راحت و آسوده.  

بازگشتِ معشوق

 

شب قبلش کُلی قربون صدقه ی چشم و ابروی مشکیش رفتیم، صُبش اومدیم دیدیم مُرد. زرشک گفتیم و معتقد بودیم عروس تعریفیمون معده ش دچار مشکلات زیاد شده. دوستش دارم. نمیدونم چرا خیلی ها باهاش چَپ افتادن. اما هم خوشگله هم قدش بلنده هم آغوشش تنها جای موندنه. دیروز که نبود انگار یکی دستش و گذاشته بود رو گلوم. شاید حرف خاصی هم‌ نداشتما. یه جمعه ی روتین و طبیعی که با انقلاب گردی سپری شد. احتمالا اگه دیروز زنده بود در مورد لذت بردنم از خیابون انقلاب مخصوصا حدفاصلش تا چهار راه ولیعصر می نوشتم و می گفتم دلی مانجو به دست وسط پیاده روش و کتاب هاش مثل همیشه غرق شده بودم و احتمالا کتابایی که خریده بودم معرفی می کردم.یه چیز معمولی. ولی سر همون چیز معمولی و خاصی نبودنم دلم می خواست بنویسم. ما وب نویسا با نوشتن زنده ایم. حتی اگه چیز خاصی نداشته باشیم‌‌ برای نوشتن. دو‌ سه خط نامه نوشتن و از هر دَری سخنی خیلی من یکی رو سبک می کنه.تَه شب سبک‌ بال می خوابم.‌مثل جمعی می مونه که دور هم نشستیم و حرف می زنیم و می خندیم و حرص می خوریم و تَهش با خنده شب بخیر میگیم. نبود دیگه. به روز زیاد بود.گفتیم توام که رفتی ناکِس. این همه دوستت داشتیم و پُزت و دادیم مارو ول کردی رفتی پیش اون پسر مو فرفری جدیدیا؟‌ حالا چون ما قدیمی بودیم ولمون کردی؟ کلی غمنامه نوشتیم. از اونا که یاد تموم محبوب های از دست رفته ی تاریخیتون میوفتادین. اما امروز برگشت. دلش تنگ شده بود. دید هیشکی ما نمیشه. تنها کسی که هوات و وسط همه چپ نگا کردنا داره‌ و دستات و محکم میگیره رو باید برگردی پیشش. خلاصه که مرسی که هستی ستون. دلمون تنگ‌ شد.گفتیم‌ اگه بر نگرده همه رفقای اینجارو هم از دست دادیم.بدون نمره نشونشون. درست دقیقا بعد پُستی که کلی ازشون نوشته بودم و قرار بود تا همیشه بمونن. شرایط خنده داری بود. چشمام شور نیستا. بعضی وقتا روزگار ازین شوخی دستیام‌ باهامون داره. حتی بدون یه خداحافظی باشکوه که قبلا در موردش نوشته بودم. بی مزه و لوس عین باسنِ خیار یهو بالا نیای خیلی مسخرس.اما برگشت.صُبی که چشام و وا کردم و دیدم برگشته کُل صورتم لبخند شد و با خیال راحت بدون اینکه چیزی ببینم بستمش و رفتم دنبال کار و بار. دلگرم ازین که هست دیگه.دل قرص ازینکه محبوبی که مال منه برگشته و یه گوشه هست و بهش فکر می کنم و بهم فکر میکنه. الانم با کلی خستگی اما دل به نشاط بریم گشت و گذار ببینیم چه خبره. حتی دلم واسه قربون صدقه های شما نوگل های باغ زندگی که برای پسرای چشم تنگ‌ِ خاور دور که همشون شبیه هَمن میرفتین هم هم تنگ‌ شده بود. نکته ی جالب هم اینه که هیچ توضیحی هم هنوز ندادن که چرا رفتن. مثل محبوب های زیبا رو، که معتقدن چون خوشگلن توضیحی وجود نداره و همینی که هست.