سحر یهو گغت مامان نرگس خیلی از گرما ناراحته. گفتم آره هوا خیلی گرمه.گفت نه هنوز کولرش و روشن نکرده. بهو با تعجب گفتم؟ چرا خب؟ گفت چند باری به برادرام گفته ولی هنوز نیومدن سرویسش کنن. منم که بلد نیستم.حدود ده دقیقه بهش فُحش دادم که چرا بهم خبر نداده؟ گفت که مامان نرگس روش نشده و نمیذاشته. یه پنش دقیقه باز فُحشش دادم و چند ساعت پیش برگشتنی پوشال خریدم و رفتم خونشون. به مامان نرگس گفتم ازت انتظار نداشتم بهم نگی. گفت نمی خواسته زحمت بشه و ازین حرف ها. کولر و براش راه انداختم و وقت رفتن دیدم رفته کیف پول گُل گُلیش و آورده. بهش گفتم دستت درد نکنه مامان نرگس جون این کار درسته؟ عمرن قبول کنم. بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم شمام مثل مادرمی. دیدم هنوز تو لَکه. و میگه اینجوری نمیشه و اینا.مامانا رو کامل می شناسم. اینجور وقتا دلشون میخواد یه کاری کنن تا دلشون آروم شه. به سحر گفتم چکار کنیم؟ یهو چیزی به ذهنم رسید. به مامان نرگس گفتم بستنی داری تو یخچالت؟ خیلی هوس بستنی کردم. دیدم چشماش از ذوق درخشید. سریع بلند شد و رفت بیاره. سحر گفت کار خوبی کردی .بستنی و خوردیم و بهش گفتم یکی از خوشمزه ترین بستنیا بود که تا حالا خوردم و خیلی چسبید بهم. خوشحال شد. باز گفت کاش میذاشتی.. گفتم من اینقدر خونه شما اومدم و رفتم که مثل بچه هات می مونم. هر موقع کاری داشتی فقط به خودم بگو.اگه باد خنکی به صورتت خورد و کیف کردی هم یه دعا برام بکن. همین برام کافیه.با کلی دعای خیر اومدم خونه و خلاصه یه خونه ی دیگه تو بهشت برای خودم خریدم. نمیدونم این همه خونه رو میخوام چیکار. احتمالا اجارش بدم به شما دوزخیا.
الانم خسته و گرما زده رو تخت ولو شدم و به یه چیز فکر می کنم. اینکه خیلی خیطه آدم بزاره خَم به اَبرو ی مادرش بیاد.میدونی از چی میگم؟ یه سری چیزا رو وقتی می بینم ابدا برام قابل هضم نیست و حالم و خراب می کنه.
خبلی گرمه حاجی. همش میگم نکنه فقط منم که گرممه. اما دمای هوای تهران چیای خوبی نشون نمیده. از دیشب این گرما به اوجش رسیده.خداوندگار عالم زیر گاز و زیاد کرده و یادش رفته کم کنه. همه داریم تَه میگیریم. هنوز تابستون شروع نشده و من دارم میمیرم. متنفرم از گرما. متنفرم از تابستون. متنفرم از خورشید. متنفرم از روزای کِش اومده ی خیلی روشن. امروز حتی کولرم جواب نمی داد. میدونی چی جواب میده؟ سرما . امیدوارم امشب یه برف سنگینی بیاد و فردا که پاشدیم تو کوچه برف نشسته باشه . 🤲 وگرنه من یکی از زندگی لفت میدم.
« کمکم به این نتیجه رسیده که خارجی بودن یک جور حاملگی مادامالعمر است؛ با یک انتظار ابدی، تحمل باری همیشگی، و ناخوشی مدام. یکجور مسئولیت مداوم و بیوقفه. یک جملهی معترضه وسط چیزی که یک موقعی اسمش زندگی معمولی بوده، فقط برای اینکه نشان بدهد از زندگی قبلی دیگر خبری نیست، و جای آن را چیزی پیچیده و پُر زحمت گرفته. به نظر آشیما خارجی بودن هم، مثل حاملگی، غریبهها را به کنجکاوی وا میدارد، و حس ترحم و ملاحظهشان را برمیانگیزد."
دم غروبی گفتم یه ساعت بخوابم.خواب دیدم با نگار زیبا روی چشم آهوی مهربانم یه خونه خریدیم.بسیار بزرگ و لاکچری و زیبا. فقط یه مشکل داشت. خونه کلی اتاق خواب داشت .این باز مشکل نبود. مشکل این بود که تموم رفقای وبلاگی هم یکی یکی از در اومدن تو با اسباب و اثاثیه که با هم زندگی کنیم ! یکی یه وَر تختخواب و گرفته بود و یکی اون سَر کُمدو. یعنی دو دقیقه می خوایم با محبوبمون زیر یه سقف باشیمم شما باید باشین؟ گره ی بخت من و سیاه بافتن حاجی.چه گرفتاری شدیم. حالا باز اینم مشکل اصلیم نبود. اتاق خوابا همه ردیف کنار هم بودن. همش ذهنم درگیر این موضوع بود که اینجوری درست نیست خب !
حاج خانم گفتن خونه اومدنی هندونه بخرم.از جلو میوه فروشی نزدیکِ خونه رَد شدم اما نرفتم داخلش. رضا گفت اینکه بهتون نزدیکه چرا ازش هیچ وقت خرید نمی کنی؟ گفتم باهاش مشکل دارم.گفت دعواتون شده؟ گفتم نه، بین مشتریاش فرق میذاشت.گقت یعنی چی؟ گفتم چند بار ازش خرید کردم هر بار یه خانم جلوم بود با اون خانم خیلی خوشگل برخورد میکرد. هی می گفت قابلت رو نداره. مغازه خودتونه. بااااشه. بمونه . بزار بیارم دَم خونتون. بعد نوبت من میشد جواب سلام که هیچی اصن نگامم نمیکرد. انگاری ما شاخ داریم.می کشید کارت و می ذاشتش رو میزش می رفت. حاجی خب به آدم بَر میخوره. البت چند بار دیگم امتحانش کردم هی رفتم پُشتِ یه خانم تا ببینم چطوریه رفتارش. همش به ما بی محلی می کرد. بهش خیلی شانس دادم، تو همه امتحاناش مردود شد. رضا همینجوری بِر و بِر نگام میکرد. گفتم چیه؟ گفت خوبی حاجی؟ گفتم خب درست نیست دیگه.حالا درسته اکثرشون ضعفِ اون داستان و دارن ولی خب نباس بینمون فرق بزارن.گفت میخوای برم باهاش صحبت کنم بگم مثل دافای محل تحویلت بگیره؟ گفتم نه. فایده نداره. علاقه ای که به زور بخواد ایجاد شه مُفتش گرونه. سیگارش و همینجوری گوشه لبش و گذاشته بود و با چشمای از حدقه درومده میگفت نگرانتم حاجی.
اینم از اثر هنری انتخابیم. همچنان دود از کُنده بلند میشه. به عنوان قدیمی ترین مرد خاورمیانه ای که هندونه هایی که انتخاب میکنه همچنان قرمز و شیرینن.خیلی تخصصی هم تو این مورد برخورد می کنم. تازشم از میوه فروشی ای خریدم که بهم گفت قابلت و نداره.خودشم گذاشت تو مُشما. به خدا.
فوتبالی که نسل من میشناخت پُر بود از ستاره. سوپر هیروهای امروزی. تو هر تیمی کم کم پَنش شیش تا ستاره بود که اسمشون و تریلی نمی کشید. اما فوتبال این روزا خالی از هر ستاره شده. تک و توک.
دیشب،شبِ ورود ستاره های کمیابِ این روزا بود. بازی فرانسه سنگال رو دیدم. نیمه اول به غایت خسته کننده و نیمه دوم به شدت جذاب. امباپه یکی از اون ستاره های جذابه.بهش میگن لاک پشتِ نینجا. چون خیلی شبیشه. یه نفره بازی رو دراورد. اون گُل آخرش چقدر چسبید. فوق العاده بود . لذت بردم از دیدن بازیش. دیشب هیروی مورد علاقه ی من یعنی مسی هم ورود کرده بود.کسی که عکسش رو دیوار اتاقمه. هرکسی لیاقت حضور رو دیوار هیروهای من و نداره. اما چون ساعتش چهار صبح بود دیگه جون نداشتم بیدار بمونم و بیخوابی رو تحمل کنم. ندیدم و آقای مسی هت تریک کرد ! چقدر دلم سوخت که بیدار نموندم. نکته ی غمانگیز هم اینه که این هیروها قطعا آخرین بازیاشونه. امشبم اون غاز گردن دراز که دوستش ندارم اما نمی تونم خفن بودنش رو کتمان کنم میاد. رونالدو. با ۴۱ سال سن.مثل یه جوون بیست ساله همچنان هست و می درخشه. امروز تو ماشین یه بازی رو هم دنبال کردم. اتریش اردن. اتریش برد. اما اردن هم خیلی خوب بود. اسم دروازبانشون یزید ابو لیلا بود :) یادم بنداز بعدا در مورد تیم کیپ وردم بنویسم.
این روزا زیاد دارم پُست مینویسم. هر موقع اینجوری تند تند مینویسم بعدش یهو غیب میشم. خودم و میشناسم.
مُحرمم شروع شد نه؟ انگار امسال شلوغ تر از هر سال دیگه س. محله ی ما هر سال خیلی شلوغ میشه. امسالم ایستگاه ها و هیئت ها خیلی زود برقرار شدن و از امشب نمیشد تو کوچه خیابونا راه رفت. میگم اینا که این صد شب و اندی وِل بودن تو خیابون، میان خودشون رو وصل میکنن به دسته های مذهبی؟ محرم جالبی میشه احتمالا.کاش این کارو نکنن. من مُحرم و خیلی دوست دارم.بوی کودکیام و میده. تو این محله هنوز خیلی چیزا بر قراره. کاش امام حسین نره تو حاشیه. یا بهتره بگم نبرن تو حاشیه و به بهانه مُحرم کارای دیگشون رو کنن. در هر صورت خواهیم دید چه خواهد شد.
آلارمی که باهاش از خواب ناز بیدار میشم مدت هاس که آهنگ Flower's love هست. آهنگی از هنرمند معروفِ فرانسوی که احتمال زیاد با نام آهنگ تیتراژ برنامه ی دیدنی ها میشناسیش. هم سن و سالای من این برنامه و آهنگش و خوب یادشونه. خلاصه، وقتی این آلارم پخش میشه همچون پروانه ی تُپُل نارنجی که از روی گُل های نارنجی بلند میشه از خواب پا میشم و پرواز می کنم. اما امروز صبح که ساعت ۴ و ربع آلارم زد انگار یه موشکِ بی چند توم فرو رفت. تا چند دقیقه داشتم دور و برم و نگاه می کردم ببینم کجام.اولین بار بود این ساعت پا میشدم. گوشی و برداشتم و یه کانال آلمانی پیدا کردم و تلویزیونم روشن کردم و صداش و قطع کردم تا از اراجیفِ میثاقی که همیشه آبش و میخوره و محمدرضا احمدی که یه نفس در حال مالیدن بودن راحت بشم.در نهایت بازی رو دیدم. خوشحالم که به خاطرش از خواب نازم زدم؟ خیر. ارزشش و داشت که بیدار بمونم ؟ بله. بازی قشنگ و پُر گلی بود. اما چقدر تیم مملکت بَده.اصلا قصد کوبیدنِ بی دلیلش رو ندارم. اما نیوزلند یکی از ضعیف ترین تیمای جام بود.اکثر بازی های جام رو دیدم تا الان. به راحتی باید می بردنش.به جز یه بازیکن هیچی نداشتن. اما نتونستن. تیم پیر پاتالا. که جُز رضاییان و طارمی بقیه برای تفریح اونجان. دفاع بسیار نابوده. مثلِ آب خوردن هر وقت اراده کردن زدن به قلب دفاعِ تیم مملکت. تنها دستاوردی که این بازی براشون داشت وا شدن پرچمِ مملکت وسطُ لس انجلس بود . اها ساعتِ قلعه نویی هم بود که خوشحال شدیم از دیدنش. این تیم اگه با این وضع با بلژیک و مصر بخوان بازی کنن اتفاق های بدی در انتظارشونه.
خلاصه روز پر فشار و خوابالودی رو گذروندم و خیلیش هم هنوز مونده. با قهوه همچنان سَرپام، اما جاده لغزنده است، از سمت راست برانید.
روز خیلی خسته کننده و شلوغی بود. اونقدر که از وقتی رسیدم رو تخت دراز افتادم.پاهام از زیاد وایستادن داره می ترکه. گوشی و روی دماغم گذاشته بودم و سعی می کردم تعادل و حفظ کنم که نیوفته. همون لحظه حسین زنگ زد. گذاشتم رو اسپیکر. گفت شهاب جون چطوری؟ گفتم مخلصم. گفت چکار می کنی؟ گفتم داشتم یه سری مسائل و عمیق و با خودم حل می کردم. گفت دیگه چرا برام ازون کلیپای باحال نمی فرستی؟ گفتم حاجی به مولا اینقدر سرم شلوغه وقت هیچ کاری و ندارم. گفت امشب یه ایونت دعوتت کنم میای؟ گفتم کجا و چی؟ گفت خونه یکی از بچه ها . ساعت چهار و نیم ایران بازی داره. از یازده تا چهار کنسولم و میارم یه تورنمت میزنیم تا بازی ایران شروع شه.گفت سه تا پسریم توام بیای میشه چهار تا. گفتم غیر از شما سه تا. گفت هیشکی باور کن. گفتم اون سری هم گفتی اما داستان شد. گفت نه این بار واقعا هیشکی نیست. گفتم خستم و تخت خودم و ترجیح میدم.اصرار که بی تو حال نمیده و فلان و اصرار از من که صبح باید برم سرکار و نمی تونم. حال و حوصله ی این دور همی ها رو ندارم. اگه بچه های خودم بودن شاید می رفتم. اما اینا به قول ترامپ جزو لیست اول و دوم هم نیستن و خیلی با حاشیه های بعد این مراسماشون حال نمی کنم. خلاصه گفتم نه و به رضا زنگ زدم و گفت خوب کردی نرفتی.چون خبر دارم احتمالا خانم عابدینی و لبخند و آرامم هستن. بسیار خشنود شدم. اصن خداوند تو قران سوره ی فلان آیه ی بَهمان گفته اگه به گناه دست رد برنین یه خونه بهشت برای خودتون می خرین. پُر حوری. یه عالمه. فَت و فراوون. سرسره هم داره خونهه. به یاد ناصرالدین شاه. خلاصه همین دیگه. پیرم و خسته و دلم چیزی نمی خواد. جز آرامش و یه بوسه ی طولانی و یک بغلِ گرم نارنجی. که بزارمش زیر سرم و بخوابم.البته الان نه.الان اگه بتونم گوشیم و رو دماغم تا چند لحظه ی دیگه نگه دارم به عنوان جایزه برنده شدن می خوابم تا چهار و نیم بیدار شم برای بازی. توام بخواب. همه بخوابن. چراغارم خاموش کنین. صب میام میگم ایران چند تا خورد.شب بخیر.
دیشب خوابِ اون ماشین اسباب بازی بچگیام و دیدم که جمعه تو کانال گذاشته بودم. خواب دیدم موزیکش درست شده. صداش هنوز تو گوشمه. نمیدونم میشه باطریش و عوض کرد یا نه. شاید ببرم درستش کنن.
۴۸ تیمی شدن جام جهانی باعث شده اسم تیمای عجیبی رو بشنوم. یکیش کوروسائو بود. اصلا نمیدونستم کجا بود. سرچ کردم تو دریای کارائیب و سواحل ونزوئلاس کشورش. زیر نظر پادشاهی هلند بوده و تازه مستقل شده و صد و پنجاه هزار نفرم کل جمعیتش. اندازه همسایه های کوچه ی ما تقریبا. با آلمان بازی داشت. هفت تا گل زدن بهشون. نا مردا.
الانم دارم بازی لاله های نارنجی رو می بینم. با سامورایی ها. عجب بازی هست حاجی.پشم ریزون. هلندی ها دو یک فعلا جلو هستن. اما ژاپنی ها ول نمی کنن. عاشق هلندیام. دلیلشم مشخصه دیگه. تیمش و از زمانی که پاتریک کلایورت و ادگارد داویدز با اون عینکای عجیب غریبش و سیدورف دنبال می کنم. تیم خیلی خفنی نیست این سالا. اما فدای رنگِ پیرهنشون. اونا همیشه برندن.
امروز سر انجام نشدن کاری، سر کار خیلی عصبی شدم. تنها چیزی که تا سر حد دیوانه شدن عصبیم میکنه. کاری رو بسپارم انجام بدن و انجام نشه. بی مسئولیتی برام قابل قبول نیست. حالا از اون موقع دست چپم درد می کنه و غمگینه. نمیدونم ربطی دارن بهم و یا کلا چیزی نیست. ولی خب..بیخیال. یه ربع دیگه بازی تموم میشه و بعدش خواب. مخلصم. سلام برسون. شب بخیر.
صبحت بخیر جوان ایرانی. امیدوارم تو روز تولد ترامپ ! توام روزت رو به خوبی رو شروع کنی. صبحونه ی مُفصل و مقوی بخوری و تا تموم شدن روزت میزون مرتب بمونی. ما که دیرمون شد و دیشب سَر این جام جهانی دیدن خواب موندیم و صبحونه نشد بخوریم. با همین آب میوه سَر و ته صبحونه رو هم میاریم و میریم واسه پیدا کردن یه لقمه نون. امیدوارم تا انتهای روز گشنه تشنمون نشه. خودمون دیدیم تو این فیلما آدم پولدارا همش آب پرتقال میخورن و سیرن. شاید اینم همونجوری باشه. ولی حاجی از تو چه پنهون این روزا عجیب غریب داره میگذره.یعنی قبلا هم میگفتم سرعتش بالا رفته ولی الان خدا شاهده نمیفهم کی شب شد. تا چشم بهم میزنی و سَرت و بر میگردونی روز تموم شده. روزگار که سخت میشه بدو بدوشم بیشتر میشه انگاری. اشکالی ام نداره. سلامتی باشه باقیش و یه کار می کنیم.
بیرون کافه رو نیمکت نشستم و قهوه ی یخی! می خورم. چند میز اونور تر آهنگ گذاشتن و دست میزنن و می رقصن. خیلی بامزن. نمیدونم تولده یا دورهمی. گوشی و برداشتم وبلاگاتون و یه نیمنگاهی می ندازم. داستان های زندگانی بعضیاتون خیلی خیطه حاجی. همه نه ها. اینی که الان خوندم چند تا پستشو.حیف نمیتونم اسم بیارم وگرنه میشه قضاوت. ولی خب می نویسین که بخونیم و مام تو دلمون قضاوت کنیم دیگه. اشکال که نداره؟ دلم می خواست اون یارو که اون کارو کرده بود و یه جوری 🥚🥚 و بکشم دیگه جرات همچین کاری نکنه. اما خب به من چه. یارو راضی طرف راضی حالا منم ناراضی. دیگه چه خبر؟ هیچی دیگه. یه چند نغری بیشتر انگار بلاگیکس نموندن. باقی کجان؟ اخه تو کانالام خیلی فعال نیستن که. ناقلاهای بین المللی باز. این قهوه یخ دارا رو دوست ندارم. چایی داغ دوست دارم. مهدی و مهناز زنگ زدن سَر کوچن دارن میان پیشم. سَر خرای عزیز. رضام تازه رسیده. زل زده به اون جمع و با سیگارش خفم کرده. دختره میز کناری به پسره مقابلش گفت تقدیم به پسر جذابم. رضا دلش و گرفته میخنده. میگم زهر مار. میگه آخه. میگم چی داد؟ میگه داره جعبشو باز میکنه. چرا به طرف میگه پسرم؟ پسرشه؟ میگم الاغ حرف عاشقانه س. میگه بهم حس بدی میده. میگم اتفاقا خیلی جذاب و روشن کننده س. نمی فهمی. چی داد؟ میگه ساعت. میگم مبارکه. مهدی و مهناز رو به روم دارن میان. نمیشه خیلی نوشت. ولی شما بنویسین. چیزای خوب و زیبا. نه چیای تلخ و سیاه.ولی جون شهاب کاش بیام اون یارو رو من 🥚🥚 و بکشم. بزغاله هلندی.حالا جدا از یارو ری اکشن طرف رو اعصابمه. انگار به یه ورشم نبوده.بهش فکر میکنم کله م نامناسب میشه.مهناز رنگ صورتی دوست داره. مهدی و هر روز شبیه پلنگ صورتی میکنه. مهدی مشکی دوست داره. اما خیلی وقته دیگه نمی پوشه. آدما جالبن. دوست دارم کارهاشون رو . غیر اون یارو البته.
" اسمهای خودمانی همیشه کار راه اندازند. یکی از رسمهای بنگالی این است که هر آدم دو تا اسم دارد. اول، یک اسم خودمانی، که به بنگالی میگویند داک نام. داک نام در اصل، اسمی است که دور و بری ها، چه خانواده و چه دوست و آشنا، توی خانه یا در موقعیتهای صمیمی و خودمانی، آدم را به آن صدا میزنند. اسم خودمانی چیزی است که از دوران کودکی به شخص میچسبد و تا بزرگسالی همراهش میآید. اسم خودمانی به آدم یادآوری میکند که زندگی، همیشه آنقدرها جدی و رسمی و پیچیده نبوده و نیست. بهجز این، گوشزد میکند که همهی مردم یکجور به آدم نگاه نمیکنند. خود آنها هم اسم خودمانی دارند. با همین اسمها با آنها قهر و آشتی میکنند، و با همین اسمها دلتنگشان میشوند.
هر اسم خودمانی با یک اسم خوب و رسمی، که به بنگالی میگویند بلو نام، جفت میشود که هویت شخص را در دنیای بیرون مشخص میکند. اسمهای رسمی را میشود روی پاکت های نامه، مدارک تحصیلی، کتابچههای تلفن و این قبیل چیزهای عمومی دید. اسامی خوب و رسمی عموماً معانی عمیق و احترام برانگیزی دارند. در اسمهای خودمانی از این دست آرمانگراییها خبری نیست. این اسمها هیچجا ثبت نمیشوند، فقط دهان به دهان میگردند و در یادها میمانند. بر خلاف اسمهای رسمی اغلب بی معنیاند و عمداً مضحک و احمقانه. گاهی فقط یک آوای سادهاند. همین."
همنام - جومپا لاهیری
+ تو بلا گفا سالیان زیادیه کتاب هایی رو که میخونم قسمت هایی که ازشون دوست داشتم و ثبت می کنم.این قسمت یکی از موارد دوست داشتنیه اون وبلاگمه. یه آرشیو خفن از کتاب های مختلفی که خوندم دارم و برام مثل هایلایت کردن کتاب می مونه و هر وقت بخوام میتونم برم و بخونم و لذت ببرم. یکی از کتابی که این روزا دارم می خونم همنام خانم لاهیریه. این تیکه ها رو اینجام می نویسم و هم زمان تو وبلاگِ بلا گفام هم میذارم. باقی بقایتان.
جام حهانی ام شروع شد. نمیدونم چندمین جام جهانیه که می بینم . اما یادمه اولیش سال ۱۹۹۸ بود. فرانسه. و اون بازی جاودانه ی قبلش، ایران -استرالیا تو ملبورن. در خونه ی کودکی ها. سکانس های تیکه تیکه ای ازش یادمه. اما اون بازی آمریکا و گلای استیلی و مهدوی کیا رو کامل یادمه . اون روزا همه چیز به مزه ی دیگه داشت. نمی دونم به خاطر کودکی بود و دغدغه نداشتن، شایدم حجم غم و اندوهمون اندازه ی خودمون بود. کوچولو . به مرور که گذشت و بزرگ شدیم همه چیز کم کم بی مزه شد. یادمه تو همون کودکیا یه دفتر که روش برچسبی با عکس علی دایی بود بر می داشتم و اسم تیمارو می نوشتم و جدولاشون و مرتب می کردم و با هر بازی و برد و باختاشون بهشون امتیاز می دادم و یه نمودار بامزه درست می کردم.مزه ی ذوقش هنوز باهامه. دیگه اما حالا هزار تا سایت و تحلیل هست. اسم تحلیل اومد یاد دکتر صدر افتادم. چقدر این بشر و دوست داشتم.یادش بخیر.
حالا رسیدیم به جام جهانی ۲۰۲۶. مکزیک-کانادا-آمه ریکا. اولین بار تیما از ۳۲ تا تیم شدن ۴۸ تا تیم. در نتیجه کلی تیم ریز و درشت هم اضافه شده که مزه ی بازی ها رو کمتر کرده. حداقل تو دور گروهی. فکر کن. ایتالیا برای دومین دوره هست که تو جام نیست. اما کوراسائو هست ! حالا برو بگرد این کشور کجای کره ی زمین هست اصلا. ساعتای بازی هام بسیار 🥚🥚 هست. ۴ صبح . ۵ صبح ۶ صبح. اون ساعتا که عمرا بیدار نمیشم. اما ساعتای ده و نیم شب و احتمالا ببینم. درسته دیگه مثل قدیم فوتبال بین حرفه ای نیستم اما جام جهانی و نمیشه از دست داد. من حتی به عنوان پرسپولیسی ۶ آتیشه هم مدت هاست دیگه بازیاشونو ندیدم.
ایرانم امسال هست. شانس صعودشونم انگار بالاس. یکی از بازیاشونم ۴ صبه. فکر کنم ببینم. امیدوارم موفق باشن با اینکه خیلی وقته اون حس عرق ملی ! رو بهشون ندارم. دیگه واسه هیچ موجودی یقه جر نمیدم.ربطی هم به بازیکنا و عملکردشون نداره. کلا خیلی وقته حس تعلقم به خیلی چیزا کمتر شده.دلایلشم زیاد و مشخصه.با این حال قطعا بازیاشون و می بینم و احتمالا با بردشون خوشحالم بشم. دیگه چی؟ همین دیگه. امشبم اولین بازی رو دیدم.قشنگ بود. مکزیکین ها آفریکاییا رو بردن.سه تام اخراجی داشت بازی افتتاحیه ! احتمالا بیشتر از جام جهانی بنویسم.به یاد روزگار نوجوانی.
یه چند ساعتی سر ظهر برق رفت. البته که دیشب مسیج دادن به خاطر سرویس و تعمیراتِ برق. ارواح خیکشون. کم کم باید منتظر برق رفتنا هم باشیم.هر روز یا یک روز در میون. بشیم شهاب سوخاری. گُل بود به سبزه نیز آراسته شد. البته برای مایی که چله ی زمستون آبمون یه شب در میون قطع بود اینا چیزی نیست. مهم اینه امنیت.. آها اونم نداریم؟ هیچی دیگه اوضاع خیطه پس حاجی. ظهر که برق رفت و گرمم بود خیلی ترسناک شده بودم. و می تونستم یک قاتل باشم. یه قاتلِ بسیار خطرناک. هرکی تو خیابون صداش بالا بود و خنده هاش طولانی رو با اخم نگاه می کردم و ممکن بود بلایی سرش بیارم. که به خیر گذشت. کاش میشد با شلوارک نارنجیم میومدم بیرون. خیلیا شلوارک و انلاک کردن و پاهای بلوریشون رو هوا میدن. اما حاجی زشته.یعنی چه. روم نمیشه.
چه خبر از نت بین المللی؟ همه چیز میزونه؟ می رین اینستا و اینا؟ من که خیلی نمیرم. یعنی میرم اما کم. همه چیز به نظرم زشت شده. همه انگار یه پُلی زدن از قبل دی به بعد از خرداد. اون وسط رو پاک کردن . یعنی انگار چیزی نبود. شتر دیدی ندیدی. پول باید در بیاد به هر حال. همچنان خانم خانه دار با باسنش وارد دوربین میشه و غذا درست می کنه و ویو می گیره. اون یکی هم که فقط با من رابطه نداشته، دوس پسر جدیدش معرفی میکنه. بقیه هم لب ساحل با موهای زرد عقدی. یه سری هم شورت و بند و بساط تبلیغ می کنن. خیلی از پیجا رو زدم که دیگه نیان. اما باز از یه جا در میان. من که جا اینستا بیشتر دلبند بازیام شدم. بعد از سه ماه دوری می شینم و شبا تا یه وقتِ خالی پیدا می کنم یه یکی دو ساعتی میرم تو دنیای بازی ها. پیش آلن ویک. می شناسیش؟ داستانِ رمان نویس معروفی رو میگه که خودش توی داستاناش گرفتار شده. در نتیجه تلاش میکنه با نوشتن داستانی در مورد یه مامور اف بی ای ازین وضعیت خارج شه.خیلی عمیق و فلسفی و ترسناکه حاجی.بسیار از گیم پلیش لذت می برم و البته آخراشم هستم. ( کلیک ) .خلاصه که ما روزامون و این شکلی می گذرونیم. ما مثل هم نیستیم. این آهنگ جذابم از بازی رو می ذارم بری گوش کنی حالش و ببری. ( کلیک )
حاج خانم چند وقت بود دلش شابدولَزیم می خواست و امروز اطاعت امر کردیم. شابدولَزیم اوشاخلاری. رفتم سَر خاک ناصرالدین شاه و جیران هم فاتحه ای نثار روح قجریشون کردم.هیچ وقت ناصر خان فکر می کرد یه روزی قبرش زیر فرش و زیر پای مردم باشه و خیلیا ندونن اون زیر کسی خوابیده که یه زمانی معتقد بود پادشاه ممالکِ ایران هست؟ زندگی همینقدر احمقانه س.همونجا بودیم که گفتن شهر ری و زدن . صداشم شنیدیم. اما به حاج خانم گفتم در جایی رو محکم بستن که زیارتش خراب نشه. هرچند خودشون فرمودن که اگه هم باشه مهم نیست. خلاصه که شیاطین هرجا بریم دنبال ما میان. گفتم جنگ شد؟ نه. جنگم دیگه مسخره بازی شده حاجی. قبحش شکسته.قبل از جنگ دوازده روزه تا اسم جنگ میومد یاد جنگ عراق همه میوفتادن. اما الان دیگه هر وقت هرکی دلش بخواد میاد و میزنه و میره و آبم از آب تکون نمی خوره.این و به رضا گفتم .اونم گفت مثل روابط زناشوییه. زن و شوهر که روشون به هم واشه و هم و یه بار فُحش کِش کنن دیگه تا همیشه اوضاع همینجور تخماتیک می مونه. آره خلاصه. غم انگیزه. زندگی در این مملکت. مشکلات اقتصادی، وضعیت جنگی، همه چیز خیلی مسخره و خنده داره. ازون خنده تلخا. خلاصه که از شابدولَزیم اومدیم و من از وقتی رسیدم افتادم و چشام دو دو میزنه. کَله م شده بازار مسگرا و حس می کنم اندازش شده اندازه ی کُرّه ی زمین. فکر کنم گرما زده شدم و همین لحظاته که ریق رحمت و سَر بکشم.
جلوی بیمارستانی که به دنیا اومده بودم قدم می زدم. نزدیک محله هست و پایین بیمارستان و نزدیکش آب میوه فروشی معروفیه. رو نیمکت نشسته بودم و آب هویج می خوردم. به طبقات بیمارستان نگاه می کردم. چند طبقه ای انگار بهش اضافه کرده بودن. یا در حال بازسازی بودن. نمی دونم. اما همچنان پا برجا بود و زن هایی با شکم های دایره ای داخلش میرفتن. از زن های باردار می ترسم. اینکه نکنه یک موقعی شکم بادکنکیشون بخوره به گوشه ی نوک تیز و بترکن و اون ها همراه با بچه بپرن و روی آنتن گوشه ی پشت بومی گیر کنن. از خاطرات حاج خانم استفاده کردم. حدود چهار و پنش صبح دردا شدید شده و هفت صبح با گریه های زیادی وارد شدم . تَهِ آب هویج و هورت کشیدم. صدای ناجوری داد. لیوان و تو سطل آشغال انداختم و دو تا دستام و تو جیبام کردم و با سوت، موسیقی بوی پیراهن یوسف رو زدم و به سمت خونه رفتم.
...
رو تخت دراز کشیدم. نگاهم از سقف عبور کرد و از طبقه ی بالا و خونه ی آقای داوود نژاد هم گذشت و رسید به آسمون. نگاهم تا نزدیکی های ماه رفت. ماه شب پونزدهم خرداد. نارنجی بود. شبیه نوشابه ی کانادا. پاهام و طبق عادت تند تند تکون می دادم و دلم میخواست که از ماه هم عبور کنم. زنگِ خونه رو زدن. حاج خانم با لبخند دم اتاقم اومدن و از لای در گفتن شهاب دَم در همسایه کارت داره. نگاهم و از ماه برداشتم. پاهای دراز شدم رو داشتم از روی تخت پایین می آوردم که صداهای آشنا شنیدم. باور نکردنی بود. ابابیل ، لشگر خناسین شبیه گروه های گیتاریست اینستاگرامی که حامل پیغامی از نوه و نتیجه های پیرزن پیرمرد ها هستن وارد خونه شدن. گیتار و کیک و گل به دست و آواز خون. اولین بار بود این کار سخیف رو به خونه می کشوندن و خنده های حاج خانم نشون می داد از قبل باهاش هماهنگ کرده بودن. رضا و مهدی و مهناز و سحر و مینا و عرفان و آرش و مهسا و رزا. دَم در اتاق با رکابی و شلوارک وایساده بودم و اینا به طرز مسخره ای در حال خوندن اشعار حماسی تولد بودن. نمیدونستم چکار کنم. دستام و به چارچوب در گرفته بودم و زیر لب به همشون می گفتم خیلی گاوین و می خندیدم . بهشون گفتم این یکی رو دیکه انلاک نکرده بودین. می خواستن وارد اتاقم بشن که مثل شلدون گفتم ورود به اتاقم ممنوعه. همون بیرون بمونن. دست و صورتم و شستم و تا پاسی از شب زدیم و خوندیم و خندیدیم و رقصیدیم و بالاخره با زور و جاروی حاج خانم بیرونشون کردیم. هنوز بعد دو سه روز هر کدوم از همسایه ها رو که می بینم بابتِ اتفاق اون شب عذرخواهی می کنم.
چسبید.
...
روز جمعه. پاتوقمون. کافه ی همیشگی. خیال راحت ازین که دیگه کار های سخیفشون تموم شده نشسته بودم و چایی می خوردیم. صدای بلند آهنگ تولدت مبارک هم من و متعجب نکرد. مطمئن بودم ربطی به من نداره. اما هیچ وقت اطمینانم فایده ای نداشته. سرم و روی میز گذاشته بودم و حدود پنش دقیقه فقط میگفتم نه . نه . نه . همه می خندیدن. زورم به کسی نمی رسید. اما مطمئنم میدونن بدجور تلافی خواهم کرد.دوستانِ جدید اومده بودن. رضا گفت ایکس به خاطر من اومده. و من گفتم گه نخوره. رضا می گفت تتوی جدیدش رو دیدی؟ یه قسمتیش مشخص بود. رضا در حال تصویر سازی زشتش بود که گفتم من و ایشون و به کلاغ آخرین بازمانده های روی زمین باشیم ترجیح میدم با کلاغ اختلاط کنم تا وی . رضا گفت همه از خداشونه . گفتم همه بالن پلاستیکی دوست دارن. من نه . سحر بلند شد و گفت جای اون بشینم. و خودش جای من. متوجه شدم ایکس به طرز ترسناکی نگام می کرده و من حواسم نبوده و سحر به این شکل نجاتم داده. کلی به این حرکت بادیگاردیش خندیدم. اون شب هم چسبید. تا پاسی از شب صدای خنده از کافه میومد. کادو های هیجان انگیزی گرفتم. می خواستم عکساش و بزارم گفتم دیگه لوس بازیه.
...
این سن اینجوری شروع شد. نود و نه درصد گفتن پسر مهربونی هستم. از این بابت خوشحالم. کاش واقعا باشم. مهربونی بیشتر از چیزای دیگه برام با ارزشه.
اینم از یه شروع دیگه. چند سالی هست دیگه به سنم توجه نمی کنم. جدی میگم. یعنی تو الان بپرسی در این روز چند سالت شد خیلی باید فکر کنم تا یادم بیاد.جدی باید خیلی فکر کنم. اینجوری حالم بهتره. احساس می کنم همون شهاب کوچولو ام که کلی زمان و مسیر جلو روشه. کلی دوییدن و تلاش و اینبار رسیدن.خوشحالم خودم و هنوز جزو بزرگ ترا، عاقل ترا، جا نمیدم. سن قبلیم سن قشنگی برام نبود.جدا از کُل، برای خودم شخصا. خیلی ازین سن قشنگ نبودنا داشتم. اینم روش. اما حس می کنم تو این سن جدید که قراره کوچیک تر بشم حالم خوب تر شه. موقع فوت کردن شمعا غیر از اون آرزوی نانوشتنی، برای خودم آرامش و عشق خواستم. برای عزیزان سلامتی و برای مردم کشور آسوده بودن. با چار تا شمع فوت کردن خواستم کُل جهان و یه تکونی بدم. به هر حال هر آدمی سر فوت کردن شمع های تولدش یه کوپنی داره دیگه. یک بار در یک سال. باید خوب خرجش می کردم. خوشحالم تو این سن جدید کُلی رفقای درجه یک اینجا پیدا کردم. و بعد از سال ها این تولد و اینجا تو بلاگیکس گذاشتم تا خونه ی همیشگیم. تو سن جدید باید بیشتر تلاش کنم. جایی باشم که دلم باهاش خوشه. بیشتر راه برم. بیشتر عشق بدم و بیشتر مهربون باشم. فیلمای زیاد ببینم و کتاب زیاد بخونم و نذارم آدما اذیتم کنن. کاش امسال بیشتر زندگی کنم. در آرامش. همین دیگه. بفرمایید کیک. یه قاچ کوچیک به همه میرسه. بزنین چایی رو هم بیارم.
رفتم پیش مجید آقا ظروفچی. گفتم غمارو به کوتاه کردن و خوشگل کردنم بریزم پایین، بیست و چند ساله میرم پیشش. کَلَم و خوب می شناسه.یعنی بیرونش. داخلش و فقط خودم می شناسم.نشستم گفت مثل همیشه؟ گفتم همون همیشگی.کیف آرایش و دادم بهش. مثل تنظیمات کارخانه ش شروع کرد از همه جا حرف زدن. پنش دقیقه نگذشته بود دیدم می زنه به شونم. گفت باز خوابیدی؟ گفتم دست خودم نیست. دست بخوره به موهام مثل گربه بیهوش میشم. خیلی حال میده . گفت دارم حرف میزنم.گفتم شنیدم.گفت چی گفتم؟ گفتم پول گاز مغازه برات اومده هشتصد تومن. گفت این و پنش دقیقه پیش گفتم. گفتم گوشیم رو بده حداقل خوابم نبره. با یه پلکِ وا داشتم هم حرفاش و گوش می دادم هم اخبار می خوندم. گفت تابستون نه آب داریم نه گاز. گفتم به سلامتی. بهش این ویدیوی اینستارو نشون دادم. ( کلیک ) کلی خندیدیم. گفت ولی من اینکارو نمیکنم. گفتم میدونم. گفت ایشالا عروسیت. گفتم ایشالا عروسی خودت. گفت فعلا دارم میرم خاستگاری. هرچقد بیشتر بری بهتره. گفت چشمات جون میده واسه خطِ چشم. یهو از جام پریدم. گفتم بیخیال حاجی. گفت ابرو چی؟ گفتم خجالت بکش. گفت مَرررررد. گفتم مَرررد کجا بود. مَرد دیدی بکش روت. خندید.گفتم کادو تولد چی میدی؟ گفت کم میکشم.کارت و گرفت کشید، پنجاه تومن تخفیف داد.خندم گرفته بود. تا خونه احساس خوشتیپی می کردم. مخصوصا این چند تار موی سفید جلوی سرم خیلی دارن خودشون و نشون میدن. تو آسیاب سفید کردم.