سوبر

روز خیلی خسته کننده و شلوغی بود. اونقدر که از وقتی رسیدم رو تخت دراز افتادم.پاهام از زیاد وایستادن داره می ترکه. گوشی و روی دماغم گذاشته بودم و سعی می کردم تعادل و حفظ کنم که نیوفته. همون لحظه حسین زنگ‌ زد. گذاشتم رو اسپیکر. گفت شهاب جون چطوری؟ گفتم مخلصم. گفت چکار می کنی؟ گفتم داشتم یه سری مسائل و عمیق و با خودم حل می کردم. گفت دیگه چرا برام ازون کلیپای باحال نمی فرستی؟ گفتم حاجی به مولا اینقدر سرم شلوغه وقت هیچ کاری و ندارم. گفت امشب یه ایونت دعوتت کنم میای؟ گفتم کجا و چی؟ گفت خونه یکی از بچه ها . ساعت چهار و نیم ایران بازی داره. از یازده تا چهار کنسولم و میارم یه تورنمت میزنیم تا بازی ایران شروع شه.گفت سه تا پسریم توام بیای میشه چهار تا. گفتم غیر از شما سه تا. گفت هیشکی باور کن. گفتم اون سری هم گفتی اما داستان شد. گفت نه این بار واقعا هیشکی نیست. گفتم خستم و تخت خودم و ترجیح میدم.اصرار که بی تو حال نمیده و‌ فلان و اصرار از من که صبح باید برم سرکار و نمی تونم. حال و‌ حوصله ی این دور همی ها رو ندارم. اگه بچه های خودم بودن شاید می رفتم. اما اینا به قول ترامپ جزو لیست اول و دوم هم نیستن و خیلی با حاشیه های بعد این مراسماشون حال نمی کنم. خلاصه گفتم نه و‌ به رضا زنگ‌ زدم و گفت خوب کردی نرفتی.چون خبر دارم‌ احتمالا خانم عابدینی و لبخند و‌ آرامم هستن. بسیار خشنود شدم. اصن خداوند تو قران سوره ی فلان آیه ی بَهمان گفته اگه به گناه دست رد برنین یه خونه بهشت برای خودتون می خرین. پُر حوری. یه عالمه. فَت و فراوون. سرسره هم داره خونهه. به یاد ناصرالدین شاه. خلاصه همین دیگه. پیرم و خسته و دلم چیزی نمی خواد. جز آرامش و یه بوسه ی طولانی و یک بغلِ گرم نارنجی. که بزارمش زیر سرم و بخوابم.البته الان نه.الان اگه بتونم گوشیم و رو دماغم‌ تا چند لحظه ی دیگه نگه دارم به عنوان جایزه برنده شدن می خوابم تا چهار و نیم بیدار شم برای بازی. توام بخواب. همه بخوابن. چراغارم خاموش کنین. صب میام میگم ایران چند تا خورد.شب بخیر. 

خُرده فرمایشاتِ تَه شبی یک آدم جا مانده!

دیشب خوابِ اون ماشین اسباب بازی بچگیام و دیدم که جمعه تو کانال گذاشته بودم. خواب دیدم موزیکش درست شده. صداش هنوز تو گوشمه. نمیدونم میشه باطریش و عوض کرد یا نه. شاید ببرم درستش کنن.

 

۴۸ تیمی شدن جام جهانی باعث شده اسم تیمای عجیبی رو بشنوم. یکیش کوروسائو بود. اصلا نمیدونستم کجا بود. سرچ کردم تو دریای کارائیب و سواحل ونزوئلاس کشورش. زیر نظر پادشاهی هلند بوده و تازه مستقل شده و صد و پنجاه هزار نفرم کل جمعیتش. اندازه همسایه های کوچه ی ما تقریبا. با آلمان بازی داشت. هفت تا گل زدن بهشون. نا مردا.

 

الانم دارم بازی لاله های نارنجی رو می بینم. با سامورایی ها. عجب بازی هست حاجی.پشم ریزون. هلندی ها دو‌ یک فعلا جلو هستن. اما ژاپنی ها ول نمی کنن. عاشق هلندیام. دلیلشم مشخصه دیگه. تیمش و از زمانی که پاتریک‌ کلایورت و ادگارد داویدز با اون عینکای عجیب غریبش و سیدورف دنبال می کنم. تیم خیلی خفنی نیست این سالا. اما فدای رنگِ پیرهنشون. اونا همیشه برندن.

 

امروز سر انجام نشدن کاری، سر کار خیلی عصبی شدم. تنها چیزی که تا سر حد دیوانه شدن عصبیم میکنه. کاری رو بسپارم‌ انجام بدن و انجام نشه. بی مسئولیتی برام قابل قبول نیست. حالا از اون موقع دست چپم درد می کنه و غمگینه. نمیدونم ربطی دارن بهم و یا کلا چیزی نیست. ولی خب..بیخیال. یه ربع دیگه بازی تموم میشه و بعدش خواب. مخلصم. سلام برسون. شب بخیر.

صُبونه

 

صبحت بخیر جوان ایرانی. امیدوارم تو‌ روز تولد ترامپ ! توام روزت رو به خوبی رو شروع کنی. صبحونه ی مُفصل و مقوی بخوری و تا تموم‌ شدن روزت میزون مرتب بمونی. ما که دیرمون شد و دیشب سَر این جام جهانی دیدن خواب موندیم و صبحونه نشد بخوریم. با همین آب میوه سَر و ته صبحونه رو هم میاریم و میریم واسه پیدا کردن یه لقمه نون. امیدوارم تا انتهای روز گشنه تشنمون نشه. خودمون دیدیم تو این فیلما آدم پولدارا همش آب پرتقال میخورن و سیرن. شاید اینم‌ همونجوری باشه. ولی حاجی از تو چه پنهون این روزا عجیب غریب داره میگذره.یعنی قبلا هم میگفتم سرعتش بالا رفته ولی الان خدا شاهده نمیفهم کی شب شد. تا چشم بهم میزنی و سَرت و بر میگردونی روز تموم شده. روزگار که سخت میشه بدو بدوشم بیشتر میشه انگاری. اشکالی ام نداره. سلامتی باشه باقیش و یه کار می کنیم.

خوش بگذره سان دیت رفیق. 

پیرهن صورتی

بیرون کافه رو نیمکت نشستم و قهوه ی یخی! می خورم. چند میز اونور تر آهنگ گذاشتن و دست میزنن و می رقصن. خیلی بامزن. نمیدونم تولده یا دورهمی. گوشی و برداشتم وبلاگاتون و یه نیم‌نگاهی می ندازم. داستان های زندگانی بعضیاتون خیلی خیطه حاجی. همه نه ها. اینی که الان خوندم چند تا پستشو.حیف نمیتونم اسم بیارم وگرنه میشه قضاوت. ولی خب می نویسین که بخونیم و مام تو دلمون قضاوت کنیم دیگه. اشکال که نداره؟ دلم می خواست اون یارو که اون کارو کرده بود و یه جوری 🥚🥚 و بکشم دیگه جرات همچین کاری نکنه. اما خب به من چه. یارو راضی طرف راضی حالا منم ناراضی. دیگه چه خبر؟ هیچی دیگه. یه چند نغری بیشتر انگار بلاگیکس نموندن. باقی کجان؟ اخه تو کانالام خیلی فعال نیستن که. ناقلاهای بین المللی باز. این قهوه یخ دارا رو دوست ندارم. چایی داغ دوست دارم. مهدی و مهناز زنگ‌ زدن سَر کوچن دارن میان پیشم. سَر خرای عزیز. رضام تازه رسیده. زل زده به اون جمع و با سیگارش خفم کرده. دختره میز کناری به پسره مقابلش گفت تقدیم به پسر جذابم. رضا دلش و گرفته میخنده. میگم زهر مار. میگه آخه. میگم چی داد؟ میگه داره جعبشو باز میکنه. چرا به طرف میگه پسرم؟ پسرشه؟ میگم الاغ حرف عاشقانه س. میگه بهم حس بدی میده. میگم اتفاقا خیلی جذاب و روشن کننده س. نمی فهمی. چی داد؟ میگه ساعت. میگم مبارکه. مهدی و مهناز رو به روم دارن میان. نمیشه خیلی نوشت. ولی شما بنویسین. چیزای خوب و زیبا. نه چیای تلخ و سیاه.ولی جون شهاب کاش بیام اون یارو‌ رو من 🥚🥚 و بکشم. بزغاله هلندی.حالا جدا از یارو ری اکشن طرف رو اعصابمه. انگار به یه ورشم نبوده.بهش فکر میکنم کله م نامناسب میشه.مهناز رنگ‌ صورتی دوست داره. مهدی و هر روز شبیه پلنگ‌ صورتی میکنه. مهدی مشکی دوست داره. اما خیلی وقته دیگه نمی پوشه. آدما جالبن. دوست دارم کارهاشون رو . غیر اون یارو البته. 

کتاب های جا مانده ای

" اسم‌های خودمانی همیشه کار راه‌ اندازند. یکی از رسم‌های بنگالی این است که هر آدم دو تا اسم دارد. اول، یک اسم خودمانی، که به بنگالی می‌گویند داک‌ نام. داک‌ نام در اصل، اسمی است که دور و بری‌ ها، چه خانواده و چه دوست و آشنا، توی خانه یا در موقعیت‌های صمیمی و خودمانی، آدم را به آن صدا می‌زنند. اسم خودمانی چیزی است که از دوران کودکی به شخص می‌چسبد و تا بزرگسالی همراهش می‌آید. اسم خودمانی به آدم یادآوری می‌کند که زندگی، همیشه آن‌قدرها جدی و رسمی و پیچیده نبوده و نیست. به‌جز این، گوشزد می‌کند که همه‌ی مردم یک‌جور به آدم نگاه نمی‌کنند. خود آن‌ها هم اسم خودمانی دارند. با همین اسم‌ها با آن‌ها قهر و آشتی می‌کنند، و با همین اسم‌ها دلتنگشان می‌شوند.

هر اسم خودمانی با یک اسم خوب و رسمی، که به بنگالی می‌گویند بلو نام، جفت می‌شود که هویت شخص را در دنیای بیرون مشخص می‌کند. اسم‌های رسمی را می‌شود روی پاکت‌ های نامه، مدارک تحصیلی، کتابچه‌های تلفن و این قبیل چیزهای عمومی دید. اسامی خوب و رسمی عموماً معانی عمیق و احترام‌ برانگیزی دارند. در اسم‌های خودمانی از این دست آرمان‌گرایی‌ها خبری نیست. این اسم‌ها هیچ‌جا ثبت نمی‌شوند، فقط دهان به دهان می‌گردند و در یادها می‌مانند. بر خلاف اسم‌های رسمی اغلب بی‌ معنی‌اند و عمداً مضحک و احمقانه. گاهی فقط یک آوای ساده‌اند. همین."

 

همنام - جومپا لاهیری 

 

+ تو بلا گفا سالیان زیادیه کتاب هایی رو که میخونم قسمت هایی که ازشون دوست داشتم و ثبت می کنم.این قسمت یکی از موارد دوست داشتنیه اون وبلاگمه. یه آرشیو خفن از کتاب های مختلفی که خوندم دارم و برام مثل هایلایت کردن کتاب می مونه و هر وقت بخوام میتونم برم و بخونم و‌ لذت ببرم. یکی از کتابی که این روزا دارم می خونم همنام خانم لاهیریه. این تیکه ها رو اینجام می نویسم و هم‌‌‌ زمان تو وبلاگِ بلا گفام هم میذارم. باقی بقایتان.

جام جهانی ۲۰۲۶

جام حهانی ام شروع شد. نمیدونم چندمین جام جهانیه که می بینم . اما یادمه اولیش سال ۱۹۹۸ بود. فرانسه. و اون بازی جاودانه ی قبلش، ایران -استرالیا تو ملبورن. در خونه ی کودکی ها. سکانس های تیکه تیکه ای ازش یادمه. اما اون بازی آمریکا و گلای استیلی و مهدوی کیا رو کامل یادمه . اون روزا همه چیز به مزه ی دیگه داشت. نمی دونم به خاطر کودکی بود و دغدغه نداشتن، شایدم حجم غم و اندوهمون اندازه ی خودمون بود. کوچولو . به مرور که گذشت و بزرگ شدیم همه چیز کم کم بی مزه شد. یادمه تو‌ همون کودکیا یه دفتر که روش برچسبی با عکس علی دایی بود بر می داشتم و اسم تیمارو می نوشتم و جدولاشون و مرتب می کردم و با هر بازی و برد و باختاشون بهشون امتیاز می دادم و یه نمودار بامزه درست می کردم.مزه ی ذوقش هنوز باهامه. دیگه اما حالا هزار تا سایت و تحلیل هست. اسم تحلیل اومد یاد دکتر صدر افتادم. چقدر این بشر و دوست داشتم.یادش بخیر.

 

 حالا رسیدیم به جام جهانی ۲۰۲۶. مکزیک-کانادا-آمه ریکا. اولین بار تیما از ۳۲ تا تیم شدن ۴۸ تا تیم. در نتیجه کلی تیم ریز و درشت هم اضافه شده که مزه ی بازی ها رو کمتر کرده. حداقل تو دور گروهی. فکر کن. ایتالیا برای دومین دوره هست که تو جام نیست. اما کوراسائو هست ! حالا برو بگرد این کشور کجای کره ی زمین هست اصلا. ساعتای بازی هام بسیار 🥚🥚 هست. ۴ صبح . ۵ صبح ۶ صبح. اون ساعتا که عمرا بیدار نمیشم. اما ساعتای ده و نیم شب و احتمالا ببینم. درسته دیگه مثل قدیم فوتبال بین حرفه ای نیستم اما جام جهانی و نمیشه از دست داد. من حتی به عنوان پرسپولیسی ۶ آتیشه هم مدت هاست دیگه بازیاشونو ندیدم.

 

 ایرانم امسال هست. شانس صعودشونم‌ انگار بالاس.  یکی از بازیاشونم ۴ صبه. فکر کنم ببینم. امیدوارم موفق باشن با اینکه خیلی وقته اون حس عرق ملی ! رو بهشون ندارم. دیگه واسه هیچ موجودی یقه جر نمیدم.ربطی هم به بازیکنا و‌ عملکردشون نداره. کلا خیلی وقته حس تعلقم به خیلی چیزا کمتر شده.دلایلشم‌ زیاد و مشخصه.با این حال قطعا بازیاشون و می بینم و احتمالا با بردشون خوشحالم بشم. دیگه چی؟ همین دیگه. امشبم اولین بازی رو دیدم.قشنگ بود. مکزیکین ها آفریکاییا رو بردن.سه تام اخراجی داشت بازی افتتاحیه ! احتمالا بیشتر از جام جهانی بنویسم.به یاد روزگار نوجوانی.

بی برق

یه چند ساعتی سر ظهر برق رفت. البته که دیشب مسیج دادن به خاطر سرویس و تعمیراتِ برق. ارواح خیکشون. کم کم باید منتظر برق رفتنا هم باشیم.هر روز یا یک روز در میون. بشیم شهاب سوخاری. گُل بود به سبزه نیز آراسته شد. البته برای مایی که چله ی زمستون آبمون یه شب در میون قطع بود اینا چیزی نیست. مهم اینه امنیت.. آها اونم نداریم؟ هیچی دیگه اوضاع خیطه پس حاجی. ظهر که برق رفت و گرمم بود خیلی ترسناک شده بودم. و می تونستم یک قاتل باشم. یه قاتلِ بسیار خطرناک. هرکی تو خیابون صداش بالا بود و خنده هاش طولانی رو با اخم‌ نگاه می کردم و ممکن بود بلایی سرش بیارم. که به خیر گذشت. کاش میشد با شلوارک نارنجیم میومدم بیرون. خیلیا شلوارک و انلاک کردن و پاهای بلوریشون رو هوا میدن. اما حاجی زشته.یعنی چه. روم نمیشه.

Lost at sea

 

چه خبر از نت بین المللی؟ همه چیز میزونه؟ می رین اینستا و اینا؟‌ من که خیلی نمیرم. یعنی میرم اما کم. همه چیز به نظرم زشت شده. همه انگار یه پُلی زدن از قبل دی به بعد از خرداد. اون وسط رو پاک کردن . یعنی انگار چیزی نبود. شتر دیدی ندیدی. پول باید در بیاد به هر حال. همچنان خانم خانه دار با باسنش وارد دوربین میشه و غذا درست می کنه و ویو می گیره. اون یکی هم که فقط با من رابطه نداشته، دوس پسر جدیدش معرفی میکنه. بقیه هم لب ساحل با موهای زرد عقدی. یه سری هم شورت و بند و بساط تبلیغ می کنن. خیلی از پیجا رو زدم که دیگه نیان. اما باز از یه جا در میان. من که جا اینستا بیشتر دلبند بازیام شدم. بعد از سه ماه دوری می شینم و شبا تا یه وقتِ خالی پیدا می کنم یه یکی دو ساعتی میرم تو دنیای بازی ها. پیش آلن ویک. می شناسیش؟ داستانِ رمان‌ نویس معروفی رو میگه که خودش توی داستاناش گرفتار شده. در نتیجه تلاش میکنه با نوشتن داستانی در مورد یه مامور اف بی ای ازین وضعیت خارج شه.‌خیلی عمیق و فلسفی و ترسناکه حاجی.بسیار از گیم پلیش لذت می برم و البته آخراشم هستم. ( کلیک ) .خلاصه که ما روزامون و این شکلی می گذرونیم. ما مثل هم نیستیم. این آهنگ جذابم از بازی رو می ذارم بری گوش کنی حالش و ببری. ( کلیک )

عبدالعظیم حسنی

 

حاج خانم چند وقت بود دلش شابدولَزیم می خواست و امروز اطاعت امر کردیم. شابدولَزیم‌ اوشاخلاری. رفتم سَر خاک ناصرالدین شاه و جیران هم فاتحه ای نثار روح قجریشون کردم.هیچ وقت ناصر خان فکر می کرد یه روزی قبرش زیر فرش و زیر پای مردم باشه و خیلیا ندونن اون زیر کسی خوابیده که یه زمانی معتقد بود پادشاه ممالکِ ایران هست؟ زندگی همینقدر احمقانه س.همونجا بودیم که گفتن شهر ری و‌ زدن . صداشم‌ شنیدیم. اما به حاج خانم گفتم در جایی رو محکم بستن که زیارتش خراب نشه. هرچند خودشون فرمودن که اگه هم باشه مهم نیست. خلاصه که شیاطین هرجا بریم دنبال ما میان. گفتم جنگ شد؟ نه. جنگم دیگه مسخره بازی شده حاجی. قبحش شکسته.قبل از جنگ دوازده روزه تا اسم جنگ میومد یاد جنگ عراق همه میوفتادن. اما الان دیگه هر وقت هرکی دلش بخواد میاد و میزنه و میره و آبم از آب تکون نمی خوره.این و به رضا گفتم .اونم گفت مثل روابط زناشوییه. زن و شوهر که روشون به هم واشه و هم و یه بار فُحش کِش کنن دیگه تا همیشه اوضاع همینجور تخماتیک می مونه. آره خلاصه. غم‌ انگیزه. زندگی در این مملکت. مشکلات اقتصادی، وضعیت جنگی، همه چیز خیلی مسخره و خنده داره. ازون خنده تلخا. خلاصه که از شابدولَزیم اومدیم و من از وقتی رسیدم افتادم و چشام دو دو میزنه. کَله م شده بازار مسگرا و حس می کنم اندازش شده اندازه ی کُرّه ی زمین. فکر کنم گرما زده شدم و همین لحظاته که ریق رحمت و سَر بکشم.

آنچه گذشت ...

جلوی بیمارستانی که به دنیا اومده بودم قدم می زدم. نزدیک محله هست و پایین بیمارستان و نزدیکش آب میوه فروشی معروفیه. رو‌ نیمکت نشسته بودم و آب هویج می خوردم. به طبقات بیمارستان نگاه می کردم. چند طبقه ای انگار بهش اضافه کرده بودن. یا در حال بازسازی بودن. نمی دونم. اما همچنان پا برجا بود و زن هایی با شکم های دایره ای داخلش می‌رفتن. از زن های باردار می ترسم. اینکه نکنه یک موقعی شکم بادکنکیشون بخوره به گوشه ی نوک تیز و بترکن و اون ها همراه با بچه بپرن و روی آنتن گوشه ی پشت بومی گیر کنن. از خاطرات حاج خانم استفاده کردم. حدود چهار و پنش صبح دردا شدید شده و هفت صبح با گریه های زیادی وارد شدم . تَهِ آب هویج و هورت کشیدم. صدای ناجوری داد. لیوان و تو سطل آشغال انداختم و دو تا دستام و تو جیبام کردم و با سوت، موسیقی بوی پیراهن یوسف رو زدم و به سمت خونه رفتم. 

...

رو تخت دراز کشیدم. نگاهم از سقف عبور کرد و از طبقه ی بالا و خونه ی آقای داوود نژاد هم گذشت و رسید به آسمون. نگاهم تا نزدیکی های ماه رفت. ماه شب پونزدهم خرداد. نارنجی بود. شبیه نوشابه ی کانادا. پاهام و طبق عادت تند تند تکون می دادم و دلم میخواست که از ماه هم عبور کنم. زنگِ خونه رو زدن. حاج خانم با لبخند دم اتاقم اومدن و از لای در گفتن شهاب دَم در همسایه کارت داره. نگاهم و از ماه برداشتم. پاهای دراز شدم رو داشتم از روی تخت پایین می آوردم که صداهای آشنا شنیدم. باور نکردنی بود. ابابیل ، لشگر خناسین شبیه گروه های گیتاریست اینستاگرامی که حامل پیغامی از نوه و نتیجه های پیرزن پیرمرد ها هستن وارد خونه شدن. گیتار و کیک و گل به دست و آواز خون. اولین بار بود این کار سخیف رو به خونه می کشوندن و خنده های حاج خانم نشون می داد از قبل باهاش هماهنگ کرده بودن. رضا و مهدی و مهناز و سحر و مینا و عرفان و آرش و مهسا و رزا. دَم در اتاق با رکابی و شلوارک وایساده بودم و اینا به طرز مسخره ای در حال خوندن اشعار حماسی تولد بودن. نمیدونستم چکار کنم. دستام و به چارچوب در گرفته بودم و زیر لب به همشون می گفتم خیلی گاوین و می خندیدم . بهشون گفتم این یکی رو دیکه انلاک نکرده بودین. می خواستن وارد اتاقم بشن که مثل شلدون گفتم ورود به اتاقم ممنوعه. همون بیرون بمونن. دست و صورتم و شستم و تا پاسی از شب زدیم و خوندیم و خندیدیم و رقصیدیم و بالاخره با زور و جاروی حاج خانم بیرونشون کردیم. هنوز بعد دو سه روز هر کدوم از همسایه ها رو که می بینم بابتِ اتفاق اون شب عذرخواهی می کنم.

 چسبید.

...

روز جمعه. پاتوقمون. کافه ی همیشگی. خیال راحت ازین که دیگه کار های سخیفشون تموم شده نشسته بودم و چایی می خوردیم. صدای بلند آهنگ تولدت مبارک هم من و متعجب نکرد. مطمئن بودم ربطی به من نداره. اما هیچ وقت اطمینانم فایده ای نداشته. سرم و روی میز گذاشته بودم و حدود پنش دقیقه فقط میگفتم نه . نه . نه‌ . همه می خندیدن. زورم به کسی نمی رسید. اما مطمئنم میدونن بدجور تلافی خواهم کرد.دوستانِ جدید اومده بودن. رضا گفت ایکس به خاطر من اومده. و من گفتم گه نخوره. رضا می گفت تتوی جدیدش رو دیدی؟ یه قسمتیش مشخص بود. رضا در حال تصویر سازی زشتش بود که گفتم من و ایشون و به کلاغ آخرین بازمانده های روی زمین باشیم ترجیح میدم با کلاغ اختلاط کنم تا وی . رضا گفت همه از خداشونه . گفتم همه بالن پلاستیکی دوست دارن. من نه . سحر بلند شد و گفت جای اون بشینم. و خودش جای من. متوجه شدم ایکس به طرز ترسناکی نگام می کرده و من حواسم نبوده و  سحر به این شکل نجاتم داده. کلی به این حرکت بادیگاردیش خندیدم. اون شب هم چسبید. تا پاسی از شب صدای خنده از کافه میومد. کادو های هیجان انگیزی گرفتم. می خواستم عکساش و بزارم گفتم دیگه لوس بازیه.

...

این سن اینجوری شروع شد. نود و نه درصد گفتن پسر مهربونی هستم. از این بابت خوشحالم. کاش واقعا باشم. مهربونی بیشتر از چیزای دیگه برام با ارزشه.

یک سال کوچیک تر شدن

 

اینم از یه شروع دیگه. چند سالی هست دیگه به سنم توجه نمی کنم. جدی میگم. یعنی تو الان بپرسی در این روز چند سالت شد خیلی باید فکر کنم تا یادم بیاد.جدی باید خیلی فکر کنم. اینجوری حالم بهتره. احساس می کنم همون شهاب کوچولو ام که کلی زمان و مسیر جلو روشه. کلی دوییدن و تلاش و اینبار رسیدن.خوشحالم خودم و هنوز جزو بزرگ ترا، عاقل ترا، جا نمیدم. سن قبلیم سن قشنگی برام نبود.جدا از کُل، برای خودم‌ شخصا. خیلی ازین سن قشنگ نبودنا داشتم. اینم روش. اما حس می کنم تو این سن جدید که قراره کوچیک تر بشم حالم خوب تر شه. موقع فوت کردن شمعا غیر از اون آرزوی نانوشتنی، برای خودم آرامش و عشق خواستم. برای عزیزان سلامتی و برای مردم کشور آسوده بودن. با چار تا شمع فوت کردن خواستم کُل جهان و یه تکونی بدم. به هر حال هر آدمی سر فوت کردن شمع های تولدش یه کوپنی داره دیگه. یک بار در یک سال. باید خوب خرجش می کردم. خوشحالم تو این سن جدید کُلی رفقای درجه یک اینجا پیدا کردم. و بعد از سال ها این تولد و اینجا تو بلاگیکس گذاشتم تا خونه ی همیشگیم. تو سن جدید باید بیشتر تلاش کنم. جایی باشم که دلم باهاش خوشه. بیشتر راه برم. بیشتر عشق بدم و بیشتر مهربون باشم. فیلمای زیاد ببینم و کتاب زیاد بخونم و نذارم آدما اذیتم کنن. کاش امسال بیشتر زندگی کنم. در آرامش. همین دیگه. بفرمایید کیک. یه قاچ کوچیک به همه میرسه. بزنین چایی رو هم بیارم.

 

( کلیک )

سلمونی

رفتم پیش مجید آقا ظروفچی. گفتم غمارو به کوتاه کردن و خوشگل کردنم بریزم پایین، بیست و چند ساله میرم پیشش. کَلَم ‌و خوب می شناسه.یعنی بیرونش. داخلش و فقط خودم می شناسم.نشستم گفت مثل همیشه؟ گفتم همون همیشگی.کیف آرایش و دادم بهش. مثل تنظیمات کارخانه ش شروع کرد از همه جا حرف زدن‌. پنش دقیقه نگذشته بود دیدم می زنه به شونم. گفت باز خوابیدی؟ گفتم دست خودم نیست. دست بخوره به موهام مثل گربه بیهوش میشم. خیلی حال میده . گفت دارم حرف میزنم.گفتم شنیدم.گفت چی گفتم؟ گفتم پول گاز مغازه برات اومده هشتصد تومن. گفت این و پنش دقیقه پیش گفتم. گفتم گوشیم رو بده حداقل خوابم نبره. با یه پلکِ وا داشتم هم حرفاش و گوش می دادم هم اخبار می خوندم. گفت تابستون نه آب داریم نه گاز. گفتم به سلامتی. بهش این ویدیوی اینستارو نشون دادم. ( کلیک )‌ کلی خندیدیم. گفت ولی من اینکارو نمیکنم. گفتم میدونم. گفت ایشالا عروسیت. گفتم ایشالا عروسی خودت. گفت فعلا دارم میرم خاستگاری. هرچقد بیشتر بری بهتره. گفت چشمات جون میده واسه خطِ چشم. یهو از جام پریدم. گفتم بیخیال حاجی. گفت ابرو چی؟ گفتم خجالت بکش. گفت مَرررررد. گفتم مَرررد کجا بود. مَرد دیدی بکش روت. خندید.گفتم کادو تولد چی میدی؟ گفت کم میکشم.کارت و گرفت کشید، پنجاه تومن تخفیف داد.خندم گرفته بود. تا خونه احساس خوشتیپی می کردم. مخصوصا این چند تار موی سفید جلوی سرم خیلی دارن خودشون و نشون میدن. تو آسیاب سفید کردم. 

جاذبه

 

زیر درخت توت نشسته بودیم. رضا گفت اکه یکی از این توتا بخوره تو سَرم یعنی درست میشه‌. گفتم همش و ملت کَندن چیزی نمونده که بیوفته رو سَر تو. گفت چند تا اون بالا هست. گفتم نگو که میخوای مثل انسان های نخستین بری رو نیمکت و از اون بالا آویزون شی؟ اگه می خوای بگو برم یه جا دیگه بشینم.گفت نه. نشستم منتظر. گفتم بشین تا روی سَرت توت سبز شه‌. خندید گفت اجازه بده تتوش کنم. گفتم جا دیگه داری روی تنت؟ گفت چیکار کنیم؟ گفتم چیو؟ گفت تولدت.گفتم هیچی تو روز تولدم می خوام در برم هیچ جا نباشم. گفت مثلا کجا؟ گفتم اگه می خواستم بدونی که نمیشد در رفتن. گفت حالا بگو . گفتم جایی ندارم‌ برم. نهایتش گوشی رو خاموش کنم. گفت این انسان گریزیا چیه؟ گفتم حوصله ندارم. گفت مبارکه ولی. گفتم چاکرم. همون لحظه یه دونه توت افتاد رو دماغم. زد رو پاش و خندید و گفت دیدی گفتم مبارکه. خندیدم. دستش و انداخت دور گردنم و گفت غمگین نباش حاجی. گفتم نیستم . گفت سورپرایزت نکنیم؟ موهام و با دست دادم بالا و گفتم میدونی که بدم میاد. و اینکه نباید الان اینو بگی چون دیگه سورپرایز نیست؟ زد رو سرش و گفت اه. یادم میره. گفتم دلم می خواست می رفتم رو نیمکت، ده تا توت سفید شیرین برای محبوبم می چیدم. همشم می دادم به خودش و موقع خوردنشون نگاش می کردم.گفت و من می دونم تو تمام خوراکی هایی که داری و بدی به یه نفر یعنی چقدر دوستش داری. گفت بپرم رو نیمکت؟ دور و برم و نگاه کردم کسی نبود.گفتم سریع‌ . بعد چند دقیقه پریدن از این شاخه به اون شاخه دست از پا دراز تر نشست.گفتم دیدی نمیشه‌ . همون لحظه یه توت خورد وسط سرش. نگاش کردم، گفتم باشه باشه . بازم تو درست گفتی.دستش و گذاشت رو سینش. بلند شدیم.تو راه باز گفت تولد و چکار کنیم. گفتم اگه ازین مسخره بازیا اونم تو جای عمومی بگیرین فُحشای خیلی بد میدم. اون کیکم میکنم تو جایی که نباید.گفت میدونم. رسیدم خونه. سَر کوچه‌ وایساد گفت ولی درست میشه. دو تا دستم و بردم جلو که یعنی باشه برو گمشو. یه دوش آب یخ گرفتم. جای توت رو هنوز رو بینیم احساس می کردم. دلم نوشابه نارنجی خواست وسط دوش. کانادا. اومدم بیرون. حوله رو روی دوشم انداختم، جاش یه چیز تگری درست کردم.طالبی با یخ های قلبی. تا اون تَه مَهام خنک شد. رو تخت دراز کشیدم. به دنیای آدم بزرگا فکر کردم. به تنهایی، به دور شدن. به سالیوان. شاید کتاب بخونم. شایدم هیچ کار نکنم.

یار مهربان

 

بالاخره عزیزانم از راه رسیدن و من بسیار خوشحالم. من انسان بسیار فرهیخته ای هستم که با کتاب بسیار خوشحال و ذوق زده میشم. البته بعد از شیرینی تَر و رولت.یکی غذای روح است و دیگری غذای شکم.

 

کتاب اول کتاب نقاشی بزرگسالان هست که برای حاج خانم خریدم که رنگش کنه. ایشون عاشق رنگ آمیزی هستند. یه کتاب هم قبل این پارسال از نمایشگاه گرفتم که تمامش و رنگ کردن و این جلد بعدیشه. هم حوصله شون سَر نمیره و هم برای ذهن و رفع اضطراب و استرس خیلی موثره.

 

کتاب دوم آخرین قسمت از چهار گانه ی گورستان کتاب های فراموش شده س. که خود آخرین قسمتش تو دو جلد نارنجی منتشر شده به این کُلفتی.کی بخونمش نمی دانم. از انتشارات نیماژ.

 

کتاب سوم تانگوی شیطان که خیلی وقت بود می خواستم بخرمش. داستان آخر الزمانیش همونیه که احتمالا همیشه منتظرش بودم. شاید بعد خوندنش فیلمش رو هم ببینم. از انشارات نگاه.

 

کتاب چهارم بَختِ بیدادگر داستانی در مورد زندگی کمونیسمی پراگ ، روند نابودی یک‌ ملت. هرچند خودمون احتمالا این کتاب و تو همین روزگار زندگی کردیم، اما خب خوندنش هم خالی از لطف نیست. از انتشارات ماهی.

 

کتاب پنش به نام تا در محله گم نشوی از پاتریک‌ مودیانوی عزیز. بذنذه ی جایزه نوبل. از انتشارات چشمه.

 

کتاب ششم نشان کرده از خانم بلقیس سلیمانی که دوست داشتم بخونمش.در مورد تعهد در روزگار جنگی. دلم می خواست تو‌ سبدم یه کتاب از یک‌ نویسنده ی ایرانی هم باشه. که خب تو لیستام نوبت خانم‌ بلقیس بود. از انتشارات چشمه.

 

کتاب هفتم کتابی به نام غنچه ها را بچین بچه ها را به گلوله ببند بود. جدا از اسم غمگینش، تعریفش رو در پادکستی شنیده بودم و بعد ازینکه در موردش سرچ کردم فهمیدم باید حتما بخونمش. از انتشارات خوب.

 

و کتاب هشتم و آخر کتاب شعر مژدگانی به یابنده از احمدرضا احمدی بزرگ.من همیشه عاشق شعرم و کلی کتاب شعر از شاعر های مختلف دارم. دوست داشتم تو سبد خریدام قطعا کتاب شعری باشه و قرعه به نام آقای احمدی افتاد. و نگم از کتاب. جدا از شعر هاش. چه نقاشی هایی. چقدر خوشگل و دوست داشتنی. دوست داشتم محبوب در بَر بود و یکی یکی براش ورق میزدم و با ذوق همه ی نقاشیاش و نشونش می دادم و شعراش و براش می خوندم. اون جلد و کاغذ گلاسه و قطعش بسیار شگفت انگیزه‌.

 

و همین دیگه. بَسه. بدین ترتیب سبد خریدای خرداد ماهم اینگونه پُر شد. به عنوان کادوی تولدم از خودم قبول می کنم. کادویی جذاب با نویسندگان ایرانی و خارجی. با داستان هایی مرتبط با این روزگاری که داخلشیم و ادامه داستان های قبلی و شعر و همه چیز.در همه شکل و ابعاد. متنوع و خردادی.

چشم در چشم

تو هارد دنبال عکسی بودم، یهو رسیدم به این نقاشی ها . آذر ۱۴۰۳.موزه هنرهای معاصر.نمایشگاه چشم در چشم. رونمایی از نقاشی های ونگوک و پیکاسو و دوجین آدم حسابیه دیگه. من خیلی به نقاشی نگاه کردن علاقه دارم. با اینکه خودم طراحیم خوب نیست. و از بچگی همون خونه و دودکشِ روش و کوه پُشتِ سَرش و دو تا هفت که میشد پرنده بلدم. آها به چیز دیگم بلدم. عدد ۱۴ رو تبدیل به مرغابی کنم.آره خلاصه علاقه ی وافرم به نقاشی باعث شد به اون نمایشگاه برم و امشب دوباره نشستم و یه دل سیر همه ی اون نقاشی هارو که عکسشون و گرفته بودم دیدم. مطمئن نیستم اما فکر کنم نقاشی خوب نقاشی هست که هر بار ببینیش کیفور شی. بگی احسنت و باریکلا.غرقش شی و کلی تو جزئیات که عاشقشونی غرق شی.یادش بخیر اون روز. خیلی دلم می خواست با نقاشی ونگوک تو اسلاید یک عکس بگیرم. اما خب تنهایی نمیشد.یا با اون نقاشی خانم معصومه مظفری تو اسلاید دو . که چهره ی آدمایی که کشیده بود اون غم تو چشماشون عجیب برام آشنا بود. یا اسلاید سه اثر پیکاسو که چهره ی معشوقش رو کشیده بود.یا اسلاید چهار که اسم نقاشیش بود دختری از مون مارتر. یا اسلاید پنش و اون دختر نارنجی ... نشد دیگه. به جاش میون کاناپه ی وسطِ سالن نمایشگاه ولو شده بودم و پاهام و انداخته بودم رو هم و دستام و وا کرده بودم و به اثر ناصرالدین شاهی که آقای کمال الملک کشیده بود نگاه می کردم.ابهت نقاشی من و گرفته بود و البته به صدای پُشت سرم هم گوش می دادم، که دخترک از پسر می خواست جلوی نقاشی ها راه بره و بهشون خیره بشه و مثلا حواسش نیست و دخترک از پُشت ازش فیلم بگیره. یادمه یه چند بار این فیلم و تکرار کردن چون دخترک معتقد بود پسر تُند راه میره. باورم نمیشه یکی دو سال گذشت ازین نمایشگاه درجه یک.تمام عکس هایی که اون روز گرفتم تو کانال هست.چشم در چشم و سرچ کنی میاد.

سرویس کولر

بالاخره فرصت شد کولر و سرویس کنم. دیشب اینقدر گرم بود که حتی پنکه هم جواب نمی داد. دیگه امروز رفتم و کولر و خوشگلش کردم. خیلی این کارای تعمیراتی خونه رو دوست دارم. اون سمت بابا بودنم و روشن میکنه. احساس سوپرمنِ رکابی پوشی بهم میده که دلش میخواد با آچار فرانسه همه چیز رو تعمیر کنه. حالا خونه بوی امتحان مَدنی میده.بوی تعلیمات اجتماعی.بوی آقای هاشمی.بوی امتحان نهایی. بوی پشت بوم خونه ی کودکی رو شستن و فرش پهن کردن،کاش میشد امشب کنار بابا که در حال سیگار کشیدنه میشستم و به ستاره ها زل میزدم و هندونه می خوردم. شروع فصل سمفونی قژ قژ کولرا رو بهت تبریک‌ میگم. تابستون خنکی رو آرزو میکنم.امیدوارم تو چل تابستون وسط کوچه ت‌ برف بباره.

+آسمون بالای سرمم امروز خیلی خوشگل بود. تهرانِ ابری ...

( کلیک )

از سری داستان های نیمه تمامم

 

مرد:

من فردا پنیر ویلی می خورم.

زن:

باشه.

مرد:

ممکنه چایی نخورم ولی پنیر ویلی می خورم.

زن:

باشه.

مرد:

پنیر ویلی با نونِ سنگک خیلی خوبه.

زن:

ای بابا.مثلِ سوزنِ گرامافون گیر کردی رویِ پنیر ویلی.

مرد:

شایدم حلیم خوردم.

زن:

حلیم دوست نداری.

مرد:

می خوام ساختار شکنی کنم.

زن:

با حلیم؟

مرد(داد می زند):

آره

-وقفه-

مرد:

ببخشید.

زن:

خوبی؟

مرد:

صُبا ...هر روز صبح می خوام دنیا رو عوض کنم.با چاییِ دوم مصمم تر می شوم .شب اما ،دنیا سازِ خودشو می زنه.منم ذره ای عوض نشدم.

-زن می خندد-

مرد:

خیلی جدی ام به خدا.

زن:

می دونم.

-وقفه –

زن:

در عوض من صُبا خیلی مضطربم.می ترسم اگه تو اینترنت می گردم،فقط خبرِ بَد ببینم.می ترسم مامان دیر گوشی تلفن برداره.تازه بعد از یک عالم زنگ خوردن با بی حالی بگه،انگار فشارم بالا رفته،سرگیجه دارم.می ترسم بابا تو پله ها سُر بخوره،سرش بشکنه .می ترسم از کار بی کار بشم.صبحا خیلی می ترسم.این همه ترس اجازه نمی ده حتی به عوض کردنِ دنیا فکر کنم.متوجهی؟ صبحا کم مانده بترسم هیدروژن از اکسیژن جدا بشه و هر کدوم برن طرفی.

-وقفه-

مرد:

گروه بمرانی هم تو ترانه ای از جدایی هیدروژن و اکسیژن می گه.

زن:

اتفاقاً تو همون ترانه می گه ،زندگی بیخِ ریشه.ولی من ترجیح می دم بگم،زندگی آشِ کشکِ خاله س.

مَرد:

فردا می خوام نارنجی بپوشم

زن:

من آخر نفهمیدم چی شد با این سن و سال لباسات یکهو رنگی شد.

مرد:

یه مدت بهم میگفتن رضا صادقی.همیشه مشکی می پوشیدم.

زن:

رنگ‌ عشق بود.

مرد:

نارنجی برام لباس رنگی نیست. سبک‌ زندگیه.

زن:

دل خوش سیری چند؟

مرد:

شاید پس فردام قرمز بپوشم.

زن:

میخوای طغیان کنی؟

مرد:

میخوام‌ حواسم و پرت کنم.

زن:

فردا صبح نون سنگک یادت نره بخری.

 

از خوبای روزگاره

 

صبح ویکندت بخیر حاجی. اول صبی پاشدم این اثر فاخر و پلی کردم و با چشمای پُف کرده و موهای بهم ریخته حلوی آینه وایستادم. دارم به خوبای روزگار فکر می کنم بعد دو تا دستام و آروم میارم بالا و در راستای شونه.درست شبیه اولین و آخرین رقصی که حدود دو سال پیش تو عروسی فامیل انجام دادم تکونشون میدم. سی ثانیه بیشتر نشدا. اما تا همین الان تو گوشی همه هست اون لحظه. میگن خیلی مردونه بود اون رقصه. هیچ وقتم این حرکتا رو حتی تو خلوت خودمم انجام نداده بودم. بعد یهو وسط جمعیت دو تا دستارو آوردم بالا و سَرم و هم کَج می کردم و کجکی می خندیدم. حس عجیبی بود. ولی به کسی نگو . من با این ریش و پشم زشته . من همینجوری واسه خودم جای آینه الکی تکون میدم.البته الان دارم سرم و تکون میدم و واسه خودم تاسف می خورم. برم به کارام‌برسم که خربزه آبه. برنامه های تغییر احوالم که واسه خودم چیدم داره به جاهای بدی کشیده میشه فکر کنم. یاد یکی از همسایه هامونم افتادم. اسم پسرش ایمان بود.چون تو تولداشون میخوندن گلاب گلاب کاشونه تولد ایمان جونه. بچه بودم. حصیر جلو پنجره رو بالا می دادم و خونشون و نگاه می کردم. مامانِ ایمان هر روز صبح جلو آینه می رقصید. برام خیلی خنده دار بود. بعدش کلی می خندیدم.اونقدر که دل درد می گرفتم.البته به کسی نمی گفتم. خودمم امروز دچارش شدم. خوبه پنجره هامون دید نداره. سَفرای دوتایی..یه دونه باشی خدایی. روز خوبی داشته باشی جوون ایرانی. 

در و پُشت سرت ببند سوز نیاد

خیلی وقت بود اول صبی پُستی نذاشته بودم. صبح تعطیلت بخیر جوون ایرانی. چه یهو خالی شد بلاگیکس حاجی. این ندید بدید بازیا چیه؟ بشینین یه جا دیگه.میخ داره مگه هی ازبنور میرین اونور؟ البت میفهمم سه ما نداشتین الان براتون عزیز شده. مثه آدمیزاده دیگه. دو روز نباشه بیشتر از اونی که هر لخظه جلو چشم برات عزیز میشه. ولی خیلی هُل نشین. استفاده کنین اما اسراف نکنین . زیادم بهش دل نبندین چون به قول حسین تَش تلخیه. با صدای یه ترقه دوباره داستان و دوباره آش و همون کاسه. از من یاد بگیر که سفت نشستم سَر جام و تکونم نخوردم. فعلا هم قصدی برای تکون خوردن ندارم. البت شاید دو دقیقه دیگه قصدام تغییر کنه. اما کو تا دو دقیقه دیگه؟ هرجا بریم آسمون همین رنگه. چه اینجا.چه بلاگفای نازنینم که حالا بعد از سه ماه در آغوشم دارمش ، چه کانال تلگرامم. همشون جایین واسه نوشتن دیگه. با دوستانی مشترک تو همشون. یا متفاوت . من جایی که دلم بگه هستم. اصولا خر دلمم. و الان دل میگه اینجا گرمه. مام نشستیم.حالا اگه دل سرد شد مام جمع میکنیم میریم دیگه.قصه ی مرگ و زندگی که نیست. ولی بعضیا یه جوری رفتن تو گویی چاقو کذاشته بودن بیخ گلوشون تا الان که مونده بودن. بامزه بود.خلاصه که عرضم به حضورتون بنویسین هرجا که دلتون خوشه. دوست داشتین نمره نشونیم به ما بدین . نداشتینم فدا سرم. والا دیگه. منم که تو همه جا هستم دیگه. شاید بلاگفا یه سَری بزنم و یه سری پستارو اونجام بنویسم. و تو کانالمم که همیشه هستم. اما منبر اصلی فعلا همین جاس‌ . اونجاهام مارو دیدین از دور سلام کنین میشناسمتون. خوش بگذره نت خارجی و آزاد. نفس بکشین تا باز دماغتون لا در بسته شدش گیر نکرده.

زندانی آسمان - کارلوس روئیث ثافون

 

سومین کتاب از چهار گانه ی گورستان کتاب های گمشده رو هم خوندم. بعد از سایه ی باد. بازی فرشته.حالا زندانی آسمان.و به جرات می تونم بگم بهترین و هیجان انگیزترینش تا به اینجا. البته که دو کتاب قبلی رو هم بسیار دوست داشتم. اما به دلیل علاقه ی زیادم به شخصیت "فرمین" این کتاب و یه جور دیکه دوست داشتم. اینکه فرمینش تو این قسمت زیاد بود باعث شده بود لحظه های جذابی رو باهاش سپری کنم. داستان هم شگفت انگیز و جذاب مثل قبل تو این قسمتم ادامه داشت و با قلمِ جذاب آقای ثافون رفتم به اسپانیای مه گرفته و کمی تا قسمتی ترسناک و مرموز. اون قسمت خاطره تعریف کردن های فرمین از زندان واقعا سیاه و غم انگیز بود. آخر کتاب هم مثل سریال های درجه یک هیجان انگیز بسته شد و وادارم کرد چهارمین کتاب این مجموعه رو هم بخرم. که خودش دو تا جلده به این کُلفتی. خوشحالم با دنیای آقای ثافون آشنا شدم. روحش در آرامش باشه. تو دو صفحه ی پایانی این کتاب هم چند جمله ای یادداشت نوشته بود.انسان درجه یک و دغدغه مندی بوده. تو حرفاش گفته بود که دوست داره تا جایی که زنده س تمام داستان هایی که تو ذهنش هست و بنویسه و حالا حالاها کتاب بنویسه. خیلی تلخ بود که عمرش به نوشتن کتاب های بیشتر قَد نداد.هر بار که کتاب های این مجموعه رو میخونم از ترجمه ی آقای صنعوی هم تشکر می کنم. این بار هم. لذت خوندن نوشته های نویسنده رو چندین برابر کرده. و در آخر اینکه به زودی می ریم برای قسمت آخر این مجموعه. اگر آقای پستچی کتاب های عزیزم رو از نمایشگاه زودتر بیاره‌!