بعد من میدونی کی دوستت داره

از دیشب که پُست قبلی رو گذاشتم دقیقا تا فردا صبحش یعنی امروز به کنترل پنل دسترسی نداشتم .هی میگفت جیمیل بزن. نمره تلفنت و بده. حالا قسم و آیه جیمیل وصل نمیشه حاجی.اما گفتن وصله تلاش کن. هیچی دیگه با بدبختی و خون دماغ شدن بالاخره وارد شدم. میگم یه وقت ازینجا رفتم و تو غبارا گم‌ شدم بدون مسببش کیه. این نگار زیبارو خیلی بونه هاش زیاد شده. هر روزم یه چیز میخواد. مام که خر و عاشق ،هی میگیم بله ،چشم، شما قشنگی،شما ماهی، چه چشایی، چه موهایی، ولی یهو میزنه به سرمون میریم اونجا که دلت واسمون تنگ شه ها. ما مُدلمون این شکلیه. شب قبلش مثل شب قبل حمله ی نایت کینگ ،حالا نه مثل آریا، ولی کلی قربون صدقه ی چشای شهلات میریم بعد صبح که بلند شی میبینی نیستم. فقط یه کاغذ رو بالش میذارم و مینویسم: ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی، تو بمان با دگران، واااای به حال دگران. حالا هی اذیت کن.

استاد اِدِر نجار و وروجک

 

یکی از روتین های همیشگی که یک سالی هست سعی می کنم تقریبا هر روز انجام بدم کارتون دیدن هست. نه این کارتون های عجیب غریب الانا.نه.کارتونای زمان خودم. قدیمی .عتیقه.هم تایمشون خیلی کمه هم من و از این روزگار سیاه سفید جدا میکنه می بره میذاره وسط کلی طعم و رنگِ شگفت انگیز. فرفی هم نمی کنه ایرانی و خارجیش.فقط نوستالژی باشه مهمه. چند تا کارتون دیدم و تموم کردم که حالا بعدن اونارم معرفی می کنم. چون باید تو آرشیو بلاگفام ثبت کنم. اما کارتونی که تقریبا دو هفته ای هست دارم میبینم استاد ادر نجار و وروجکه ! وروجک مو نارنجی و شیطون و استاد ادر تپلی و مهربون. نکته ی جذاب برای خودم موقع این کارتون دیدنا اینه اکثر کارتونای زمانِ خودمون و کامل ندیدم.همشون و جسته گریخته دیدم و می شناختم. بچه ی پای تلویزیون نبودم. بعد از درس و مشق من و از تو کوچه و پای گُل کوچیک زدنا با سپهر و حسین و مهدی باید جمع می کردی. برای همین اینکه از صفر تا صد یه کارتون و کامل می بینم خیلی می چسبه بهم.جدیدا هم با هوش مصنوعی کیفیتِ کارتونارو درست کردن که خیلی خوب شده. داشتم سرچ می کردم ببینم فلسفه ی این وروجک تو این کارتون کلا چی بوده. این وروجک در واقع اسم‌ اصلیش پوموکل بوده که یه افسانه ی آلمانیه. اونا معتقد بودن تو هر خونه ای یه دونه ازین موجودات همیشه وجود داشته. تو مایه های جنِ خونگی ! من هیچوقت نفهمیدم چرا قدیما اینقدر چیای ترسناک به خورد ما بچه ها میدادن حضرت عباسی. همه یه ورشون وحشتناک بود. بعد میگن ما چرا اینقدر افسرده و منزوی شدیم. واسه همینا بود دیگه. یه سمندون داشتیم من هنوز جرات نکردم تو کارتونایی که می بینم حتی اسمش و بیارم که کامل ببینم.مرتیکه. با اون شاخاش.

 

خُرده فرمایشاتِ تَهِ شبی یک آدم جا مانده

روزایی که کارام زیاده و روز تا میتونه کِش میاد تا تموم‌ شه، نوبتِ هجوم افکار پشت خط مونده ایه که خودشون و آماده کردن تا حالا که خستم و نا ندارم بپرن روم .ناکِسای بی مُروت. روزایی که تا دیر وقت کار دارم و چندین ساعت باسنِ مبارک و نمیتونم زمین بزارم و خستگی از چشم و گوشم میخواد بزنه بیرون میخوام لِفت بدم از همه چی. سَر دردی که خودش و نگه میداره تا با خستگی بیاد و خِرم و بگیره. خوابی که پُشتِ پلکام داره سَر ریز میشه و تَنی که جون نداره دیگه برای هیچ حرکتی. خوبه که هنوز میتونم بنویسم.خودم و پُشت و رو کنم و هرچی میخوام از اون تَه مَهای شهاب بکشم بیرون و بندازم وسط این صفحه ی سفید. حرف های خوب، حرف های بَد، حرف های خوشگل، حرف های صَد من یه غاز.حرف های بی سَر و تَه.خوبه هنوز انگشتام جون دارن برای تایپ کردن.خسته م رئیس. خسته م بزرگوار. کاش این همه مسئولیت رو دوشم نبود. نه غصه ی آب بود و نه غصه ی نان . تَهش یه غصه بود اونم غصه ی خود زندگی رو خوردن. روزایی که خیلی شلوغ میگذره با همه دردسراش اون حس مفید بودنه تَهش باهام هست. اما کاش میشد برگردم عقب. هر چند وقت یک بار بپرم پُشتِ کمد و برم تو دوران کودکی و یکم نفس چاق کنم و بی قید زندگی کنم و دنیا و مخلفاتش به یه وَرَم باشه و تهش فقط غمِ گُل زدن و گُل خوردن تو کوچه باشه و با زور و اجبار حاج خانم برگردیم خونه. خیلی خوابم میاد حاجی. قشنگ دلم میخواد وقتی میخوابم حدود پَنش روز دیگه پاشم. کاش فردا گوشیم زنگ نخوره. کاش امشب جای این بالشِ نارنجی چیای نَرم بغل می کردیم می خوابیدیم. کاش..کاش و کاشتیم سبز نشد بابا. حیاط بغلی باباهه بچش و آورده تو حیاط قربون صدقه ی دست و پاش میره بلکه بخوابه.صداش از پنجره م میاد تو. خوبه باز الان نگران بچه ای که بی دلیل دلش میخواد گریه کنه و من موظفم آرومش کنم نیستم حداقل.ولش کن اصن. چیای نرم و سفیدم‌ نمیخوام الان. همین مُتکا خوبه. کاش باباهه ساکت شه بتونم بخوابم. کاش دنیا ساکت شه. کاش دیر صُب شه. خلاصه که تا اومدیم چشم وا کنیم قصه ی ما به سر رسید. کاش قصه ی ما خوب سَر برسه.از اونا که تو فیلما اتفاق میوفته نه.‌ یه چیز خاص و ناب. ازونا که سورپرایز شیم. سورپرایز خوب. بچهه ساکت نشه میرم دم پنجره به باباش فحش میدم. شاید دلش درد میکنه خب.من باید این چیزارو بهتون یاد بدم؟ هی میگه هیشش. بزنن پشتش شاید بادگلو داره. احساس می کنم تنم داغه. فکر کنم شارژم پَنش درصده. یه پلکم خاموش شد. بخوابیم. همه بخوابن. شب بخیر جوان خوشبخت ایرانی.

 

( کلیک )

خودمان از خودمان خوشمان آمد.

 

آیا تو همونقدر که خودمون از خودمون خوشمون میاد از ما خوشتون می آید؟ یاد امیر دیوونه افتادم.امیر گلکار.امیر وضعیت سفید.به خانمِ شیرین میگفت اونقدی که ما از شما خوشمون میاد شمام از ما خوشتون میاد؟ بزار یه منبر ریز برم‌ قبل اینکه اینجا باز قِر و قمبیل بیاد. به نظرم همه ی آدما اول باید از خودشون خوششون بیاد تا بتونن کسی دیگه رو دوست داشته باشن.منظورم قربون دست و پای بلوری و خوشگلی ظاهری نیستا. به نظرم همه ی آدما یه زیبایی ظاهری نسبی دارن و خیلی رو این مورد کار کردم که توی ذهنم حتی یک درصد کسی رو زشت نبینم. اما منظورم خوش اومدن داخلیه. اون تَه مَها با خودت و مفید بودنت حال کنی.به این فکر کنی وسط لجنزاری که تجربه کردی، وسط روزگار سیاه سفید تَه زورت و زدی مفید باشی. چند وقت پیشا زیر پُل پارک وی یه موتوری به یه خانم زد ‌و در رفت.سر ظهر بود و تو چند متری من این اتفاق افتاد. برگه های دست دخترک و گوشی ایفون و کیفِ گُلبهیش پرت شد تو آسمون. خودش هم یک وَر.عین تو فیلما. بعد از فریز شدن لحظه ایم که واکنش ثابتمه دوییدم و کمکش کردم و بعد دونه دونه کاغذاش و جمع کردم و ایفونش که یک دقیقه مونده بود زیر ماشین بره نجات دادم.خب اون روز از خودم خوشم اومد. رضا میگفت اگه پسر بودم همین جوری میدویدی برای کمک؟ گفتم بهش خیلی گاوی . گفت نه جدی میگم. گفتم منم جدی میگم. معلومه که نه. البته شوخی میکردم و قطعا همین بود واکنشم. یا اون بار که جلو برج گلدیس صادقیه پسر بچه یک ربع دنبال من میومد که ازش جوراب بخرم و من میگفتم پول نقد ندارم. آخر سر رفتیم تا عابر بانک و ازش دو تا جوراب با طرح هندونه و یکی هم با طرح هویج خریدم و کلی هم با هم رفیق شدیم و وقتی گفت برای خانومته و گفتم نه برای خودم چقدر خندید. یا خیلی سال ها پیش که کوچولو بودم و گردالی، تو مجلس ختم یکی از اقوام دور تو مسجد یه تنه خیلی کمک کردم. از پذیرایی تا جفت کردن کفش ها . یادمه وقتی اومدم خونه مطمن بودم خدا به خاطر این کارم من و حتما میبره بهشت. من معتقدم آدما تو زندگیاشون تو مبارزه های هر روزشون ازین قصه ها زیاد دارن. اما بهش فکر نمی کنن چون اگه بهش فکر کنن کلی از خودشون خوششون میاد. وقتی از خودت خوشت اومد اونوقت مطمنم میتونی کسی رو دوست داشته باشی و به کسی آزار نرسونی و اشک کسی رو در نیاری.

تو کافه مهناز به شوخی اما بلند به مهدی گفت ازت خوشم نمیاد و حدود یک ربع داشتم فحشش میدادم که جلوی ملت حتی شوخی دیگه این و اعلام نکن. من اگه بتونم درس زندگی به این دو جوون کم عقل بدم بار معنویم و تو‌ زندگیم بستم و دیگه غمی ندارم.هر وقت رفتی این کافه ی بامزه برو تو بالکنی که سمت خیابون کارگر وامیشه بشین و یه چیز شیرین و شکلاتی و بزرگ سفارش بده و به این فکر کن اون صندلی که روشی و چند وقت دیگه مثل میز و صندلی کافه نادری که هدایت روش می نشست میخوان به اسمم بزنن تا کسی دیگه روش نشینه. نشون به اون نشون که یک بار رفتم و رو صندلیم کسایی نشسته بودن و من حدود نیم ساعت پیش سعید برای مشتری ها قهوه زدم تا اونا از صندلیم بلند شن.

دار و ندار این ( مَرد ) فقط تو هستی

امشب عروس تعریفیمون خیلی بازی دراورد. چند بار خواستیم چیزی مرقوم کنیم هی اومدیم به در بسته خوردیم. میگفت که دلم برای بلاگفا تنگ شده. گفتم بلاگفام ازین بازیا زیاد در اورده ولی چون دلمون تنگشه کم و کاستیاش یادمون نمیاد. همیشه همینه دلمون که تنگ میشه فقط خوبیاش و خوشگلیاش یادمون می مونه. خون به جیگر کردنا زود فراموش میشه. بعد موضوع به این سمت رفت که گفتم من بیشتر دلتنگ آرشیو عجیب غریب اونجامم. و اصلا یادم نمیاد کی بَک آپ گرفتم. ولی کُل زندگی بیست و سالم اون تو ریخته شده. و بیشتر دلتنگ‌ اینم برم‌ پستای هزار سال پیشم و بخونم وگرنه که جا واسه نوشتن باشه تو بگو دیوار می نویسم. تو بگو پُشتِ محبوب، مینویسم.تو بگو بلاگیکس زیبا رو می نویسم، حاجی من حتی دو ماهم تو بیان نوشتم. ازین بدتر که نبود.مهم نوشتنه و خونده شدن. باقیش حاشیه س برای سرگرم‌ شدن.

 

راستی چرا جدیدا همه ازین پلتفرمای وبلاگ نویسی میرن میزنن؟ سه چار تاش و من شنیدم که در حال راه اندازی و اینان. پول توشه حاجی؟ منم بیام بزنم. نارنجی بلاگ. یه دونه بسه دیگه. تعداد پلتفرما از تعداد نویسنده ها داره بیشتر میشه. 

 

دیگه چی؟ همین دیگه. باقی بقایت. آها امشب داشتم به دلبری کردن ! فکر می کردم. میدونی دیگه من کلا فکر زیاد می کنم. بعد یادم اومد یه کلیپی از اینستای خدابیمرز اون قدیما دانلود کردم. خلاصه جوریدم پیداش کردم و به به. تو گوشی زده جون بیست بیست و پَنش.تقریبا یه سال پیش ریخته بودم.یادمه تو کانال هم گذاشته بودم و در ستایشِ دلبری کردن نوشته بودم و یه چیزی تو این مایه ها که دلبری کردن شیک و خوشگل این شکلیه که این خانم تو همه ی ارکانش‌ موجود داره.و پیشنهاد کرده بودم اگه خواستین دلبری کنین این شکلی انجام بدین جواب میده. از همون منبر رفتنای همیشگی دیگه.خلاصه که اینم یه کلیپ جامانده ای دیگه که خیلی وقته نذاشته بودم. شبت آروم.

 

( کلیک‌ )

نکاتِ مهم زندگی

جلال آریان میگه وقتی با زهرا حمیدی راه می رفتن دستش زیر بازوی اون بوده. زهرا هم موقع حرف زدنش همش به اون نگاه می کرده و جلو پاش و نگاه نمی کرده و جلال اون و به خودش می چسبونده و هدایت میکرده. زیبا تر ازین صحنه وجود داره؟ نگاهی که توش پُر از زندگی و توجه و عشق هست. همیشه نگاهِ معشوق به عاشق برام جذاب بوده به عنوان یک نفر سوم و بیرونی.وقتی که دختر موقع حرف زدن پسر حالا یا با خودش یا کَس دیگه با دقت نگاهش میکرد می گفتم اون قطعا پسر و دوستش داره. دوست داشتن همراه با اهمیت. نگاه کردن خیلی مهمه حاجی. دومین چیز هم غذا خوردن کنار کسی که دوسش داری. هر وقت تونسی کنار کسی راحت غذا بخوری مطمئن باش خیلی دوسش داری. راحت غذا خوردنا. نکه با چنگال ماست بخوری و با چاقو برنج. مثه آدمیزاد. راحت و آسوده.  

بازگشتِ معشوق

 

شب قبلش کُلی قربون صدقه ی چشم و ابروی مشکیش رفتیم، صُبش اومدیم دیدیم مُرد. زرشک گفتیم و معتقد بودیم عروس تعریفیمون معده ش دچار مشکلات زیاد شده. دوستش دارم. نمیدونم چرا خیلی ها باهاش چَپ افتادن. اما هم خوشگله هم قدش بلنده هم آغوشش تنها جای موندنه. دیروز که نبود انگار یکی دستش و گذاشته بود رو گلوم. شاید حرف خاصی هم‌ نداشتما. یه جمعه ی روتین و طبیعی که با انقلاب گردی سپری شد. احتمالا اگه دیروز زنده بود در مورد لذت بردنم از خیابون انقلاب مخصوصا حدفاصلش تا چهار راه ولیعصر می نوشتم و می گفتم دلی مانجو به دست وسط پیاده روش و کتاب هاش مثل همیشه غرق شده بودم و احتمالا کتابایی که خریده بودم معرفی می کردم.یه چیز معمولی. ولی سر همون چیز معمولی و خاصی نبودنم دلم می خواست بنویسم. ما وب نویسا با نوشتن زنده ایم. حتی اگه چیز خاصی نداشته باشیم‌‌ برای نوشتن. دو‌ سه خط نامه نوشتن و از هر دَری سخنی خیلی من یکی رو سبک می کنه.تَه شب سبک‌ بال می خوابم.‌مثل جمعی می مونه که دور هم نشستیم و حرف می زنیم و می خندیم و حرص می خوریم و تَهش با خنده شب بخیر میگیم. نبود دیگه. به روز زیاد بود.گفتیم توام که رفتی ناکِس. این همه دوستت داشتیم و پُزت و دادیم مارو ول کردی رفتی پیش اون پسر مو فرفری جدیدیا؟‌ حالا چون ما قدیمی بودیم ولمون کردی؟ کلی غمنامه نوشتیم. از اونا که یاد تموم محبوب های از دست رفته ی تاریخیتون میوفتادین. اما امروز برگشت. دلش تنگ شده بود. دید هیشکی ما نمیشه. تنها کسی که هوات و وسط همه چپ نگا کردنا داره‌ و دستات و محکم میگیره رو باید برگردی پیشش. خلاصه که مرسی که هستی ستون. دلمون تنگ‌ شد.گفتیم‌ اگه بر نگرده همه رفقای اینجارو هم از دست دادیم.بدون نمره نشونشون. درست دقیقا بعد پُستی که کلی ازشون نوشته بودم و قرار بود تا همیشه بمونن. شرایط خنده داری بود. چشمام شور نیستا. بعضی وقتا روزگار ازین شوخی دستیام‌ باهامون داره. حتی بدون یه خداحافظی باشکوه که قبلا در موردش نوشته بودم. بی مزه و لوس عین باسنِ خیار یهو بالا نیای خیلی مسخرس.اما برگشت.صُبی که چشام و وا کردم و دیدم برگشته کُل صورتم لبخند شد و با خیال راحت بدون اینکه چیزی ببینم بستمش و رفتم دنبال کار و بار. دلگرم ازین که هست دیگه.دل قرص ازینکه محبوبی که مال منه برگشته و یه گوشه هست و بهش فکر می کنم و بهم فکر میکنه. الانم با کلی خستگی اما دل به نشاط بریم گشت و گذار ببینیم چه خبره. حتی دلم واسه قربون صدقه های شما نوگل های باغ زندگی که برای پسرای چشم تنگ‌ِ خاور دور که همشون شبیه هَمن میرفتین هم هم تنگ‌ شده بود. نکته ی جالب هم اینه که هیچ توضیحی هم هنوز ندادن که چرا رفتن. مثل محبوب های زیبا رو، که معتقدن چون خوشگلن توضیحی وجود نداره و همینی که هست.

صَد

داشتم با پروفایلم وَر می رفتم،چشمم افتاد و دیدم شده ۱۰۰ پست . یادم‌ اومد روزای اول یه پست نوشتم به نام خانه به دوش و کُلی غر زدم‌ که اینجا خیلی گوگولیه و من نمی تونم بنویسم. تهش به این فکر می کردیم حالا یه چار پَنش شبِ بُمبی موشکی که فشار رومون زیاده میایم می نویسیم و بعد رهاش می کنیم بره برای دوست دارانِ انیمه ای کارتونی. اما رهاش نکردم. شاید بهتره بگم که رهامون نکردن. ما موندگار شدیم . هم‌ شرایط مملکت و نِت موندگار شد و هم ما. عادت کردیم. مثل همه چیز. همیشه همینه، اولش احساس غریبی می کنم و بعد کم کم که می شینم می گم عع ! هوا چه خوبه پس می مونم. بعد یکم بغل دستیامو هُل میدم و خودم و جا می کنم و سر آخر از وسطا باید من و جمع کنی. اینجا جای ایده آلی نیست. ولی مگه جای ایده آلی هم وجود داشت؟ حتی با همون نِت بین المللی.به هر حال هر جایی کچلیای خودش و داره دیگه. این وسط خیلی از رفقام وِل کردن رفتن. نمیدونم شاید اون مشکلات برای منم پیش میومد و پستی پاک میشد وِل میکردم برم. اما همیشه میگم هرجایی قوانین خودش و داره دیگه. یا ما خوشمون میاد یا نمیاد. اگه اومد که هیچ اگه نیومد دیگه جِر زنی نداره.البته من به خاطر اینکه ارتباطی با کسی ندارم خیلی نمیدونم موضوع دقیقا چی بوده. اما سَر یکی دو وبلاگ دلیل ناراحتیشون و متوجه شدم.من همیشه خودم و جای طرف میذارم و میگم‌ اگه تو این وضعیت خر تو الاغی که سگ میزنه گربه می رقصه مسئول همچین جایی بودم و کاربرام محتوایی مینوشتن که برام مشکل ساز میشد چکار می کردم؟ قطعا پاک می کردم و دردسر برای خودم نمی خریدم.اینام همینن دیگه.انتظار سوپر هیرویی نمیشه ازشون داشت. یا الطاف بیش از حد. این و منی میگم که ورژن بلاگفاییم با اینجا بسیار متفاوت بوده و هست. چون اونجا قوانیتش اجازه میداد آزاد تر بنویسم. می گیری چی میگم؟ آدم باید خودش و خو بده تو روزای ناچاری.یعنی این و یاد گرفتم.وقتی کاری از دستم‌ بر نمیاد با کمترین و سخت ترین چیز کنار بیام تا راه برام باز شه. حداقل تا وقتی که اینجا مینویسم باید یه سری چیز هر چقدر چرت و و تحمل و رعایت کنم. حالا بعدش که راه باز شد و رفتم می تونم چار تا فحشم بهش بدم.خلاصه بگذریم.. این پُستِ ۱۰۰ تقدیم به همه ی رفیقای جدیدی که این دو سه ماه تو‌ روزای جنگ و بمبارون و قحطی پیدا کردم. که اگه نبودین و نمی خوندمتون و‌ با هم حرف نمیزدیم اوضاع سخت تر از چیزی که بود بهم می گذشت.باور کن.همتون خیلی آدم حسابی هستین. با دلایی روشن که با تموم سختی ها میدونم از پَس زندگی لاکردار بَر میاین. امیدوارم تو مسیر وب و وب نویسی که همیشگی هست بمونین و بمونیم کنار هم. ماها حرفای هم و بهتر از بیرونیا می فهمیم. بگم ف رفتین تا فرحزاد و چایی ام زدین و برگشتین. خیلی مخلصیم. 

آقای امام رضا

من هنوز هم مومنم. مومن به رفاقت باهاش. نخ های نازکی که من و هنوز به زمین متصل نگه داشتن. پایه ی رفاقت های دو‌طرفه. دو‌طرفه همیشه قشنگه. از اصل تا فرع.‌یه طرفه که مُفت نمی ارزه. اون محکوم به فناس. خلاصه رفاقت باهاش خیلی حال داده.به واسطه ی تولدش دلتنگ مشهدش بودم و گوشی رو جوریدم و رسیدم به خرداد پارسال که اونجا بودیم. میخواستم امسالم بریم. نمیدونم میشه یا نه. اما امروز کلا روح و روانم سمت حرم بود.الان و این لحظه تهران یه نمِ بارونی هم داره میزنه، فضا کاملا احساسی برای باریدن. کارگردان و تهیه کننده و بازیگرا هم همه آماده.این ویدیو که پارسال گرفتم و دیدم بیشتر از قبل دلم میخواد بپیچیم به بازی و بیایم تو صحن گوهرشاد عشق بازی. دعا کن یکم بیشتر زنده بمونیم مَشتی.خیلی چاکریم. 

 

( کلیک )

جامانده در بازار تجریش ( داستان مُصور)

حاج خانم چند وقتی بود دلش امامزاده صالح می خواست. امروز همه برنامه ها رو ردیف کردم و‌ دست به سینه بردیمش تجریش.که هم حالش عوض شه و هم با کُلی سبزی کوهی و نیمه کوهی و بیابانی و اطراف دره ای از بازارش برگردیم. بوی درخت می دهم، و کوهپایه.جامانده هستم پسری در مزرعه. یه چندتایی عکس گرفتم به یاد استوری های اینستا خدابیامرز.گفتم اسلایدش کنم اینجا دیدم خیلی اطفاری سوسولیه به گروه خونیمون نمیخوره.دیگه گفتم به یاد بلاگفا عکسا رو همینجوری هورتکی بزارم اینجا. یادش بخیر تو بلاگفا سر فیلم و سریالایی که دوست داشتم هزار تا عکس ازش میگرفتم بعد سکانس به سکانس و دیالوگ به دیالوگ ازش می نوشتم. مثلا فکر کن سر گیم اف ترونز دیدن سر هر اپیزودش یه پست کیلومتری می نوشتم و کلی نقد و بررسی جامانده ایش میکردم.چه حال و حوصله ای داشتیم حاجی. جوان بودیم و جویای نام.

 

خیابون ولیعصر و درخت های زیادش. زیاد و سبزش. فکر کنم آدمی نیست که ازین خیابون خاطره نداشته باشه. برقرار باشد و سبز . و از دست صاحب پاساژ های این خیابون در امان باشن و بریده نشن. درخت های کهنسالی که هزار تا خاطره تو هر ساقشون دارن.

 

 

امامزاده صالح رفیق روز های تنهایی و غمگینی من. همشهری همیشه پا برجا و درجه یک. 

 

 

با کُلی ابرهای تپلی و بامزه رو سقف آسمونش.

 

 

سَر در بازار تاریخی تجریش.بازار تجریش همچنان و مثل همیشه زنده س و سرپا. 

 

 

تکیه ی قدیمی بازار تجریش، که معدنِ شیر مرغ تا جون آدمیزاده. باهارم که پُر از سبزی های کوهی میشه. والک و شنگ و یه سری اسمای عجیب غریب دیگه .. 

 

 

برای دوست داران تُرشی. ناقابل کیلویی هشتصد هزار تومن وجه رایج مملکت. حاجی فکر کن محبوبم بار شیشه داشته باشه بعد نصف شبی بلند شه بگه من گوجه سبز بازار تجریش و میخوام فقط. زندگی متاهلی سخته واقعا. 

 

 

رفقای شیرازی فکر نکنین فقط خودتون باهار نارنج دارین. مام داریم. البت واس شماس صادر شده واسه ما. باهار شیراز. فرقش فقط اینه که شما میتونین بهشون دست بزنین، بریزین رو‌ سرتون ما نمی تونیم. با تشکر.تازه یه جا دیگش نوشته بود دونت تاچ.

 

 

یه ناهارم تو پاتوق همیشگی یعنی چلوکبابی اطمینان که وسط بازاره زدیم و جای شما خالی.

دیگه چی؟

همین دیگه.

خلاصه که روزگار سخت شده و اکثر آدما برای دیدن میان تا خرید حاجی. اما همین که شلوغیا و فستیوال رنگ و نور و صداهای زیاد رو میدیدم خوشحال بودم. امیدوارم‌ اوضاع میزون بشه برای همه. و خداوند این بازار پُر از خاطره رو از آسیب شیاطین مصون بدارد. تَه دل ملت هنوز پُر از نگرانیه.امروز تو امامزاده یه لحظه به خاطر باد در یه جا بسته شد و‌ صدای وحشتناکی بلند شد.همه الله اکبر گویان و ترس پریدن بیرون چون فکر می کردن بُمبه.حالا من هی میگفتم بابا به خدا باد بود. اما دلا هنوز پُر از پریشونیه و دلخوشی زیر خط فقر. خدا خودش کمکمون کنه که جز خودش‌ کسی رو نداریم.

پایان داستان مصور این هفته.

 

محبوبِ من

شب رو همیشه سپردم به شب.من شب رو همیشه دوست داشتم.چه اون وقتا که جون داشتم و تا میشد نیمه هاش رو می دیدم‌.چه این سالا و این روزا که زور مُشت و لگد روز اونقدر زیاد هست که نذاره ساعت سیندرلاییمون خیلی بیشتر از چهار تا صفر و ببینه‌ . اما باز همچنان مراسم لذت بردن از شب رو به جا میارم. کلا به نظرم آدم باید قدر چیزایی که بهش لذت میدن و بدونه‌. هنوزم تا قبل از اینکه چشمام رو تخت سنگین شن موسیقی مورد علاقم و پلی می کنم. یه شب داستان صوتی کوتاه، یه شب برنامه ی مورد علاقم، یه شبم فقط به فکر و خیال‌. که این رو از همشون بیشتر دوست دارم. امشب نوبت برنامه ی مورد علاقم بود. کتاب باز‌.مدت هاس دوباره دارم می بینمش. خیلی از قسمت هاش و فراموش کردم و خیلی از صحبت هاشونم یادم رفته. با دوباره دیدنشون دوباره کُلی حال خوب به خودم تزریق می کنم و این وسط کلی کتاب درست درمون که از دستم در رفته بود و یادداشت میکنم یه گوشه که بخرم. و همین. یکی از حال خوب کن ترین قسمت های برنامه شعر خوندنای اردشیر رستمی بود. شب رو با تزریق شعر و عشق و حال نارنجی به سَر می کنیم که برای طلوع خورشید و تهرانِ خاکستری و رینگ بوکس هر روزه آماده باشیم. روزای سخت رو هم با دوپینگ شبای قبلش رد می کنیم تا ببینیم چه خواهد شد.

میگه:

"من به همه زبان های دنیا دوستت دارم

آیا تو نام دیگری به غیر از محبوبِ من داری؟"

 

شب بخیر . 

( کلیک )

ازین زندگی مونده یه نقاشی

 

بعضی وقت ها میگه برم پیشش.میگه دوست دارم میشینی یه گوشه و‌‌ غرق مجسمه ها میشی. مغازه ی کوچیکی داره. اما پُر از رنگ و هنر و عشق و شور زندگی. مثل دفتر نقاشی های کودکی. یه وَر مغازش همه ی مجسمه ها سفیدن و اون وَر و نگاه می کنی یهو انگار صفحه رو ورق زدی همه رنگی شدن. شور و ذوقش برای کارش من و همیشه به وجد میاره. از هر چیزی که بخوای و تو ذهنت باشه داره و یا میتونه یهو ظاهرش کنه. من عاشق نقاشی کردن بودم همیشه. رنگ‌ آمیزی ..رنگ‌ .. رنگ های زیاد..یه بار گفت بیا امتحان کن. گفت همین الان چی تو ذهنته؟ گفتم یودا ! مجسمه ی سفید و بی رنگش رو آورد. چه لحظات شگفت انگیزی بود رنگ‌ زدن. احساسی فراتر از خلق کردن . اون روز که این دوستِ نارنجیم و دیدم بهش گفتم من و چرا اینجا گذاشتی؟ ازش قول گرفتم یه روزی این دوستم و بردارم و بیارم بزارمش تو اتاقم. حتی اگه خیلی بزرگ باشه و جا نداشته باشم‌ . ازون روز چند وقتی هست گذشته ولی‌ اگه توی همین روزا یکی رو دیدی که این مجسمه رو کولش گرفته و تو خیابون های تهران داره راه میره، سَر از روی تاسف تکون نده. اون منم. البته بعید میدونم بشه کولش کرد. به نظر خیلی سنگینه. خب اگه یه روزی تو خیابونای تهران پُشت یه نیسان آبی رنگ پسرکی رو دیدی که کنار یه مجسمه ی نارنجی نشسته و داره باهاش حرف میزنه تا از مسیر نترسه بدون اون منم. سَرت رو مثل آدمای عاقل تکون نده، چون دنیا به دیوونه هام نیاز داره.

قُلاب

آهنگِ امشبم این باشه؟ شما شعر سعدی رو ببین، صدای آقا شجریان و گوش کن. اصن چیزی دیگه می مونه برای گفتن؟ یاد شبای ساز و آوازمون میوفتم که جنگ رییییی... توش. همیشه چالش می ذاشتیم و چند مُدل شعر و سبک مختلف قرعه کشی می کردیم و می زدیم و می خوندیم. قرار هم بر این بود از تموم دورهمیا فیلم بگیریم. اتفاق های چالشی جذابی میوفتاد. یهو مثلا تتلو در میومد و پشت بندش شهرام ناظری. چالش بزرگ تر هم این بود که با سبک خودت بزنی و بخونی. یه شبش این شعر آقا سعدی افتاد برام. با اینکه خیلیا گفتن تونسته بودم از پسش بر بیام، اما خودم راضی نبودم و میگفتم اون چه کاری بود با این آهنگ کردم. یاد باد شب های جوانی.شب های آزمون و خطا. شب های غلط های ادامه دار.شب های زندگی های نصفه و نیمه ی نارنجی. شب های خنده های کِش دار.نمیدونم دیگه لشگر شیاطین میذارن دوباره زندگی کنیم یا نه.چند باری هم بچه ها ازم خواستن دورهمیا رو راه بندازم اما جوابم‌ همیشه این بود که دل خوش سیری چند؟ خلاصه که بخوابیم. میگه: من نیز چشم از خواب خوش برمی نکردم پیش از این ، روز فراق دوستان ،شب خوش بگفتم خواب را ...آره حاجی. شبت بخیر.

قَد آغوش منی ، نه زیادی نه کمی

به رضا میگم رو موتور دختره چه خوب پسررو از پُشت بغل کرده. میگه خوب یعنی چی؟ میگم یعنی یه حس امنیت و انگار و از پسره داشت می گرفت. میگه یادته یه مدت گیر داده بودی موتور بخری؟ گفتم آره. گفت برای زید پُشت بندش بود؟ میگم زید چه واژه ی کریهیه هی میگی؟ زمان آفتابه میرزاس مگه حاجی؟ میگه ببخشید استاد.منظور همون پارتنر بود. میگم محبوب قشنگ تره. و در ضمن خیر. تو تهران باید موتور داشته باشی وگرنه نصف عمرت تو ترافیکی.میگه پسره هم همونقدر که دختره حال کرد حال میکنه؟ میگم مثل همون مبحث علمی هست که میگن درصد لذت دخترا بیشتره.هفتاد سی.میگه حاجی من منظورم بغلِ پُشت موتور بودا.میگم منم منظورم همون بود.حسی که دختره دریافت میکنه خیلی بیشتره از پسره. حسی که پسر داره در واقع حالیه که از حال دختره میکنه.میگه منظورت مطمئنی در مورد پُشت موتوره دیگه؟ میخندم و میگم آره بابا.میگه قدیما آدمای عاشق و زیاد نگاه میکردم. میگم آدم وقتی چیزی و نداره دلش خیلی اون و میخواد.میگه مثل الانِ تو؟ میگم آره. یه موتور و یه گوگوش و یه جاده چالوس و لامپی که روشن بشه. میگه دیدی گفتم از اول حرفات در مورد موتور نبود. 

پُزِ پِرو

یادته نوشته بودم آدمیزاد کم کم به گاو بودن عادت می کنه؟ دیدی نت طبقاتی و یه جوری فرو کردن که اصلا درد هم نیومد؟ قدیم ترا اگه تو یه چیزی داشتی که همسایت نداشت یه جوری استفاده میکردی و میرفتی میومدی که کَسی نفهمه. بعد الان طرف با افتخار میاد اعلام می کنه نت من خوشگل تره.بالاش پاپیون داره و رنگشم سرخ تره از تو. احتمالا زبونشم برامون در میاره. آدمیزاد و با آدمیزاد سَر شاخ کردن درست. اما خود آدمیزادم باس یکم حیا داشته باشه قربونت. کُل نت مملکت و ازمون گرفتن و حالا برای پس دادنش چند برابرش و باید پول اِخ کنی. تازه با کلی ثبت نام اینور اونور که تهش هر قسمتی از دنیای مجازی رفتی یکی چار زانو بالا سرت نشسته و نیگات می کنه. خیلی هم عالی. یکِ یک . هیچ دوشواری هم نداریم. شمام به رقت انگیز بودنت ادامه بده. به هر صورت هم خوشگلتری هم پارتیت کُلفت تر. ما اما همیشه خار داشته، گلامون.این نیز بگذرد... ما صبرمون زیاده و تن به خفت نمیدیم. با این که میشد بدیم. دستمون که چلاق نبود. اما صبر می کنیم. که سرمون پیش خودمون بلند باشه.نوش جون. با نون بخور سیر شی.بزغاله ! شبت بخیر. به غیر از اونایی که سیم پرو دارن.

آهنگ های جا مانده ای

( کلیک )

 

چون تو نت پیداش نکردم اپلودش کردم .

 

میگه:

اگه تو باشیو دنیا نباشه،میشه باتو همه دنیارو حس کرد

همه دنیا بیادو تو نباشی،دلم دق میکنه با این همه درد

 

زنگ انشا

 

جمعه ی خود را چگونه گذراندید؟ ما مثل عوام الناس معتقدیم‌ غذا خوردن بسیار لذت بخش و لازم است.همانند خواندن کتاب.خانم بنائی معلممان معتقد است ما باید کتاب زیاد بخوانیم تا برای خودمان کسی بشویم. سَری در سَرها در بیاوریم و شبیه محمد نشویم که هیچ چیز بلد نیست و همیشه بچه ها مسخره اش می کنند. در نتیجه ما تصمیم گرفتیم روز جمعه بعد نوشتن تکالیف فردایمان کتاب بخوانیم چون غذای روح است. این را هم خانوممان در مدرسه گفته است. پیتزا هم می خوریم چون غذای شکم است و ما دوست داریم غذا زیاد بخوریم تا زود بزرگ‌ شویم تا با محبوبه دختر علی آقا که همسایه رو به رویی مان است ازدواج کنیم و او دیگر از پشت پنجره برایمان چشمک دُمبک نزند. امیدوارم محبوبه بتواند مانند پیتزای امروزمان پیتزا درست کند و ما شکممان گنده بشود وگرنه می رویم فهیمه را میگیریم.هرچند او هیچ وقت نگاهمان نمیکند و جواب سلاممان را نمیدهد. بفرمایید پیتزا همراه با کتاب و نوشابه ی نارنجی. شما که به نوشابه نارنجی نمیگید زرد؟ زرد یک رنگ دیگه است مثل موز که زرد است. این نوشابه ها نارنجی است. البته کانادا نداشت وگرنه کانادا می خریدیم.بفرمایید تنهایی از گلویمان پایین نمیرود. بخوریم باهم دست جمعی بزرگ شویم. آدم های بزرگ سَرشان شلوغ میشود وقت غصه خوردن ندارند. این را آقاجانمان میگفت. راست و دروغش را نمی دانیم. اون بیلبیلک‌ سفیدش رو هم یادم رفت بر دارم‌ از بَس گشنم بود.

بعد از مهمونی

مهمونی بودیم. داشتم فکر می کردم مهمونی های قدیم، قدیم منظورم‌‌ قبل ازین چند سال کذاییه، بحث های داغ مهمونیا چی بود اغلب؟ یادم نیومد. شاید در مورد فک و فامیل و کی چیکار کرد و کی شوهر کرد و کی زنش و گاز گرفت و اینا بوده و چون خیلی بحث های مورد علاقم نبوده گوش نمیدادم و‌ یادم نمونده. اما بحث این روزا بحث های عجیب غریبیه. اول اینکه سَر شب و اول مهمونی یه چند تا پدافند حیدری دَر کردن و پشم و پیلمون ریخت. نمیدونم چی بود داستان، اما نوای کربلا کربلا ما داریم میایم می آید. اما الان که اومدم خونه و دوش گرفتم و دراز به دراز رو تخت ولو ام دارم به بحث های فوق سنگین ! امشب فکر می کنم. نتیجه ای که بعد چند ساعت حرف به دست اومد اینه که الان روزای خوبمونه و تا چند ماه دیگه چیزی برای خوردن نداریم. بعد من یه گوشه نشسته بودم و الکی سرم و تکون میدادم ‌ و الکی با همه موافقت می کردم ‌و از جعبه ی شیرینی تَر ! که جلوم گذاشته شده بود رولت های خوشگل بَر میداشتم و با چای می خوردم و همش میگفتم نه بابا، واقعا؟‌ عجب آدمایین.به نظرم هیچ چیز ارزش از دست دادن لحظه های گرانبهایی که چایی رو با شیرینی تَر می خوری نداره.میگم اگه چند ماه دیگه همه اجناس تموم بشه بعد آدما شروع می کنن به خوردن هم؟ من به عنوان یک‌ آدمی که دچار اضافه وزنم بسیار نگرانم. خوابم نمی بره. نظر شخصیمم اینه که دلم می خواد چشمام و ببندم ‌و وقتی بیدار شدم، یه جای دور باشم. خیلی خیلی دور.یعنی اونقدر دور که زمین هم تو تصوراتم نباشه. مُرده شور این کره ی گردالی زیبا رو ببرن که نمیذارن به رولت از گلومون راحت پایین بره. چمیدونم‌ والا. زور بزنیم بخوابیم. امیدوارم خواب شما آدما رو نبینم که با چنگال افتادین دنبالم.شب بخیر جوان رزمنده ی ایرانی.