سومین کتاب از چهار گانه ی گورستان کتاب های گمشده رو هم خوندم. بعد از سایه ی باد. بازی فرشته.حالا زندانی آسمان.و به جرات می تونم بگم بهترین و هیجان انگیزترینش تا به اینجا. البته که دو کتاب قبلی رو هم بسیار دوست داشتم. اما به دلیل علاقه ی زیادم به شخصیت "فرمین" این کتاب و یه جور دیکه دوست داشتم. اینکه فرمینش تو این قسمت زیاد بود باعث شده بود لحظه های جذابی رو باهاش سپری کنم. داستان هم شگفت انگیز و جذاب مثل قبل تو این قسمتم ادامه داشت و با قلمِ جذاب آقای ثافون رفتم به اسپانیای مه گرفته و کمی تا قسمتی ترسناک و مرموز. اون قسمت خاطره تعریف کردن های فرمین از زندان واقعا سیاه و غم انگیز بود. آخر کتاب هم مثل سریال های درجه یک هیجان انگیز بسته شد و وادارم کرد چهارمین کتاب این مجموعه رو هم بخرم. که خودش دو تا جلده به این کُلفتی. خوشحالم با دنیای آقای ثافون آشنا شدم. روحش در آرامش باشه. تو دو صفحه ی پایانی این کتاب هم چند جمله ای یادداشت نوشته بود.انسان درجه یک و دغدغه مندی بوده. تو حرفاش گفته بود که دوست داره تا جایی که زنده س تمام داستان هایی که تو ذهنش هست و بنویسه و حالا حالاها کتاب بنویسه. خیلی تلخ بود که عمرش به نوشتن کتاب های بیشتر قَد نداد.هر بار که کتاب های این مجموعه رو میخونم از ترجمه ی آقای صنعوی هم تشکر می کنم. این بار هم. لذت خوندن نوشته های نویسنده رو چندین برابر کرده. و در آخر اینکه به زودی می ریم برای قسمت آخر این مجموعه. اگر آقای پستچی کتاب های عزیزم رو از نمایشگاه زودتر بیاره!
برای کاری از جلوش رد شدم. گفتم یه عکسی بندازم ازش. عکس بعدی هم عکس قدیمیشه.
تو ویکیپدیا نوشته " دروازه غار نام یکی از دروازههای قدیمی شهر تهران بود که در اطراف حصار ناصری (حصاری که در عهد ناصرالدین شاه قاجار در اطراف شهر طهران یا به اصطلاح آن روز، در اطراف دارالخلافه ناصری کشیده شده بود) قرار داشت. این دروازه در حد فاصل بین خانیآباد و میدان شوش در حوالی مکانی که امروزه در آن میدان غار (شهید هرندی) بنا شده است، واقع بود. محل دقیق این دروازه حد فاصل میدان شوش و میدان راهآهن میباشد که در شمالیترین قسمت محله باغ آذری بوده است. بر کاشی کاری های زیبای این دروازه تصاویری از نبرد رستم و دیو سفید نقش شده بوده که حتی تا زمان تخریب این دروازه، بسیار سالم و دستنخورده باقی مانده بود. به همین دلیل کاشیهای نقاشی شده مربوط به دروازه غار، به موزه ایران باستان انتقال یافتند تا در آنجا نگهداری شوند. این نقش زیبا دارای رقم استاد محمد کاشیپز شیرازی است و پیداست که این هنرمند اهل شیراز سازنده این کاشیها و نقش مندرج بر آن بوده است. هرچند از زندگی این هنرمند اطلاعی در دست نیست. تاریخ ساخته شدن این نقش کاشی بر اساس مندرجات آن، در سال ۱۲۶۳ هجری قمری بوده است."
هیچی دیگه همین. خواستم اطلاعاتتون از تهران و ببرم بالا. رضا مارمولکم فکر کنم بچه ی اینجا بود نه؟ . دلم یه تهران گردی فشرده ی دیگه میخواد. فاز سومش و نمیدونم کی شروع کنم. فاز یکش اردیبهشت پارسال بود و فاز دومش شهریور. در روز های کم. مکان های زیادی رو کشف کردم. مکان هایی که فقط اسمشون رو شنیده بودم.حالا من تو اکثر قسمت های شهرم رد و نشونی از خودم باقی گذاشتم. و در اولین فرصت ادامه ی تور رو برگزار می کنم، قبل از تمام شدن.تمام شدنِ هرچیز.
چار زانو رو تخت نشستم، چشمام و بستم. نیت کردم. حافظ و آورد پیشم. لبخند زدم. غمگینم. سَر دَر گردش دارم. شبایی که خودخوری دارم گشنم میشه. مثلِ امشب. میگه: " پرسیدم از طبیبی، احوال دوست گفتا : فی بُعدها عذابٌ، فی قُربها السلامه " میدونی یعنی چی؟ یعنی :" در دوری از او رنج است و در نزدیکی به او سلامت .." کاش بشه یه سری از تصویرا رو از ذهنم پاک کنم. کاش امشب اگه گذرت به کوچه ی خیال ما افتاد یه پاککن نارنجی خوش بو برام بیاری. شب بخیر.
شروعِ ماهِ نازیبای خرداد ، فصل درس و دانشگاه و کنکور و کارنامه و ثلث سوم و تجدیدی ، فصلی که برام رنگش قرمزه، فصل خداحافظی های زیاد و سلام های کم، فصل قیام خونین و تعطیلی های زیاد، فصل تولد بزرگ ترین هیولای جهان، دوست نداشتنی ترین شهابِ تاریخ . حال و حوصله ی تایپ ندارم زیاد. هنوز بوی سدر و کافور و مرگ میدم. ذهنم انباشت تعداد زیادی تصویر سیاه نامیزون و کج و معوجه. خسته م و باید همه اینا رو از طریق رگِ نارنجیم مستقیم به انگشتام روونه کنم. اما هنوز حدود چند کیلو خسته م . مغموم. بُق کرده. تعداد کلماتی که این روزا با کسی حرف زدم از ده تا کلمه بیشتر نشده. برای همین شاید با اتفاق های عجیبی رو به رو شیم. مثلا از این پست به بعد هزار تا پست تو یه روز بنویسم. شاید کلا هیچی ننویسم. شاید وب و پاکش کنم. شاید پست هام و رمزی کنم و بگم پستاش و فقط به عشق دلام میدم. شاید اینجا رو تبدیل به حوزه کنم. شاید مثل بلاگفا یهو یه روز بیای ببینی اسم وب و تبدیل کردم به لوله کشی فاضلاب پایتخت.شاید پست ریزشی بنویسم و به همه فحش بدم و کسی دیگه جرات نکنه به اینجا نزدیک شه. شاید کلا هیچکدوم ازین کارای خردادی رو نکردم و دستم و زدم زیر چونه و نگاه عاقل اندر دیوونه بهتون کردم. شایدم.. حوصله ندارم. کله م شده قد کُرّه ی زمین. دلم میخواد کاش میشد مثل بلاگفا میتونستم آزادانه تر بنویسم. ازین ورژن پاکیزه ی بلاگیکسی بدم میاد. در مورد سومین ماه حضورم در اینجا، اگه چند روزه قبل اسفندش و در نظر نگیرم، میخواستم چیای قشنگ بنویسم. در مورد این ماه که دانشگاه تهرانه. اما دلم نمیخواد. شاید باید پست مربوط به خرداد مثل خود آدمای خردادیش فرق کنه. شاید باید همین شکلی باشه. شبیه من،شبیه دشنامِ پَست آفرینش. دوران تینیجری موقع امضا زیرش مینوشتم شهاب، دشنامِ پَست آفرینش. -خل بودم. می خواستم همیشه فرق کنم. چون شبیه به هیشکی نبودم. میخوام در مورد تشییع و تدفین این یکی دو روزه بنویسم. شایدم ننویسم. شایدم هیچی. سرم درد می کنه. خسته م. درس و مشقاتون و بخونین و بچه های خوبی برای خودتون باشین. تو خرداد. بعدش بیاین تولد بگیریم. برای بزرگ ترین علامت سوال کهکشان. بیبی یودای تهران، زیادی تحمل کننده ی زندگی. آقایی که خودم باشم. به افتخار خودم. که همه چیز و چرت می بینم. نقطه برای پایانِ این پست. که ولم کنی کیلومتری میشه. خرداد مبارک. اونم تو دومین روزش.
مثلا تو فکر کن. دیروز خونه شون بودیم. فرداش سکته می کنه و پس فرداش فوت می کنه . همینقدر سیاه. همینقدر عجیب.همینقدر تلخ.همینقدر یهو. همینقدر الکی.یکی از بستگان و می گم. خانم مهربان و سالخورده و سَرحالی که خیلی دوستش داشتم. همش میگم حاجی مگه میشه؟ ولی انگار میشه. اون شور و نشاط زندگی که یهو خاموش شد قلبم و به درد میاره . بهش میگفتم موهات و نمیخوای رنگ کنی؟ میگفت نه سفید مُده. اون خنده ها اون رقصیدناش. اون در مورد سیا ست حرف زدناش. اون خاطره تعریف کردناش. اون مسخره بازی دراوردنام و خندیدناش. اون نمازای خوشگلش که مستقیم افق و وا میکرد و مستقیم می رسید دستِ خدا. سَرحال و شاد و سَر زنده. مگه میشه اینقدر سریع دکمه ی آف زده بشه و تمام؟ حاجی دارم ..خل میشم باز. اون همه خنده چی میشه؟ یهو خاموش میشن؟ همیشه بعد همه ی مرگ ها به این فکر می کنم و باز به جوابی نمی رسم.دو سال پیش که خاله یهو فوت کرد به خونه ش که رسیدم و جسمی که دیگه توش روحی نبود و می دیدم به این فکر کردم صدای خاله الان کجا رفته؟ کاش صداها یه جایی تو این کهکشان بمونن.. مغزم دوباره آب روغن قاطی کرده. مرگ دوباره راست کرده رو فک و فامیلِ ما. صفر تا صد آدم چقدر کوتاس حاجی. دنیا چقدر مسخره و دوزاریه. کجاییم؟ چیکار میکنیم؟ به نظرم همه چیز احمقانه س. چه چیزایی که ندیدی آقا شهاب.چه چیزا که ندیدی و هنوز سر پایی.
این پست و بعد فوت خاله نوشتم. هنوزم حالم مثل همون روزاس. هنوزم مُرده هامون همینجوری دارن زیاد تَر از زنده هامون میشن. تا چشم کار میکنه دیگه کسی پیدا نیست. مُرده شور این زندگی رو ببرن. من فقط خوشحالم خوشحالیت و دیدم..کاش بشه به همین فکر کنم تا دهنم سرویس نشده.
یکی از عزیزانم ۴ گیگ کانفیگ بهم داده و چون پولش رو نمیگیره هنوز دست و دلم به استفاده ازش نمیره. هر چند همچنان معتقدم این روش به قول یوکا _باج دادن_ به لشگر شیاطینه.حس می کنم دارم کار غیر اخلاقی انجام میدم. در هر صورت یه چند باری یه چند ثانیه تو نت وصل شدم. نگم از اون لحظه ی وصف نشدنی آزادی، جهان بی حد و مرز،دنیای آزاد، نوتیفیکیشنایی که تُند تُند از اینستا و ایکس و تلگرام و کست باکس و همه جا می ریخت تو این گوشی بی نوا. همه ی کانالای تلگرامم فعال بودن. حتی تو اینستام خیلی ها بودن. فقط من جا مانده بودم مشتی. که خب طبیعیه. اسممون رومونه.
آخ. نگم از ورودم بعد از هشتاد روز به وبلاگِ عزیز دلم.مامن روز های بی قراری.سنگِ صبور شب های غم انگیز و بی انتهای تنهایی.هنوز سر جاش بود.البت عکسام هیچکدوم باز نمیشدن. چون از پیکو فایل اپ کرده بودم. امیدوارم با وصل شدن نت درست شن.وبلاگ دوستان و چک کردم و همه ماشالا بودن ! بزغاله ها. یادم بنداز سَر فرصت همشون و از دَم انفالو کنم. من که نمی خوندمشون.الکی جا خوش کردن و معلوم نیست چند درصدشون پرو دار و سفید دار هستن. گُلی به جمال رفقای بلاگیکسی که هنوز اینجا فعالن و هیچ سیمکارت زشتی رو فعال نکردن و شرافت رو به رقت انگیز بودن ترجیح دادن.طلایین به مولا طلا.
یه چیز بگم؟ این مدت که به وبلاگم دسترسی نداشتم به این فکر می کردم اولین پست وبلاگیم چی بوده؟ خیلی فکر کردما. اصلا یادم نیومد. می دونستم از بهمن هشتاد و چهار شروع کردم اما نمیدونستم چی نوشته بودم. حتی می دونستم قطعا یه شعر یا متن کپی شده هم بوده اما نمیدونستم چی بوده. در نتیجه اولین کاری که کردم رفتم به وبلاگِ قدیمیم و اولین پست رو باز کردم. خدایا. عجب شعر خفنی گذاشته بودم برای شروع. مطمئنن اون روزا درک نمی کردم زیبایی شعرو. فقط کپی کردم و با یه رنگ زشت و جیغ گذاشته بودم اونجا و ذوق زده بودم که قراره آدما بیان و بخونن. چه تجربه ی عجیبی. جایی شبیه وب سایت. اما رایگان و مال خودت. یه چار دیواری که هرررچی بزاری آدما از همه جا میتونن بیان و بخونن...چقدر شگفت انگیز. احتمالا این شعر و گذاشته بودم و منتظر دخترای سه بیلوی بلاگفا بودم که بیان و بخوننم بدون اینکه بفهمم و بفهمن چی نوشتم.
یادم افتاد تو دوران بلوغ با جوش و صدای دورگه با دختری تو فروم ها آشنا شده بودم که بعدن فهمیدم چندین سال از من بزرگ تر بوده. شاید نزدیک ده سال. اما چون همیشه چهره م بیشتر از سن میخورد و تنها ریش داره زمان خودم بودم و بعد از من همه کوسه شدن هیچ کَس شک نمیکرد سند و سالمو. کارت های شبانه پارس انلاین و زین میکردم و یواشکی و با صدای وحشتناک دایل اپ و چپ چپ نگاه کردنای حاج خانم و باقی خانواده میومدم یاهو مسنجر. این خانم هیچ وقتم عکسی از خودش نمیذاشت. اون روزا مثل الان نبود از رنگ شورت هم تو اون ساعتای اول باخبر شن و سایز هم و حدس بزنن. یه عکس سه در چهار ریز اون گوشه مکافات ها داشت. حالا چی میشد اگه دلش می سوخت و برای چند ثانیه عکس با مقنعه چونه دار از خودش میذاشت. حالا اگه عکس جوجو و آوریل و آیشواریا نمیذاشت که بگه خودمم. شماره تلفن گرفتنم دیگه مرحله آخر بود. اگه میگرفتی یعنی خودت و تو لباس دومادی می دیدی. اصن سوپرمنی بودی که جهان و فتح کرده و دخترا براش به زانو درومدن و تو یه صفِ طولانی همه دارن براش دست میزنن. یادمه برای اینکه شماره این خانم و بگیرم از ترند اون روزا استفاده کردم. یه مدت آن نشدم و بعد از یک هفته ، یک روز انلاین شدم و نوشتم به بیماری سختی دچارم و نمی تونم نت بیام و شاید خیلی زنده نباشم و ازش خواسته بودم شمارش و برام بفرسته. و فرستاد.
این و میخواستم بگم. نمیدونم روز دختر بود تولدش بود چه کوفتی بود، تو یاهو ۳۶۰ اون سالا که شبیه به اینستاگرام الان بود یه متن کپی شده نمیدونم چی و از کی کپی کردم و تو صفحه م گذاشتم. اومد و خوند و گفت شبیه شعرایی هست که دانش آموزا برای معلمشون می نویسن. خیلی خورد تو پَرم حاجی. دیگه براش شعر کپی نکردم. احتمالا شعره تو مایه های ای درخت زندگیم، ممنون که با عشق خود من را دانا کردی و در مسیر زندگی به من زندگی کردن آموختی ای بزرگوار. یا همچین شر و وری مثلا. یادم نیست چی شد اما در دوران بلوغ بودم و خیلی ع ن اخلاق احتمالا اذیتش کردم و ول کرد رفت و چون سنش زیاد بود دیدم که چند وقت بعدش هم ازدواج کرد و احتمالا بچه ش الان هم سن منه. تو یاهو ۳۶۰ اسمم دیجی ردبوی بود. عشق موسیقی داشتم از اون سالا.
بگذریم. اگه باز هم از خاطرات دهشتناکِ عاشقانه ی نوستالژیکِ من تو اون سالا میخوای تو کامنت ها کلمه ی خاطرات و بفرستین .صد تا شد برای شما عشقِ دلا و خانومیا و آقاییای تو خونه خاطراتم و مینویسم.
اینم اولین پستم در دنیای وبلاگ نویسی که عرض کردم. امیدوارم پشماتون نریزه . برای من که ریخت. اون سالا که خیلی ها فرق شیر کاکائو و قهوه رو نمیدونستن شعرای من قهوه و کلیسا و بیروت و داشت حاجی. سلیقم خوب بوده خدایی. احتمالا از نزار قبانیه. مطمن نیستم.
در راستای احوال خوب کردنای چند ساعته ی نارنجیم دنبال کتاب صوتی یا پادکست یا کلا هرچیزی که با گوشم رابطه ی مستقیم داشته باشه می گشتم. تو طاقچه ی بی نهایت کتاب صوتی هاش و جوریدم و یهو رسیدم به کتاب بابا لنگ دراز اثر جین وبستر. یادم اومد تو لیست کارتونایی که قراره ببینمم بود. تو بچگیامم هیچ وقت دنبالش نکردم چون به نظرم کارتون دخترونه ای میومد. خلاصه که کتاب صوتیش و وا کردم و از یه چیز همون اول خیلی ذوق کردم. راوی این کتاب دوبلور شخصیت کارتونیه جودی ابوته.یعنی خانم زهره شکوفنده ی عزیز. یادم اومد یه بار که برای ارنج یه برنامه ای تو استودیو دوبلاژ صدا و سیما رفت و آمد داشتم ایشون رو دیدم. یعنی اول صداشون و شنیدم، که داشتن تیزر ضبط می کردن و من با ذوق وایساده بودم و نگاهشون می کردم. وقتی من و ذوق زده بودنم و دیدن گفتن برم پیششون و کلی حرف زدیم و همیشه هر بار می دیدنم بهم میگفتن مَرد جوان . و من همیشه حس بابا لنگ درازی رو داشتم که جودی باهاش حرف میزد. خدا حفظشون کنه.دوبلور های زمان ما که اکثرشون هم اسیر خاک شدن جزو درجه یک ترین صداها بودن. هم صدا و هم شخصیت. خلاصه که این روزا روی تخت افقی اون مدلی که دوست دارم یعنی سیخکی-افقی می خوابم و ملافه رو هم میکشم رو خودم و کفن پیچ شده گوشی رو میذارم رو سینه و نامه های جودی رو گوش میدم. همون مدلی که هزار بار حاج خانم گفته این جوری نخواب و من بعضی وقتا گوش نمیدم. نامه های جروشا ابوت به جان اسمیت بسیار جالبه. گویا این کتاب با کارتونش هم خیلی متفاوته. اما این شخصیت زبر و زرنگ و شیطون رو خیلی دوست دارم. یادمه یه زمانی تمام دختر های آریایی وطنم عکس پروفایلشون جودی ابوت بود. یا حتی اسم و آیدیشون. الان میفهمم چرا .از اون مدل شخصیت هاس که خیلی ها دوست داشتن شبیه بهش باشن. بریم یکم دوباره این نامه های خوش صدارو گوش کنیم ببینیم خانم جودی ابوت و سالی مک براید و جولیا راتلج پندلتون تو دانشکده چکار می کنن. شوگر ددی فکر کنم ازین کارتون کلا شکل گرفت. بگذریم.
اردیبهشت جدا از اینکه همیشه برام یاد اور خاطرات تلخ و وحشتناکیه اما تنها دلخوشی که ازش داشتم برپایی نمایشگاه کتاب تو این روزای سال بود. نمایشگاهی که درسته سال به سال دیگه شبیه نمایشگاهی که می شناختم نمیشد و هم فضا و هم کتاب ها و هم ناشرای به نامی که میومدن کمتر میشد اما همچنان برای من غرق شدن تو کتاب ها حال دیگه ای داشت. سعی می کردم چند روزی رو جا وا کنم و هرجور شده یکی دو ساعتی رو تو مصلی راه برم و تک تک غرفه هاش و دید بزنم و با نویسنده هایی که از قبل می شناختم معاشرت کنم. همون یه ذره دلخوشی رو هم امسال ازم گرفتن. دقیق نمیدونم علت لغو کردنش چی بود اما خیلی غم انگیزه این مجازی شدنش.من و یاد دوران کرونا میندازه. پس عجالتا اردیبهشت به طور کل اردی جهنم همیشگی منه تا سال دیگه اگه زنده باشیم.
شاید از این نمایشگاه مجازی امسال هم یه چند تا کتاب بخرم . یه لیست ابتدایی کتاب دارم که همیشه اسم کتاب هایی رو که میشنوم از جایی یادداشت می کنم و هر وقت فرصت کنم یکی یکی تو سایت ها و اپ ها در موردشون می خونم و اکه مورد علاقم باشه وارد لیستِ نارنجیم میشه که حتما بخرم. به لیست بلند بالا دارم و احتمالا از اون جا یه چند تایی رو برای خرید انتخاب کنم.
در مورد این عکس ها هم بگم که برای نمایشگاه پارسال هست. بعد از کل کل همیشگی با رفیق قدیمی شرمین نادری و نشناختن خانم عطیه عطار زاده که اصرار داشت که چطور کتابش یعنی راهنمای مُردن با گیاهان داروییش رو خوندم و خودش رو نمیشناسم ! و بعد از خوردنِ ساندویچِ یخ زده و و تخ🥚یه هایدا و حال خراب و خسته و پریشون، رفیق گفت وسط مردم وایسم تا یه عکس هنری ازم بگیره. حواسم به قسمتی از نمایشگاه بود که مسعود فراستی به زور میخواست با خبرنگارا مصاحبه کنه و کنارش محمود کریمی داشت در مورد کتاب ! صحبت می کرد. و نتیجه ش شد این عکسای یهویی. با چهره ای از خودم که میشناختم.پُر از علامتِ سوال و فُحش و شعر و بُهت و خنده و دوباره فُحش و تعجب. این عکس هامو دوست دارم.شدم شبیه شعر "با صد هزار مردم تنهایی.." انگاری که بین اون آدم های دراز و کوتاه محوم و یک روحم که وجود خارجی ندارم.غرق وسطِ هجوم آدما و دفن شده بین مردم در عکس آخر.
چند روزی بود پیش بچه ها نرفته بودم و تلفناشونم جواب نمی دادم. امروز وقتی خونه رسیدم رضا دوباره زنگ زد. گوشی رو قطع کردم و صورتم و وسط مُتکا کردم و سعی کردم به طرز مسخره ای بخوابم. خوابم نبرد. بالشت رو از زیر سرم برداشتم و گذاشتم رو صورتم. ولی باز خوابم نبرد ! یکهو صدای سنگ خوردن به پنجره ی نزدیک به کوچه رو شنیدم. بلند شدم و دیدم عَره و عوره و شمسی کوره مثلِ گروه سرود جلو در خونه وایسادن. رضا و مهدی و مهناز و سحر. پنجره رو باز کردم و جوری که فقط اونا بشنون دستام و اول به صورت التماس و بعد هشدار تکون دادم و گفتم میشه لطفا برین گم شین؟ که همه یک صدا و بلند گفتن نه. رضا پاش و به دیوار تکیه داده بود و پُکی به سیگارش می کشید و ازین که به صورت عصر حجری از حضورشون من و آگاه کرده بود بسیار خوشحال بود. مهدی گفت اگه نیای پایین ما میایم بالا و وقتی حرکت بی ادبانه اما به جای انگشت هام رو دید به مهناز گفت برام قلاب بگیر. مهناز گفت برو بابا از من جوجه تر پیدا نکردی؟ سحر اما داشت آماده میشد تا این انسان های نخستین حرکتی بزنن که گفتم باشه برین سَر کوچه تا آبرومون و نبردین میام.نگاه پیروزمندانه ای کردن و دست گردن هم انداختن و رفتن سر کوچه و مثل عقابی که منتظر شکاره منتظر موندن.
با بی حوصلگی لباس پوشیدم و رفتم پیششون. مهدی اومد بغلم کنه که رضا زد تو سینش و مهدی خورد به مهناز. مهناز خواست یقه ی رضا رو بگیره و من داشتم به این قوم یَجوم مَجوج نگاه می کردم. سحر اومد و گفت دلمون برات خیلی تنگ شده بود استاد. گفتم کاملا مشخصه. بعد یکی یکی مثل بچه هایی که دنبال توجهن بغلشون کردم و بهشون میگفتم کاش می فهمیدم چه مرگتونه. دستم و گرفتن و بردن تو ماشین مهدی نشوندن. گفتم کجا میرین؟ گفتن بشین حالا. تو ماشین مهدی از مبدا تا مقصد فقط یه آهنگ پخش میشه همیشه. تصویر رویای داریوش. چون مهناز فقط این آهنگ و دوست داره.حدود سیصد بار آهنگ از اول تا آخر پخش شد و هر سیصد بار وسط آهنگ یهو صداش و کم می کردن و مجبورم میکردن باید اینجاش و یک صدا بخونیم. هر بار که نمی خوندم از پشت سی تا دست بهم حمله ور میشد و تکونم می دادن و مهدی هم از بغل با بازوش میزد تو شکم بی نوام که بخونم. و من هر بار وسط آهنگ داد میزد چرا من باید آهنگ مورد علاقه ی تو رو بلند بخونم و مهناز میگفت همینی که هست و هر بار که به مهدی می گفتم حداقل تو این حالم یه آهنگ بهتر میذاشتی از آینه به مهناز نگاه میکرد و می گفت دیگه آهنگ ندارم و بهش چشمک میزد.
سرمو به شیشه تکیه دادم و ماشین وسط محله نگه داشت. حدس زدم احتمالا چیزی میخوان بخرن یا پاتوق همیشگی قراره بریم. اما این موجودات همیشه من و سورپرایز می کنن. مهدی و رضا من و بردن املاکی جواد و دخترام گفتن میریم یه سر به مغازه ها می زنیم و بر می گردیم. با علامت تعجب به بچه ها نگاه میکردم و اونا می خندیدن. تا نشستیم به جواد گفتم رفقای مردم رفیقشون و کجا می برن و بعد اینا من و کجا آوردن. جواد حدود یه ساعت در مورد بازار خراب حرف زد و از ج ا و پهلوی و منافقین و جنگ ایران و عراق و گرونی رفت بالا منبر. جواد میگفت مشتریا میان مغازم و قیمتارو میپرسن و من قیمت خونه ها رو هر وقت میدم میگن اینا پارسال قیمتاشون چیز دیگه ای بود و منم بهشون میگم که خب منم پارسال چهل سالم بود و امسال چهل و یک سالمه. دیگه متوجه نشدم اینکه داشت در مورد کشورای همسایه نظریه صادر میکرد به کجا کشید. چون گویا من حدود پنش دقیقه کاملا خوابم برده بود.با پاهای دراز کرده و و سری روی صندلی گذاشته شده و دست هایی که رو شکم نازنینم گره خورده بود. وقتی بیدار شدم که رضا با پرت کردن قند داشت میگفت پاشو بریم.
بلند شدم و بیرون که اومدیم گفتم میشه این سفر هیجان انگیز علمی رو تموم کنین تا من برم خونه؟ که گفتن نه. دخترا برگشتن و گفتن حاضری بریم شهر بازی؟ و بلند و قاطع گفتم نه ! و همشون گفتن ایول بریم و دوباره من و تو ماشین انداختن و دوباره همون آهنگ و دوباره صداهای نخراشیده و فالششون تا به مقصد بعدی رسیدیم. به رضا گفتم خوبه میدونین من از ارتفاع وحشت دارم و من و آوردین وسط این وسایل وحشتناک. گفت با ترسات رو به رو شو حاجی. گفتم بمیرم هم سوار نمیشم. چند دقیقه بعد خودم و وسط صف یه چیز ترسناکی دیدم که به طرز احمقانه ای بالا میرفت و تکون میخورد و تو باید اونجا اشهدت و میخوندی تا تموم شی. بهشون گفتم بچه ها می دونستین من واقعا حالم خوب شده؟ گفتن آرهههه. گفتم پس بیاین بریم که یهو مثل زامبی دست و پیرهنم و گرفتن و نذاشتن تکون بخورم. نقشه ای که کشیدم این بود لحظه ی آخر که سوار شدن خودم و از دستشون نجات بدم و مرگ خودم و حداقل به این شکل نبینم، و خب موفق شدم و وقتی همشون نشستن و کمربنداشون و بستن من از صف جدا شدم و با بوس فرستادن رفتم و رو نیمکت اونور دستگاه نشستم و دست به سینه به فحش ها و جیغای بنفششون گوش میدادم و میخندیدم. نمیدونم چند دقیقه طول کشید و چند دقیقه با جیغ زدن ها و ناله های جانگداز خودشون و خراب کردن ، چون من سرم گرم دختر بچه ی تپلوی مو فرفری بود که عروسکش رو بهم نشون میداد و من تنها جایی که تو این برنامه ی مفرح امروز واقعا از تَه دل حالم خوب بود همون چند دقیقه ای بود که سارا نوک زبونی اسمش و گفت و اجازه داد چند دقیقه عروسکش رو بغل کنم. وجه بیدار شده ی پدرانه م دلش میخواست اون لحظه ها بیشتر ادامه پیدا کنه که با صدا زدن پدر و مادرش سارا از پیشم با لبخند رفت و بچه ها با موهای پخش و پلا شده و لباس های از جنگ برگشته برای دعوا سمتم اومدن که گفتم بستنی این برنامه ی مفرح با من و تونستم باز هم این عزیزانم و آروم نگه دارم .
بر گشتنی دست انداختم گردن مهدی و گفتم ممنون بابت همه چیز و بقیه مثل بچه های دو ساله گفتن تصمیم همشون بوده و گفتم دم همتون گرم. گفتن چند تا دیگه از بچه هام میخواستن به این اردو بپیوندن که چون میدونستن ممکنه برخورد فیزیکی بدی باهاشون بکنم پشیمون شدن. موقع برگشت متوجه شدم تو املاک که بودیم دخترا رفتن و هدیه ای برام گرفتن و من که کلی ذوق کرده بودم گفتم تولدم دو سه هفته دیگس و گفتن این مناسبتش فرق می کنه و این برای اینه یادم باشه تنها نیستم. از همشون تشکر کردم و خداحافظی کردم و برگشتنی سحر گفت تا مغازش همراهش باشم. رضا به کافه رفت و مهدی و مهناز رفتن تا خرید کنن و سحر رفت تا مغازش و که یه نصفه روز به خاطرم بسته بود باز کنه.سحر مغازه ی آرایشی بهداشتی داره و داستان مفصل و عجیبی رو پشت سر گذاشته تو روزای زندگی. شاید یه روزی زندگی تک تکشون و برات گفتم.
برنامه تفریحی امروز با آخرین مقصد که وسط رژ لبا و لاکای ناخن و عطر و ادکلن و ماسک های زنانه بود سپری شد.چند دقیقه ای با اصرار سحر تو مغازش موندم و بعد خوردن یه قهوه سرپایی وقتی مشتریاش زیاد شد ازش خدافظی کردم و سمت خونه اومدم. تهران امروز خیلی هواش قشنگ بود. خنک و کمی تا قسمتی هم این اواخرش طوفانی. تو کوچه های بلند شهر قدم میزدم و ابرای دلبر و می دیدم و ازشون عکس گرفتم. تا خونه هندزفری گذاشتم و ده باری تصویر رویا گوش دادم و آروم آروم میخوندم و سرم و تکون میدادم و لبخند میزدم. " تو رو آغوش می گیرم ، هوا تاریک تر میشه، خدا از دست های تو ، به من نزدیک تر میشه .."
وقتی با دو تا نوافنم سَر دردم خوب نشه یعنی خیلی اوضاع خیطه. ولی قرار نیست بزرگوار به روی خودش بیاره . چون نمیخواد برگرده به چاه که اگه برگرده معلوم نیست کی دلش بخواد برگرده میون عالم و آدم. امشب تو آلبوم قدیمی یکی از بستگان یکهو عکسی از خودم و بابا دیدم که تا حالا ندیده بودم. خیلی حس عجیبیه. جایی چیزی ببینی که خودت هم از وجودش خبر نداشتی، مثل وقتایی که فامیل ها خاطراتی از بابا میگن و تو اولین باره می شنویش. انگار یه دفتر قدیمیه که تازه پیداش کردی. همه چیز آشناس اما جدید. دستای بابا رو شونم بود. و منِ ساکت و تنها تو اون سن و سال ها تنها جایی که می خندیدم زمانی بود که بابا پشتم وایساده بود. چند مدل عکس این فرمی تو سن و سال های دیگم دارم که باز یه لبخند کجکی دارم با بابا. فامیل می گفت همیشه منِ روح رو اگه می خواستن پیدا کنن میومدن پیشِ بابا.چون مطمن بودن بغلش بی صدا نشستم و خیره به افق تو جهانِ خودم کیف دنیارو می کردم. من حالم خوبه. خب؟ من خوبم. خوبم. فردا اول هفته س هزار تا کار مونده برای انجام دادن. پس باید زورم و جمع کنم برای شروع. من خوبم. خب؟ امیدوارم توام خوب باشی.شب بخیر.
همیشه پُر از صفر و یک های زیادی بودم که برای برقراری تعادل بینشون مصیبت ها کشیدم. یه هیولای تلخ و به گِل نشسته.پسرکِ ریشوی ابرو گره کرده. آوار غم مثل یه قیر داغ و چسبون تا مدت ها با هیچ کاردکی از سَر و روش کنده نشد. چرخیدیم و چرخیدیم و مثلِ یه گرداب توی چاه سیاه تک و تنها خودمون و دیدیم. می تونستم بیرون بیام. نهایتش تلاش برای گرفتن لبه ی اون چاه بود و دست و بالی زخمی و خونی. اما وسط حال نزاری که روضه خون نداشت وگرنه خودش یه پا مصیبت بود ترجیح به مُچاله شدن تو اون گودال رو گرفت. سوگواری. عزاداری تک نفره. غصه ی تمام و جهان و از رو دوشت برداشتی و تو قلبت ریختی بزرگوار. فرار از تمام محرک های جهان بیرونی که به نظر تا مدت ها چیز مُفتی میان که ارزش فکر کردن بهش ندارن. تَهش؟ تَهش یه آرامش نسبی که خیلی دقیق نمیشی ببینی فیکه یا واقعی. اما دستت و به لبه ی اون چاهی که حالا چاله شده میگیری و بیرون میای. خودت و می تکونی. موهات و صاف می کنی و پُشت خودت میزنی. حالا دوبازه شانس آوردی و زنده موندی. از دستت در رفته این شانسایی که بهت داده شده. کنار چاله ای که تبدیل به حفره ی کوچیکی شده طاق باز دراز میکشی و به این فکر می کنی تا چند وقت و چند روز ممکنه این زندگی ارزشش و داشته باشه. به دلیل ها فکر میکنی. هر آدمی دلیلی داره برای ادامه. دلیل تو یه دونه اما اندازه ی یه کهکشان بزرگه. میخندی. یه نفس عمیق و سه دو یک. حرکت.
شخصا از همه ی شما رفقا تشکر کردم و باز هم از همتون ممنونم.بابت هم دردی و رفاقت ها. شاید طول رفاقتم با شما زیاد نبوده اما لاکردار یه عمق داره اندازه صد تا اقیانوس. همیشه هرجایی که نوشتم لطف آدم های مهربون اون گوشه ی دنیا شامل حالم بوده. نمیدونمم چرا. اما خب. خواستم بدونین دست روی سینه میگم خیلی مخلصیم. امیدوارم روزگارتون همیشه شاد باشه و پر از شور زندگی.
اردی بهشت برای تمام آدم ها یه طعم بهشتی داشته همیشه. قلبِ باهار و هوای مَلسی که نه زیاد گرمه و نه سرد و.. برای منم همین بود.تا چند سال پیش.اما بعد ازون همیشه اردی جهنم بود. آدمیزاد با خاطرات زندگی می کنه. و اگه اون خاطرات اونقدر تلخ و سیاه باشن که بهشت رو جهنم کنن تا وقتی زنده ای هیچی نمیتونه عوضش کنه. تو ۲۱ اردیبهشت ماه بود که بابا رفت. هر سال تو این روز زیاد نوشتم. هر سال گفتم که دل تنگتر و غمگین تر از این دیگه نمیتونم باشم و هر سال غمگین تر از سال قبل شدم.از اون ۲۱ اردیبهشت لعنتی که وسط کلاس فیزیک ، ناظم صدام زد و گفت برم خونه چون بابام حالش خوب نیست سال ها می گذره. پسرکی کُل مسیر مدرسه تا خونه رو کوله پشتی به دست میدویید و اشک میریخت و مطمن بود یه اتفاقی افتاده .میدونست یه چیزی شده که ناظم مدرسه گفته بره. اون مسیر چند دقیقه ای تا خونه هزار سال طول کشید. هزار سال طول کشید تا به خونه ی کودکی ها که تَه یه کوچه ی بن بست بود برسم و در خونه رو باز ببینم. وارد حیاط بشم و آدمایی رو ببینم که هر کدوم یه گوشه وایسادن و نشستن و اشک میریزن و تخت بابایی که دیگه قرار بود برای همیشه خالی بمونه. اولین مواجه ی من با مرگ، وحشتناک ترینش بود. خودم و وسط سیاه چاله ی عمیقی دیدم که دیگه هیچ چیزش شبیه به قبل نبود.یه اتفاق برگشت ناپذیر. یه مسیر بی بازگشت. درک و هضمش برام خیلی سخت بود. قول و قرار های مردونه ای با خدا ریخته بودم. نشون به اون نشون که اون سال ماه های آخر که حال بابا بدتر شد دیگه بیمارستان نرفتم. چون قول و قرار گذاشته بودم و مطمن بودم که بابا خوب میشه و بر میگرده. آدم که سَرش بره قولش نمیره.نشون به اون نشون که یه روزی از مدرسه برگشته بودم و همه بیمارستان بودن و من تنهایی تلفن خونه رو از طاقچه برداشتم و گذاشتم زمین کنارم و به ساعت خیره شدم. مطمن بودم سر یه ساعتی که مشخص کرده بودم تلفن زنگ میخوره و بهم میگن که بابا خوب شده و مرخصه. یه امید عجیب. یه امید و باور که ازون سال تا به امروز به هیچ چیز اون امید و نداشتم.اما تلفن زنگ نخورد.. امید و باورم تیکه و پاره شد.اما همچنان به قول و قرارم به خدا باور داشتم. اما خب نشد دیگه.اون سالا فهمیدم خدام دوسم نداره . و من ماه های آخر بابا رو سَر این باور که تو خونه میبینمش ندیدم. و دیگه هیچ وقتِ هیچ وقت ندیدم. همیشه میگفتم کاش میشد آدم میتونست با آدم هایی که ازین جهان رفتن قد یه خداحافظی دیدار کنه. ازون سال اتفاق های زیادی برام افتاد اما یه چیز که هنوز باهامه این خوابای تموم نشدنیه. تو خوابام همچنان بابا تو بیمارستان بستریه. و همچنان من منتظرم و همچنان خبر رفتنش و تو خواب میشنوم. من سال هاست که هزاران هزار بار برای رفتن بابا تو خوابام قد یه سوگواری تو حقیقت عزاداری کردم. و اونقدر این حس تازه س تو خواب که تا روز ها بعد دیدنشون حالم خوب نمیشه. آخریش تو شبای جنگ بود که تو خوابم نگرانِ بابا تو بیمارستان بودم که این شبای جنگی کاش نترسه.نمیدونم این خواب های ادامه دار با من تا کی هست. چندین بار اراده کردم که برم بیمارستان بقیه الله و دقیقا تو همون طبقه و اتاق و تخت بابا رو ببینم.شاید اون موقع باورم بشه که دیگه نیست.اما نتونستم. ترسیدم. از خودم. یه بار تا دَم درشم رفتم اما تو نه. نمیدونم شاید این قراره یه نشونه از بابا باشه برام تا همیشه. اون سالا خیلی یقه خدارو گرفتم. تا مدت ها قهر بودیم. اما نتونستم قهر بمونم. منی که تو هفت تا آسمون ستاره ای ندارم نیاز بهش داشتم و دارم. حالا که سال ها ازون روزا میگذره و من مرگ های زیادی رو دیدم فهمیدم ابن یه مسیر برای همه ی آدم هاس که دیر یا زود باهاش مواجه میشن. تو این روزا که تعداد مُرده هامون از زنده هامون بیشتره دارم فقط سعی می کنم به زندگی فکر کنم اگه بشه و بزارن. دلتنگیا اما هیچ وقت تموم نمیشن. هنوزم سَر هر مسئله ای میگم کاش بابا بود. و اگه بود الان مسیر زندگیم شکل دیگه ای بود. از اون سالا که زندگی رو باید بی بابا جلو می بردم زود بزرگ شدم. آدم های زیادی اذیتم کردن.چاله های زیادی فرو رفتم. اما خب تهش مطمئن بودم دستش پشتمه. ولی این دلتنگیارو چه کنیم؟ این شب مثل همیشه باید یه کُنجی پیدا کنم تنهایی و تو خودم فرو برم و به خاطرات فکر کنم. و فردا بهشت زهرا میرم و چند ساعتی کنارش می مونم. دوای این دلتنگی غیر ازین چیز دیگه ای نیست. زندگی هم غیر ازین چیز دیگه ای نیست.
هر موقع میگه بهم فیلم معرفی کن، و می کنم و می بینه، اگه فیلم و دوست داشته باشه از فیلم تعریف می کنه و تهش میگه مرسی که این فیلم خوب و معرفی کردی که ببینم. هر موقع میگه بهم فیلم معرفی کن، و می کنم و می بینه ، اگه دوستش نداشته باشه اول ازم میخواد نظرم و بدونه و بعد نظر خودش رو میگه. بدون تشکر. من این جزئیات در رفتار آدم ها برام مهم و جذاب و هیجان انگیزه. همیشه .مثل اثر انگشت.متفاوت و ناب. به آدم ها نگاه کنین. دقت کنین، کُلی جزئیات هست که براتون جالب باشه.
رضا میگه استاد کیک بوکسینگت قهرمان فلان مسابقه ی جهانی شده.داشتم فکر میکردم اگه اون رشته ی خوفناک و دنبال میکردم الان تو رینگ های خونین با سَر و صورتی خونی در حال مُشت و لگد انداختن بودم.رشتش رو دوست داشتم تا جایی که یکی از هم باشگاهیارو مصدوم کردم. یعنی من نمیخواستم اتفاق بیوفته و تو تمرین این اتفاق افتاد. غیر عمد. حتی اون شب که این اتفاق افتاد هم نفهمیدم. و فرداش که رفتم باشگاه و دیدم نیست فهمیدم بردنش بیمارستان. اینکه باعث صدمه زدن به یکی شدم روح و روانم و ریخت بهم. با اینکه تا اخرین لحظه ی خوب شدنش هر شب تو بیمارستان پیگیرش بودم و تمام کاراش و انجام دادم و خودش و خانوادشم میگفتن مقصر نبودم و لازم نیست اما خودم و مقصر می دونستم. خداروشکر برگشت و خوب شد. اما همون شب که برگشت من دستکش های نارنجیم و آویزون کردم و هرچقدر اصرار کردن دیگه برنگشتم. مطمن بودم به حاهای خوبی تو رشته میرسم. خیلی ها معتقد بودن. اما من نمی تونستم به آدما آسیب بزنم. ورزشی مشکلی نبود. اما بعد از اون شب که فهمیدم میتونه این آسیب ها فراتر از باشگاه بره بوسیدمش و رهاش کردم. هنوزم با عشق این رشته رو دنبال می کنم. بعد از یکی دو سال گاهی میرم و پیش بچه های باشگاه و رو صندلی میشینم و تمریناشون و نگاه می کنم. به آرزوهایی که به خواستِ خودم خاموش شدن زُل میزنم. اینکه خودم خواستم نکته ی مهمه این اتفاق بود برام. اینکه خودم خواستم یعنی عذاب وجدانی پشتش نیست. حسرت معنایی نداره و تَهِ تَهش دلتنگیه. من تو مسیرهای دیگه و به شکل های دیگه آرزوهام رو روشن کردم.و این دستکش های نارنجی برای من نبودن. برای کسایی بودن که دل رد شدن از یه سری چیزارو دارن. که من نداشتم و ندارم.
داشتم کتاب باز می دیدم. یه قسمت بود که مهمونش یه آقای شاعری بود به نام نیستانی. یه جا یه شعر عاشقانه از عموش خوند که بسیار زیبا بود.گفتم برات بزارم و بخونی و بخوابی بعدش. از اولش شگفت انگیز شروع میشه و تا انتهاش هر کلمه ش درجه یک هست. من عاشق شعرم. یادم بنداز در مورد شعرام تو دوران نوجوونی برات بگم.