نویسنده ها نرم و نازکن. چه نویسنده های کَت و کُلفت و حرفه ای که کُرور کُرور کاغد سیاه می کنن و هزار هزار خواننده براشون سًر و دست میشکونن و هورا می کشن چه همین نویسنده های وبلاگی که از پَنش هزار سال پیش هنوز می نویسن. هرچند عوام الناس معتقدن منقرض شدن و دیگه وبلاگ نویسی وجود نداره. اما همچنان هستن و می نویسن. روی سخنم با یه سری خواننده ی دوزاریه که به عنوان رهگذر میان و دل رفقای مارو میشکونن و میرن و باعث میشن خیلی هاشون ول کنن برن و یا نوشته هاشون تو هزار تا درز و دورز قایم کنن که چشم همه بهشون نیوفته. نویسنده جماعت تو هر قامت و جایگاهی و با هر اسمی وقتی شروع می کنه نوشتن برای عموم مردم و از روزاش و چار دیواری خونش مینویسه، انگاری یه تیکه از قلبشم همراه اون نوشته ها تایپ کرده وسط این صفحه ی سفید. حالا تو هر پلتفرمی که اسمش هست. نمیگم ضعیفن، اشتباه نگیری . اتفافا اونا شجاعن و اتفاقا پوستشون کلفته که هنوز مینویسن ولی همچنان به خاطر نویسنده بودنشون جنسشون نرم و نازک و پر از احساسه.مثل ماه منیر فیلم مادر، ماهن، منیرن، لطیفن. تویی که از زیر پتو و همزمان که دستت به پیژامه ای که تا زیر گلوت کشیدی بالاس و یه دستت به یه گوشی و چیزی تایپ میکنی، نباید چیزی بگی که طرف حالش گرفته شه. چون تو اون لحظه که کامنت زشتت و می خونه حس میکنه واسه چی قلب و احساسش و در معرض عموم گذاشته که گربه شاخش بزنه؟ نمیگم باس بشینی هرچی نوشت تعریف کنی اما بلد هستی که سَر خر محترم و کج کنی و بگذری از مطلبش که نیسی؟ خب اگه نباشی بد میشه. چون تو از رو شکم یه کامنت برای اون بنده خداها تایپ می کنی و میری اما باعث میشی طرف دیگه ننویسه. و وقتی نویسنده ننویسه اذیت میشه. هرچقدرم بگه به یه وَرشه اما اذیت میشه.من میدونم که اذیت میشه. خب؟ تو باعث میشی که هم طرف آزار ببینه و هم ما از خوندن نوشته هاش نتونیم لذت ببریم. پس انسان باش دوست من. حیف من دیگه اون جا مانده ی بلاگفا نیستم اینجا. دست و بالم بستس وگرنه این پست ففط چار تا فحش آبدار می طلبید که .. نه نمیشه. اذیت نکنین رفقای مارو. آدمای امن باشین برای همه. حتی آدمایی که فکر می کنین غریبن.تو این روزگار سخت آدما دلخوشیشون به همین یه تیکه جاس. نه مملکت درست درمونی الان هست، نه دلخوشی و تفریحی، نه نت پدر مادر داری،کلی حرف و گله و دغدغه میمونه که طرف میخواد بیاد اینجا خالی کنه بعد شما عین ... ای بابا. ولش کن. بخوابیم بلکم اعصابمون فروکش کنه . شب بخیر. به غیر از اونایی که این پست طرف حسابم بودن.
یکی از رفقا تو کامنتا در مورد سفر با اتوبوس نوشته بود، داشتم فکر می کردم آخرین بار کی با اتوبوس به جایی سفر کردم. آخریش فکر کنم زمانی بود که آموزشی باید میرفتم بیرجند. با کفش و کلاه و پوتین. تَه دنیا بود. خدا شاهده سی بار من طلوع و غروب خورشید و تو اتوبوس دیدم ولی نمی رسیدیم. اولین بارشم یادم اومد. کوچولو بودم. آفتاب نَزده، کَله ی صبح، حتی شوفرام خواب بودن با یه ساک دو برابر خودم با خانواده می رفتیم شمال. اتوبوس های زِوار در رفته ی ایران پیما.آدمایی که تو ترمینال خوابیده بودن و بوی گند بنزین و اگزوزای حیدری. اتوبوسایی که با یه گاز و ترمز تمام شیشه هاش و صندلی هاش شروع می کردن لرزیدن.اون سطلای قرمر کوچولوی آویزون کنار صندلی ها. کیسه فریزر پنگوئن، دل و روده ی بالا اومده ی من که سر هر پیچ جاده چالوس تموم اون سطل قرمز کوچولو خوشگلا رو پُر می کرد. لیوان های فلزی و پارچ های پلاستیکی قرمز که شاگرد شوفر از صندلی اول تعارف میکرد، رستوران های درب و داغون و تو سَری خوره بین راهی. مَردایی که بچه ها رو سَر پا می گرفتن و عده ای که دنبال مستراح می دوییدن. شام،شاش،نماز،نیم ساعت دیگه حرکت.راننده داد میزد. و بالاخره با جیگر درومده و چشمای از حدقه زده بیرون می رسیدیم به مقصد. پدر بزرگ مادربزرگی که بسیار دوستشون داشتم. اون سماور همیشه جوش و بوی زمین های برنج و چایی، فرقون سواری و گُل کوچیک دم ساحل،بوی زندگی ای که ارزش همه ی اون مصیبتارو داشت. زندگی تو روزگاری که سختی کم نداشت اما رنگ و لعابش اونقدر زیاد بود که نخوای با یه روز از این روزا عوضش کنی. این روزایی که میگن اتوبوسا وی ای پی شده و صندلیاش تخت میشه و خدمات ماساژ کف اتوبوس و آفتاب گرفتن رو سقف اتوبوس مهیاس و ... ولی من همون ایران پیما رو با همون آدمای داخلش ترجیح میدم. یه خاطره ی خیلی بَد هم در زمینه ی همین سر در گردش گرفتن و گلاب به روت شدن داشتم که فاکتور گرفتم.چون احساس می کنم تو این پست یه بوی تُندی اولش پیچید. در نتیجه نمیگم تو یکی از همون سفرا به دلیل نبود کیسه فریزر پنگوئن محتویات دل و رودم و کجا و به کی و به چه شکلی تقدیم کردم. برم عود روشن کنم هوا مساعد شه.
آخر شب داشتم تو هوای درجه یک اردیبهشتی تهران قدم میزدم .خیلی ماهه آب و هوا حاجی. دیشب همش ازون بارون ریز باحالا میومد. ازونا که نه مثل بارونای شمالی ول نکنن که وقتی میان تا سیل راه نیوفته دیگه بند نمیان ، نه مثه بارونای تهرانی چند قطره بیاد و بند بیان. این بارونای مدل ۴۰۵ یه ریز همینجوری میان و تو اگه حواست نباشه نمی فهمی . من ولی حواسم همیشه هست. به بارون. به خیس شدن. به لذت بردن ازش. بارون اومدنی چیکار می کردی؟ من امشب هندزفری تو گوشام فرو کرده بودم و پلی لیست جامانده ایم و پلی کرده بودم و رسیده بودش به این آهنگ. حالا ازین جا به بعدش و تصور کن تو ذهنت. این آهنگ با ولوم صد در حال پخش، کلاه سویشرت رو سَرم و سَرم پایین و احتمالا ناخوداگاه تکونی هم می دادم و زیر لب آهنگ و می خوندم و دستامم شاید مثل میکروفون می آوردم جلو دهنم. یک مَرد خسته ی دل به نشاط که رو ابر های نارنجی خیالش در حال بالا پایین پریدنه و از همه ی جهان به دوره و حس می کنه پونزده سالشه. آخرای آهنگ که رسید سرم و بالا آوردم ببینم کجام.حس کردم هنوز تو رویام. البته رویاهام انگار دچار جهش ژنی شده باشن. یک عالم آدم دیدم به ردیف کنار پیاده رو رو به من وایسادن. زن و مرد ، یه عده دست به سینه و عده ی دیگه دست به شکل سلام نظامی ، خیره به افقی دور دست در حال خوندن چیزی که بعد فهمیدم سرود کشوره و اونام ازین دسته های هر شبی هستن گویا. چهره ی من اون لحظه دیدنی بود.حس می کردم یه مقدار از رویام به خاطر نبود نت بین المللی کامل دانلود نشده و خط رو خط شده افتاده رو استادیوم آزادی. عجیب ترین سکانس سورئال این چند روز بود. چرا اینجوری می کنین؟ آدم پشماش میریزه. داشتم فکر می کردم اونا تو اون لحظه در موردم چی فکر می کردن. بعد به این نتیجه رسیدم احتمالا فکراشون در برابر فکرای من قطعا هیچ بوده. هندزفریم و دراوردم و دستام و مشت کردم تو جیبای سویشرت مشکیمو فقط تا میتونستنم تند اومدم سمتِ خونه. این روزا خیلی چیزامون خط رو خط شده حاجی. زندگی ها و رویاهامون. حتی اندازه یه ترک موسیقی چند دقیقه ای. تو میدونی من چی میگم نه؟ کاش بدونی .. بخوابیم. تا آتش بَس تموم نشده. شب بخیر.
این ماه طبق فرموده ی تقویم قِر و فِری اینجانب زده شده به نام باغ فردوس. به یاد تمام شب هایی که تا صبح اینجا با بچه ها زدیم و خوندیم و تو کافه هاش چای زدیم و تو موزه ش چرخیدیم و عکسای فیلمفارسی هارو دیدیم و خدابیامرزی گفتیم برای ناصر و فردین و فروزان و اکثر اهل قبور. به یاد اون پوستر های فیلمای درجه یکی که باهاشون زندگی کردم.به یاد مرتضی که دوست داشت کارگردانی بشه که اسمش و تریلی نکشه و قبل اینکه به آرزوش برسه سر یه تصادف رفت تا تو یه دنیای دیگه بشه مرتضی نولان، به یاد نگار که هم آواز شب های باهاریمون که قرار بود تو سی سالگی خواننده ی معروفی بشه و کلیپ هاش و پی ام سی پخش کنه و الان تو یه گوشه از ایتالیا با شوهر خارجیش داره رستوران می گردونه و تو ویدیو کال ها هنوزم مهتابِ ویگن رو با لهجه ی ایتالیایی برامون میخونه.به یاد سامی، به یاد علی، به یاد منصور و مانی و نوید و سارا و خیلی های دیگه که به آرزوهاشون رسیدن یا تو مسیر رسیدن به آرزوهاشونن . و به امید اینکه باغ فردوسِ تهران عزیز من، مصون بمونه از هجوم هر بلا و آفت و زامبی ای. پُر از رنگ و نور و موسیقی باشه مثل همیشه. به کوری هر کَس که نخواهد ببیند.روز اول فروردین که پُست فروردین - پُل طبیعت رو گذاشتم آرزو کردم اول اردیبهشت که عکس ماه جدید و میذارم همه چیز تغییر کرده باشه. دنیا کمی بهتر شده باشه و حالمون کمی بهتر از فروردین. اما دنیا بهتر نشده نه؟ حالمونم همون حالِ قبله. با بالا و پاییناش.کمی بدتر، کمی بهتر. پس آرزو می کنم خرداد عزیز که پست اول ماهش و با یه مکان زیبای دیگه از تقویمم گذاشتم به یُمن تولد من تو نیمه هاش خیلی چیزا تغییر کرده باشه و بهتر شده باشه. امید داشته باشیم دیگه، نداشته باشیم چیکار کنیم؟
رفته بودیم فروشگاه.دچار افسردگی شدید بعد از فروشگاه رفتن شدم. حاجی چرا همه چیز داره هر روز گرون میشه؟ منی که همیشه خرید و چرخ دستی گرفتن و باهاش ماشین بازی کردن و دوست داشتم الان فقط داشتم قیمتارو نگاه می کردم. قیمتا نجومی در حال افزایشه.نمیدونم آخرین بار کی رفتی فروشگاه. نمیدونم هنوز داری از احتکار اجناس قبل جنگ و عید استفاده می کنی یا تَهش درومده ، ولی اگه خواستی این روزا بری خرید حتما با خودت یه قرص زیر زبونی هم ببر . اوضاع خیلی خیطه. اصن از وقتی اومدم سَر در گردش گرفتم.میگم کاش جای دو دستی بغل کردن تنگه یکی هم میومد قیمتارو می چسبید. یه تنگه هم اینجاس. جنگم تموم میشه گرونی و میخواین چکار کنین؟ هوای شوهراتون و داشته باشین. میدونم همه تو مجازی پولدارن و با شاه فالوده نمی خورن اما با وضعیت الان ، فقیر و غنی تو یه مرداب دارن فرو میرن.
غروب خسته از مُشت و لگد زندگی گفتم یه ساعت بخوابم و یکم بعدش باز دوباره رعد و برق های عظیم الجثه تهران شروع شد.تو خوابِ عمیق بودم و با ترس پریدم و یکم طول کشید بفهمم کجام و چی شده. آخر شب هم زیر بارون باهاری زدم بیرون و تو کوچه های پایتختِ غمگین قدم زدم. خیلی چسبید. به هزار تا چیز فکر کردم و به هیچ چیز فکر نکردم. امشب تو هارد داشتم فولدر شیراز و می جوریدم و خاطره بازی می کردم،گفتم این فیلمی که اون سال گرفتمم بزارم اینجا. به یاد شب تا صبح راه رفتنای کوچه های شگفت انگیز سنگ سیاه و گذر داش آکل و اون سمتش سَر دُزک و...مایی که در به در تو پاییز دنبال مرجانی بودیم که عشقش، داش آکُل و کُشت...
یه عکس از جایی که رفته بود فرستاده. یه روستا اطراف شیراز.اولین چیزی که گفتم این بود چقدر آسمون دارین که همش مال خودتونه. چیزی که اولین بار که آسمون شیراز رو دیدم گفتم. چه آسمون آبی و بزرگی. من تو تهران سهمم از آسمون کمه. به عنوان کسی که درسته گرفتار زمینه اما زیادی سر به هواست این مقدار کم از آسمون واقعا باعث حسودیم میشه.آدمایی که از دنیا و زیبایی هاش خیلی دارن و حواسشون نیست کاش بدونن چیو بغل کردن و خبر ندارن. رفقای همشهریه حافظ و سعدی همش از باهار نارنجای شهرشون می نویسن و دل ما آب میشه. دو سال پیش که پاییز رفتم شیراز قرار شد آخر فروردین و اوایل اردیبهشت امسال حتما دوباره عازم این شهر شم ، فقط برای تجربه ی همین باهار نارنجاش. هرچند که دلتنگ شب تا صبح سر کردنای حافظیه و سعدیه و فالوده های پُشت ارگ و بازار وکیل و تخت جمشید رویایی هم بودم. همه چیز مهیا بود. فقط مونده بود بلیط که لشگریان شیطان افتادن به جون هم و این سفر و از من گرفتن. نمیدونم تا سال بعد زنده هستم یا نه اما خب این یه نمونه ی بی اهمیت از نگاه تو و رویای شیرین و فالوده ای از نگاه من بود که خون آشام ها ازم ربودن . جای من کُلی بو بکشین تمام شهر نارنج و ترنج رو. تا ببینیم روزگار برای آینده ی ما چه نقشه ای تو سرش داره.
میگه : "آتیشه رفتنت هنوز نور خونه ی منه، یه قاصدک رو پشت بوم یه جغد رو شونه ی منه ..."
الان سوال اومد تو ذهنت که آقا شهاب چرا نمی نویسی؟ تا به کی آهنگ جا مانده ای گذاشتن، چرا ساکتی ؟ غریبگی می کنی باهامون. حرف بزن بگو چه خبرا امرور از پَنش تا چند تا خوبی؟ جوابش اینکه گاهی هوای حوصله م بسیار ابریه، تا چشم کار می کنه همه جا پُر از مِه هست و همه چیز مُبهم.دیدنی ها کم و امید از صد فرسخی اینجام سَر و کله ش پیدا نیست. مام یه گوشه کُنج دیوار نشستیم و زانوهامون و بغل کردیم و گاهی گردن دراز می کنیم بلکه یه چیزی از دور دست ببینیم، صدای جیرجیرکی، بال پرنده ای، آوای خوشی، مِهر ناتمومی. فعلا که پیدا نشده. قهر با کُل روزگار، با قیافه ی شیش در چهار غمگین همینجوری نشستیم دیگه.نشینیم چیکار کنیم؟ همش که نباید نوشت و حرف زد. یکمم باید نگاه کرد شاید نشون باهار و از یکی بشه پرسید، اونی که روزنامه خونه، با بزرگون میشینه خیلی چیزا میدونه، شاید بدونه خونه ی باهار از کدوم وَره.
در حال دوییدن ، برای زدودن چربی های بدن ، دور پارک بودم که رضا جلوم و گرفت.گفت با این سرعت کجا میدویی؟ گفتم ده هزار قدم هنوز نشده. گفت بیا بشین من یه سیگار بکشم بعد بدو.گفتم کاش توام میومدی با هم میدویدیم. گفت میدونی وضعیت ریه هامو که. گفتم سیگار بکش حتما بهتر میشی.رو لبه ی صندلی پارک نشسته بود و منم نفس نفس زنون دست و پاهام و پرت کرده بودم رو زمین و حدود یه متر کِش اومدم و پخش نیمکت شدم. گفت اون دختررو می بینی؟ سرم و چرخوندم گفتم کی؟ گفت همون که مشکی پوشیده، دُم اسبیه. گفتم آها آره. گفت هر روز میاد اینجا میدوعه. گفتم دمش گرم.گفت امروز که توام اومدی اینجا میدویی انگار انگیره گرفته تُند تر میدوعه. گفتم من دور اول و تموم کردم اون دور شیشم بود.عین میگ میگ از بغلم می گذشت. گفت فکر میکنی برای چی اینقدر میدوعه؟ گفتم سلامتی پسرم، سلامتی.گفت البته برای نگه داشتن اون هیکل هم هست. گفتم آدم باش.گفت من که نگاه نکردم کلا میگم. گفتم میخوام برم ادامه ی دوییدن. پنش هزار قدم دیگه مونده. گفت اگه این دختره نارنجی بود، باید هر روز میومدین دور پارک باهم میدویدین.از نیمکت بلند شدم گفتم من تو رابطه ی نارنجی ای میرم که محبوبم قربون اضافه وزنم بره. گفت بشین تا بره. گفتم چه زندگی نکبت باریه بودن با کسی که هر روز صبح جای خوابیدن و کنار هم صبحونه خوردن همراه با سَر شیر و مربا و عسل پاشی برین بدویین. گفت الان تو اینجا چکار میکنی؟ گفتم من با انتخاب خودم اومدم نه با اجبار یا به خاطر خوشایند کسی،می شناسیم که مجبورم کنی کار و بر عکس انجام میدم.گفت میشناسم. گفتم من برم دُم اسبی خیلی ازم جلو افتاد.گفت خوشت اومده ها. گفتم خفه شو.شروع کردم به دوییدن و داد زد بعد اینکه دوییدنت تموم شد یه بستنی بزنیم؟ تو این هوا خیلی می چسبه. گفتم: .. خب نمیشه گفت چی گفتم ولی تو تمام تایم دوییدن به دو چیز فکر می کردم. موهای دم اسبی بلند که در هوا پخش میشد و بستنی اسکوپی های هادی،بوفه دار پارک که هی از جلوش رد میشدم و نگام می کردن.
از وقتی که اتاقم و اینجوری تغییر دادم تو این چار دیواری خیلی حالم خوشه. تخت و یک جوری گذاشتم که فاصله م با کتاب های کتابخونه چند سانت بیشتر نیست. همیشه قبل خواب و بعد از خواب، آخرین و اولین چیزی که می بینم کتابامه. مثل فیلم شب های روشن منم معتقدم وقتی که میخوام بخوابم تمام کتابام و نویسنده ها و شخصیت های داخل کتاب بهم نگاه می کنن و مراقبم هستن.
میگه:
نه وقت برگشتن دارم... نه دل گرگ کُشتن دارم
نه روم می شه که وا بدم...تَن به قَضا بلا بدم
اینستا که اومد یادت نره کی شبا کلیپای جا مانده ای خوشگل برات قبل خواب می ذاشت. شب جمعت بخیر.
خب به سلامتی گوگل هم باز شد. دیگه چی میخواین؟ حالا اینکه هرچی سرچ می کنین نمیشه داخلش رفت مهم نیست. مهم اینه از همین راه دور می تونین ببینین و از نتایج سرچ لذت ببرین.دلم برای صفحه اصلی گوگل هم تنگشده بود حاجی! داشتم فکر می کردم با وصل شدن نت اولین کاری که می کنم چیه. نتایجی که به دست اومد برای خودم هم عجیب غریب بود.خداروشکر دلبستگی خاصی به جایی ندارم دیگه. آدمیزاد سنش که بالاتر میره انگار راحت تر میتونه از وابستگیاش دست بکشه. در نتیجه اولین چیز قطعا تلگرام نیست. شاید حتی تو روز اول تلگرام و چک هم نکنم. اینستاگرام رو هم همینطور، شاید حتی تا دو سه روز اول هم چک نکنم.خونه ی اصلیم بلاگفا هم جزو اولویت های اولم نیست. سال هاست اونجا خودم برای خودم مینویسم و کسی منتظرم نیست.حالا چند روزم روش.پس اولویتت چیه آقا شهاب؟ سوال مطرح میشه به هر حال. عرض می کنم. اولین کاری که می کنم صندلیم و می چرخونم رو به تلویزیون، دسته ی سفید و خوشگل پی اس فایمو بر می دارم، یه فوت سفت میکنمش و وارد دنیایی میشم که خیلی براش دلتنگم. غرق شدن تو بازی هایی که من و از زمین و زمان جدا میکرد. دو ساعت در روز تراپی من بود که دژخیمان چهل و چند روز ازم گرفتن. میرم تو دنیای دث استرندینگ و صدای تی وی رو زیاد می کنم و همراه با نورمن ریداس بدون هیچ باری تو دنیای بی نهایت باز بازی فقط می دووو ام. حتی اگه بی تی ها بیان و بارون قیر بباره منتظر آهنگهای شگفت انگیز low roar می مونم و باهاش مست میشم.
+ دقیقا اون پست هایی که دوست دارم لایک نارنجی کنم لایک و نظراتش بستس. کَله ی آدم و گچی می کنین.
کافه پیش بچه ها بودم . حرف ها بر محور اوضاع و احوال روز بود.چیز هایی گفته میشد که از شنیدنشون خوشم نمیومد.البته این حرف ها از جانب بچه ها گفته نمیشد.ما با هم بزرگ شدیم و دیگه میدونیم چی رو باید بگیم و کجا چی رو نگیم. همو کامل می شناسیم. صفر تا صد.حرف ها از جانب چند تا مهمون غریبه زده میشد که امشب اومده بودن.از شرق تا غرب سیاست و شکافته بودن و داشتن وسط میز با دو تا میله ی بافتنی می بافتنش. با صدای جیغ مانند دخترک که عین مَته داشت تو مغزم فرو میرفت چایی می خوردم و گوشیم و نگاه می کردم. من واقعا خسته م از حرف های صَد من یه غاز. درست و غلطش و کار ندارم. اما مغزم برای حرف هایی که از رو شکم زده میشه دیگه جا نداره. سعی کردم نشنوم از لذتی که دخترک ها لب ساحلِ شمال از جنگ داشتن می بردن و ترجیح دادم بیام تو گوشی و تو بلاگیکس این رفیقِ یک ماهه و توی وبلاگ رفقای یک ماهه اما انگار هزار سال آشنا بچرخم.
تو بعضی از وبلاگ ها، رفقا عکس شهراشون و گذاشته بودن. یکی از عزیزان عکس از اصفهان گذاشته بود.اصفهانِ زیبا.حاجی من چقدر این شهر رو دوست دارم. دومین جایی که خیلی بهم خوش گذشت بعد از شیراز این شهر بود. توی این جنگ خیلی ازش خبر میومد.یه آمار بود نوشته بود بعد از تهران و کرج و جنوب، اصفهان بیشترین حملات و داشته.همیشه غمگین بودم به خاطرش.چقدر مزه ی اون سفر باهامه.من دیوانه ی تاریخم و اصفهان برام خود تاریخ بود.یه بار بیشتر ندیدمش اما همون یه بار خیلی چسبید. نقش جهان درجه یک..چه شب و روزایی توش گذروندم.بریون.. هیچ جا مثه بریونی اصفهان تو تهران پیدا نکردم. اون بار که شنیدم عالی قاپو و مسجد شیخ لطف الله و این بناهای تاریخی آسیب دیدن به معنای واقعی قلبم درد گرفت.رضا اون روز میگفت جنگه دیگه.طرف یه هدفی نشونه داره میزنه. براش اهمیت نداره دور و برش چیه.گفتم میدونم.گفت آدم باید غصه ی مردمی رو بخوره که تو این جنگ کشته شدن. گفتم دلم برای اونا که کبابه. اما این بناهام هزار سال قصه پشتشونه.هزار سال هویت. هزار سال تاریخ. عمر پشت اینا هر روز و سالش رو باید با طلا نوشت.اینکه یه کشور دو کشور اصلا هرکی و به هر بهونه ی درست یا غلط یه خط روشون بندازه انگار خط رو قلب من و وجودیتم انداخته. از نادرشاه و کریم خان و چمیدونم بیا تا قاجار و حتی قبلش این بناهای تاریخی تو این مملکت سالم باقی موندن.بعد الان اینجوری آسیب ببینن خیلی دلم میسوزه. مثل همون حرفی که چند وقت پیش زده میشد گرفتن خارک و جزیره های دیگه.کله م و واقعا خراب می کرد.اینجا بحث ایرانه .چیزی که این بزغاله با صدای تو مخیش نمی فهمید. گور بابای هر حاکمیتی. از هزاران سال پیش تاریخ و بخونی بیای جلو این ایران خانم عزیز از هر وَری هرکی رسید یه تیکش و کَند و برد. از شرق تا غرب هرکی می رسید میگفت مال منه.یه روز خوش این کشور ندید که ندید.تو این جنگم باورم نمیشد یه شب بخوابم و تو اخبار بگن فلان جای مملکت یکی اومده و میگه اینجا مالِ منه. امیدوارم اون روز و نبینم چون واقعا تیر آخره برام.
به عکسا نگاه می کردم. به اصفهان فکر می کردم. به دخترک و حرف هاش فکر می کردم و دلم برای ایران پُر از عزا بود.اونایی که من و میشناسن میدونن من کیم و چیم و نظراتمو میدونن. در مورد اتفاق های قبل از جنگ و حتی از خیلی قبل تر. از ۸۸ بگیر بیا تا الان. همون ۸۸ ای که خیلی از این عزیزان حتی سنشون قَد نمیداد. ولی عشق من به این ایران خانم یه داستان جداست.همه صبوری من رو هم خیلی میشناسن.ولی چقدر سخته این روزا صبور بودن پسر.چقدر سخت.
غرق در افکارم بودم که نمیدونم چند دقیقه گذشته بود که دیدم رضا میزنه به پهلوم. سرم و از گوشی دراوردم و نگاش کردم و گفتم هوم؟ گفت با توعه. انگار دخترک چند بار صدام کرده بود و نظرم رو خواسته بود و من جای دیگه ای غرق بودم و اراجیفش و نشنیده بودم. با همون صدای مَته ایش پرسید نظر شما چیه؟ گفتم نظرم اینه ایران همیشه ایران می مونه. چه شما بخواین. چه نخواین. چه اون گنده تر از شماش بخوان یا نخوان.ایران همیشه ایران می مونه.چه ما باشیم چه نباشیم.آباد و آزاد و رها از هر اهریمنی.البته که بی معرفتی و بی وفایی هارو هم هیچ وقت فراموش نخواهد کرد. اما اونقدر دلش مثل دریای خزر بزرگ هست که مثل همیشه دستاش و باز کنه و هممون رو تو آغوش خودش بگیره.
شاید آن گوی درخشان که تلائو زیبا ترین تصویر از خداوند بر روی زمین بود برای چشم های یک کور بسیار دور بود-دور بر مبنای کیلومتر نیست- شاید باید آن گوی درخشان بر روی طاقچه گذاشته میشد و رویش را با پارچه ای چند لایه می پوشاندند - ببین پارچه که میندازه برای ندیدنت نیست- شاید می خواست کسی باشد که آن گوی درخشان فقط برای خودش باشد و نگاه هیچکس بهش نرسد- نیگا کن من یه بار یه چیز خواستم- شاید او گوی قیمتی ای بود که دوست داشت همه نگاهش کنند و عطر تنش را حتی از دور حس کنند- یعنی میگم من حرفامو زیر شیش لایه پتو تقدیم نکنم- شاید حرف های او که زیر صد خروار غبار بیرون می آید زشت باشد اما حق همیشه با اوست - بایستی یقه ش و می گرفتی و اونم صورتت رو با دست هاش میگرفت که نیگات تکون نخوره-شاید این مهم ترین سخنرانی یک قرن اخیر من است که هیچکس نخواهد فهمید حتی تو - مثلا چون که تو در و دیوارم- شاید فقط خسته ام و هذیان میگویم و چیزی مینویسم که هیچکس نفهمد _ حاجی اوضاع خیته یعنی- شاید زندگی نگذارد که هیچ وقت بفهمیم که جوابِ چرا؟ چیست-حضرت عباسی یه روز به خودم اومدم دیدم جز خودم هیشکی نمیدونه که زندم- شاید زندگی همین است.
" میخواستم یه خونه بشم ، بزرگ ، حیاط دار ، یه جای خوب شهر بنامت بشم "
همین دیگه.. به قول فرنگیا نو کپشن. من عاشق خونه های حیاط دارم. مخصوصا حیاطی که حوضم توش داشته باشه. خونه ی کودکی هام یعنی جایی که توش به دنیا اومدم این شکلی بود. یه حوض کوچیک داشت اما با صفا..منتظر می موندیم هوا گرم شه و تابستونا عشقی می کردیم توش.انگار که کل جهانمون خلاصه میشد به همون آب تنی و آب بازی زیر تیغِ آفتاب. یه موقع هایی هم ماهی توش مینداختم و همیشه ی خدام شکار گربه های پدر سگ میشدن. چند سال بعد اون حوض و خراب کردن و خوشی های مام با بزرگ شدنمون مثل اون حوض خشکید. حالا شما بیا فکر کن خودم برات یه خونه بشم بزرگ و جا دار تو یه جای خوب که کلهم اجمعینم یعنی صفر تا صدمون به نامت باشه. چه صفایی کنیم . به نام هم بودن خیلی شگفت انگیزه نارنجی. حتی اگه فکر کنی شاید یه روزی اون روزای شیرین و انجیریش تبدیل به زیتون تلخ بشه. اما به خاطر همون روزای شیرینش اشتیاق زندگی کردن توم وجود داره. گفتم نو کپشن؟ هیچیمون سر جاش نیست.یه چیز میگیم یه کار دیگه می کنیم.ولش کن. ببین و گوش کن و بخواب. شب بخیر.
از وقتی پُست یک خداخافظی باشکوه رو نوشتم خبر داره میاد که همین روزا به امید خدا نت آزاد میشه و ما میریم تو دنیای رنگی رنگی و جذاب بین المللی. قراره کلی با کلیپای مسخره و جلف و رقت انگیز بلاگرا بخندیم و تو چنلامون فُش بدیم و راحت باشیم کسی کاریمون نداره دیگه. توییتر و بگو. خلاصه که هنگامه ی کوچ است حلالم بکنید. به به فکر کنم عنوان اون پست رو هم این بزارم.
الان که میومدم از یه خونه ای بوی غذای مورد علاقم میومد.بوی خوش زندگی. من غلام خانه های روشنم. به قول غزاله علیزاده ی عزیز. گاهی که از دنیا دلگیرم تو کوچه پس کوچه های این شهر درندشت راه میرم و خونه های قوطی کبریتی اما گرمی رو می بینم که چراغ هاشون روشنه و از تو خونه ها بوی خوش زندگی میاد. البته تو همشونم بوی خوش زندگی نیستا. تو یکی زن داره جیغ میکشه سر شوهره بی نوا و یا بچه ای داره ونگ میزنه اما خب تو همونام بوی خوش زندگی هست.
دلم هوس غذای مورد علاقمو کرده. اما چون چند وقتی هست دارای اضافه وزن شدم و همش دارم سنگین میشم و همچون درخت نارون گرفتار زمین، باید بیخیال این هوس بشیم.واقعا زندگی که توش نخوای شام بخوری مُفت نمی ارزه.غذا خوردن یکی از خوشحال کننده ترین لحظه های زندگیه. حیف.
شب طوفانی رو در پیش داریم. باد جوری زوزه میکشه و از سوراخ سُمبه ها میخواد خودش و بکشونه تو که باور نکردنیه. تهرانِ پُر باد. امروز اما هوا درجه یک بود. ده از ده. تو گویی هوای بیرمنگام. اینقدر دلبر. فقط مقادیر زیادی شلوغ شده و پُر ترافیک که خب اینم قشنگه دیگه. یعنی اینکه اوضاع فعلا در امن و امانه و رفقا رفتن تو دریا تنگه رو گشاد کنن. روز پُر باری داشتم. دیدی بعضی روزا همه چیز جفت شیش میاد؟ امروز همینجوری بود. به اکثر کارام رسیدم و مثل دومینو همش پشت هم خورد زمین. تا ببینیم فردا روزگار چه نقشه ای برامون چیده. لاکردار هر روز در حال سورپرایزمه.ولی خب قرار بر اینه خسته نشیم دیگه، درسته؟ فعلا راه زیاده برا خستگی. کلی کار داریم. خستم شدی امید داشته باش همه چیز درست میشه. چون باید درست شه. همیشه یادت باشه گفتی سَرت بره قولت نمیره. به همون پسره ی ریشوی اخموعه تو آینه که صورتش خیس بود قول دادی خسته نشی حتی اگه یه روز به مُردنت مونده باشه. باقیشم بسپریم به اونی که باید . ما زورمون و میزنیم دیگه.تًش هرچی شد میزاریم رو چشم.خب؟ شب بخیر.
یکی از وبلاگ ها رو می خوندم که پستی در مورد بیان نوشته بود.اینکه مدتی نبوده و وقتی برگشته با بالا نیومدن بیان مواجه شده و خب چون بک آپی نگرفته بوده، همه ی پست هاش احتمالا دود شده.داشتم فکر می کردم کاش آدما مثل من به مرحله ی خداحافظی با شکوه همیشه فکر می کردن. یعنی به طور مثال اگه من مدیر اون سایت بودم قبل اینکه بسته شه. یه پست بلند بالای کاملا احساسی می نوشتم و از خاطرات و حتی کاربرای معروفش و لحظات جذاب و کلا هر چیز که باعث شه خداحافظیش با شکوه تر شه می گفتم و بعد هم زمان یه ساعت شمار برای خاموشی رو سایت می ذاشتم. و بعد که به لحظه ی خاموشی رسیدیم بومب. یه صفحه سیاه بالا میومد و یه شعر احساسی و گریه دار و فلسفی می نوشتم و با یه جمله با فونت خیلی بزرگ و نارنجی می نوشتم: ما رفتیم. به نظرم خیلی با شکوه تر بود تا اینکه خیلی لوس و بی مزه مثلِ با سن خیار یهو سایت بالا نیاد و همینجوری الکی تموم شی.
به نظرم این خداحافظی با شکوه رو میشه تو دوستی ها و رابطه هامون هم منتقل کنیم. یعنی جای اینکه چنل های دو نفریمون رو یهو پاک کنیم . پیام های هم و یه نفره پاک کنیم. عکسای دو نفره رو با قیچی ببُریم و.. نامه های نوشته شده رو پاره کنیم، بهتره دو نفره جایی بشینیم و با چند تا جمله ی کوتاه و احساسی تمومش کنیم. خیلی با شکوه. یا مثلا مثل فیلمی که دیشب دیدم و بعدا معرفیش می کنم مثل اون دو تا شخصیت جای اینکه خیلی تلخ و بی کیفیت دیدارمون تموم شه تظاهر کنیم که باز هم و می بینیم و جای خداحافظی، بگیم باز هم و می بینیم. که هم زهرش گرفته میشه و خب خدا روچه دیدی شاید اون خداحافظی با شکوه تبدیل به دیداری دوباره شه در موارد استثنا..
خودم هم مثلا به خداحافظی با شکوهم فکر کردم. اون خداحافظی اصلیه که با متاهل شدنم هست و قبلا در موردش نوشتم ( کلیک ) و فاکتور می گیریم اما مثلا در مورد خداحافظی ازینجا با وصل شدن نت هم فکر کردم. میخوام یه پست احساسی و بلند بنویسم و گریه همه رو حتی تو رو که الان میگی من؟ عمرا ! رو در بیارم و یه خداحفظی با شکوه انجام بدم.مثلا اول اون پست خداحافظی می تونه اینجوری بشه که روزگار خوشی کنار شما داشتم و خوشحالم هممون با دغدغه های مشترک از یه جنگ ترسناک کنار هم جمع شدیم و کلی رفقای درجه یک پیدا کردم و اما خب الان همون روزیه که می گفتم فردایی هست که باهار آید و امیدوارم هرجا هستین همچنان بنویسین و خوشبخت و آزاد و رها باشین و من رو تو این مقطعی که هممون به اجبار تو این گوشه ی جهان جمع شده بودیم فراموش نکنین. از اینجا به بعدش دیگه کاملا احساسی میشد و هرچی بیشتر می نوشتم اوج احساس بود و حالا اگه گریه نمی کردی هم قطعا یکم بغض و می کردی دیگه.
تهشم شاید آهنگ خداحافظ همین حالای مَمَد علیزاده رو بزارم. که وقتی پلی می کنی فضا بیشتر برای یک خداحافظی با شکوه مهیا بشه.
امروز جایی صدای پرواز جنگنده شنیدم. یعنی خب مغزم چهل و چند روزه قفله رو اینکه هر صدای پروازی که از آسمون بیاد صدای جنگنده س . چون فرودگاه ها تعطیل و هواپیماها اگه سالم مونده باشن خاموش و همه گرفتار زمین شدن. همون لحظه گفتم حاجی شروع شد. از چند نفر دیگم پرسیدم و صدایی نشنیده بودن. خب خیلی مهم نبود که نشنیدن. خبرگزاری ها رو چک کردم که احتمالا نوشته باشن فلان جا صدای جنگنده ، فلان جا صدای انفجار. اما هیچکدوم چیزی ننوشته بودن. کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که خیالاتی شدم و به خاطر ترومای جنگ دیوانگیم بیشتر از قبل قابل رویت هست و به زودی قراره با اجنه هم اختلاط کنم، که لحظه ی آخر یکی از خبرگزاری ها نوشت صدایی که در تهران شنیده شد صدای دو فروند هواپیمای باری بوده. حالا این هواپیمای باری کلا چی بوده و داستانش چی بوده رو نمیدونم اما همین که خیالاتی نشده بودم و جنگ همچنان رو استند بای هست کمی خیالم و راحت کرد.
احساس غم انگیزی بسیار دارم. بی دلیل. البته بی دلیل که نه.بشینم فکر کنم همین الان می تونم صد تا دلیل به ترتیب برات بیارم. اما حس می کنم حدود چهل و پَنش کیلو غم غَنی شده تو هواس. بسیار سنگین. اونقدر که نفس کشیدن سخت شده. با هر نفسی که می کشم اون بار سنگین میاد و رو دوش من می شینه.بخوابم خوب میشه ها. درمونش رو بلدم. بخوابیم خواب خوب ببینیم.خوابای نیست در جهان. دیشب خواب دیدم باز. یادم مونده. خواب دیدم یه ماهی گُلی گنده افتاده رو ساحل و داره جون میده. داشتم می رفتم نجاتش بدم که دیدم یه ماهی گُنده ی دیگه که شکلش شبیه هشتِ افقی بود از تو دریا درومد و مثل یه پرنده ی ترسناک شروع کرد با باله هاش بال زدن تو آسمون و رفت سر وقت اون ماهی گُلی. برای خودمم ترسناک و عجیب بود این صحنه. ماهی گُنده ی پرنده رفت و اون ماهی گُلی رو برداشت و دوباره پرواز کرد و رفت توی دریا. فکر کنم دریای جنوب بود. حسم میگه. بعد که رفت تو دریا کُل دریا یهو آتیش گرفت..یه آتیش ترسناک . خوابامونم هَچل هَفت شده حاجی. ولش کن. آقای بهرام تو این کلیپ لَب دریا داره میگه : ماهِ من روشن کن امشب راهِ تاریکِ مَرا... آره دیگه. اگه شد بیا و روشن کن دیگه. چاکریم. شب بخیر.