برای یک قلب بیشتر

ما وبلاگ نویس ها جدیدا با موضوع لایک پای پست ها آشنا شدیم. فکر کنم از بیان این داستان مُد شد. وگرنه تو بلاگفا که ازین سوسول بازیا نبود.ماها ، فکر کنم اکثرمون بیشتر از لایک از نظرات ذوق زده شیم. ماهیت وبلاگ خونده شدن و در نهایت با دوستان زیر پست ها در موردش حرف زدنه. برای منم همیشه همین بوده. با اینکه خیلی بامزس این گزینه ی اینستایی و نشون میده چقدر این مطلب دوست داشتنی بوده اما بیشترین و مهم ترین چیز برای من خونده شدنه. لایک برای عکس و کپشن های یه خطی اینستاس. یکی از اتفاق های عجیب اینجا همین معلوم بودن لایک کننده س . تو بیانم فکر کنم معلوم نمیشد. تو چنل های تلگرامم همینطور.اینجوری بهتر بود. با معلوم شدنش بعضی ها انگار دچار رودروایسی میشن. میگن چون من رفتم لایک کردم اونم موظفه بیاد لایک کنه. بدون اینکه بخونه. و این خیلی بده.حرکت خوشکلی نیست اصلا. خود من هر پستی و بخونم و به جونم بشینه و دوست داشته باشم لایک میکنم و یک عدد قلب تقدیم نویسنده. تعارفم ندارم. داستان اون قلب همینه دیگه. چراغ خونه نیست که الکی روشنش کنیم. خراب میشه اصن.چرا اینارو گفتم؟ واسه اینکه دیروز که بعد چند ساعت میز کار و چک کردم دیدم یه تعداد لایک هست از عزیزان و یه تعداد نظر از رفقا. و مثل همیشه که نظر ها برام مهمه، بدون هیچ درنگی نظرات و باز کردم تا با رفقا حرف بزنم. بعد برگشتم دیدم یه دونه لایک برداشته شده. و همون یه دونه لایک باعث شد بیام اینارو بنویسم.چون برام خیلی جالب بود اون یه دونه لایک. بنده خدا فکر کنم پشیمون شده بود. یا گفته بود لایکم و بر میدارم تا بفهمی رییس کیه.یا لایکش نکنم پررو نشه. حتما پس فردا درخواست های بیشرمانه ی دیگه ای هم میتونه داشته باشه، بی حیا.ولی جدی به اون دوست عزیز که نفهمیدم کی بود خواستم ازینجا بگم، دنیا دو روزه. وسط جنگیم. معلوم نیست کی موشک بخوره فرق سرمون. آمریکا داره نیرو زمینی میاره. تنگه هرمز بسته س. خودت و واسه این چیزا اذیت نکن. دنیا ارزشش و نداره. واقعا من بعضی ها رو میشناسم که این مسایل براشون مهمه ها. مهمه در حد ناموسی. مثلا تو اینستا براشون مهمه کی سین کرده. تو بلاگفا مهم بود کی نظر گذاشته. تو تلگرام مهم بود کی چه ساعتی سین کرده و چه زمانی جوابش و داده.تو واقعیتم مهمه کی اول بهش زنگ بزنه و در جواب مسیج چار خطی حتما پنش خط جوابش و بده‌. چمیدونم. شاید به هر حال اینم دل خوشی و سرگرمیشون باشه. واسه ما که اصل یه چیز دیگه س. خلاصه که قلب نارنجی اینجانب تقدیم به تمام پست های درست درمون شما .حیف برای شما قرمز میشه. یه جاهایی هم مشکی. یه جاهایی سفید.ولی بدونین اصلش نارنجیه. یه دونه قلبم کم می کنم از اون دوست ناشناخته. تا برابر شیم.

ای دل تو خریداری نداری

دیشب خواب دیدم به خاطر یه دروغ شاهین نجفی رو دارم شلاق می زنم. باور کن. خواب های من مثل خودم چنان بعضی وقت ها سورئال میشه که میشه ازش کلی ایده برای ساختن فیلم دراورد. من اصلا خیلی وقته حتی آهنگ های این بنده خدا رو گوش ندادم. حتی بهش فکرم نکردم. بعد خواب دیدم سَر یه دروغ دارم بهش شلاق می زنم اون الاغم ازین شلاقا انگار داشت لذت می برد. اصن فکر کنم داستان Fifty Shades بود انگار. چرا کیف می کرد؟ ولش کن. خیلی ورود نکنیم بهش. کاش دوباره خواب های خوب ببینم این شبا.مثل اون بار که خواب دیدم با لیلا فروهر و آتنه فقیه نصیری سوار پیکان جوانان بودیم و دور میدون آزادی دست می زدیم و دل ای دل می خوندیم. لیلا فروهر پیرهن یقه دلبری پوشیده بود و موهاش و مثل همیشه زرد عقدی کرده بود و شبیه شیر شاه مدلش و درست کرده بود.یکی از دوستان اینجا هست تعبیر خواب می کنه. میخوام برم پیشش تعبیر خوابام و بگه. فکر کنم بنده خدا بعد شنیدن خوابام وبلاگش و ببنده بره.

تهرانِ کارت پستالی

 

صبح ساعت شیش اینطورا فکر کنم با صدای انفجار پریدم.پتو پیچ رو تخت نشسته بودم و به در و دیوار نگاه می کردم. حس کردم یکی تیر فرو‌ کرده تو‌ قلبم. به خودم نگاه کردم سالم بودم. از دیشب یک‌سره بارون میاد. گفتم برای ادامه ی حیات روش دیگه ش لذت بردن از تهرانِ کارت پستالیه. ( کلیک ) ببین آسمون رو. با زبانِ حال با آدم‌ سخن میگه.اگه اینستا بود احتمالا این فیلمی که گرفتم و استوری می کردم.بعد یه آهنگ‌ خوبم روش مینداختم. اما دیگه نه اینستا هست نه حوصلش .خودت بی زحمت همراه باهاش، آهنگ ابر بهار همایون شجریان و پلی کن.همون که میخونه :

" رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار

گریه‌اش بر سمن و سوسن و نسرین آمد

ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست

که به کام دل ما آن بشد و این آمد."

آره خلاصه.تهرانِ دوست داشتنیم همچنان زنده است و در دلبر ترین شکل ممکن خودش. آسمون آبی خوش رنگ. ابر های تُپُل و پنبه ای کومولوسی هر گوشش. درخت ها در حال سبز شدن و زنده شدن. خودم از یه درخت شنیدم که میگفت به همه اونا که چشم ندارن زنده بودنمون و ببینن اعلام کن ما هنوز هستیم.هنوز نفس می کشیم. پس بپر از خونه بیرون و بیخیالِ جنگ لشگر شیاطین راه برو و بدو و‌ این هوای بهاری رو نفس بکش. تا شب شه کلی راه هست هنوز.غصه ی شب و بزاریم برای شب. الان و عشق است.

اون‌ روزا ما دلی داشتیم

 

بعد سی و چند روز همچنان با صدای هر انفجار تپش قلب میگیرم. برای درمونش هر بار یه روش مسخره ای رو در نظر میگیرم. امشب که صداها نزدیک بود رفتم تو یوتیوب وطنی و سرچ کردم سریال خط قرمز. مغزم این شکلیه که تو مواقع بحران و استرس تصمیم میگیره یهو خاموش شه و رو به روزایی باز شه که دلی داشتیم.واسه بردن جونی داشتیم ،واسه مُردن کسی بودیم،پاییز و بهاری داشتیم...یهو سوییچ میشه به روزای پُر رنگی که زندگی برامون قشنگ تر بود.سنمون کم تر بود و دغدغه هامون همقد سنمون. چه میدونستیم دنیا دست کیه. هرچند بعید میدونم دنیای اون‌ روزا دست هرکسی هم بود اینقدر همه چیز مثل الان ترسناک بوده باشه.که اگه بود حسش می کردیم درکش میکردیم. تنها چیزی که یادمه همش حال خوش بود‌. بودن عزیزانی بود که الان نیستن. دیدن سکانس هایی بود که اون‌ روزا مزه ی دیگه ای داشت. به یاد ناصر بَدمنِ جذاب سریال که کراش دختر و پسر اون سالا بود.. رامین و امیر بچه ی خوبه ی داستان و کامران و دکتر نیما و اون پیرمرده که کلبه ای داشت وسط جنگل...

اهل قبور

 

به رسم هر سال که یه روز قبل از عید با سبزه می رفتیم سر خاک بابا، امسال به خاطر شرایط نشد. با تاخیر و بی سبزه رفتیم پیشش. دلمون پُر بود. آروم شدیم. بهشت زهرا همیشه آرومم می کنه. به بابا گفتم اگه بودی احتمالا کلی نگران وضعیت میشدی. خوبه حداقل زمانی که رفتی اوضاع کمی بهتر از الان بود و غصه ی زیادی نخوردی.آره خلاصه. باقی همسایه هاش و جمیع اهل قبورم حالشون میزون بود. آروم خوابیده بودن و دنیا براشون اهمیتی نداشت. خوش به حالشون.

جناب بلاگیکس

حاجی دیگه از شما با این قر و فر و امکانات مَکُش مرگ ما و قیافه ی شیش در چهار خوشگل و آپشنای گوگولی فوتِینا انتظار قطع شدن و ارور دادن و ازین داستانا نداریما. عروس تعریفی نباس معده ش دچار مشکل بشه.از دیشب از بس ریفرش کردیم‌ این گوشی رو چشامون چار تا شد. جز اینجا دیگه جایی نداریم برای نوشتن. بلاگفا که فعلا تو کماس. بلاگ اسکای که نفهمیدیم چه مرگش شد و یه بیان بود که ترجیح میدیم سمتش نریم. بوی گلاب میده اونجا وقتی واردش میشیم.هر وبلاگی بخوای بری باید یه یاالله بگی. می مونه اینجا که انتظار نداریم قر و فر بیاد. تازه بهت عادت کردیم. ما ساده دلای دل گنجیشکی یکی سی ثانیه بهمون زل میزنه وابستش میشیم. دیگه چه برسه که یه ماه کلی وقت براش گذاشته باشیم.ممنون که پیشمونی و ولمون نمی کنی. در این شرایط دست و ول کردن خیلی غم انگیزه. تو بمون حداقل.تا بعدن ببینیم چی میشه. خیلی متشکرم.

صبح بخیر جوان ایرانی. اینجا تهران. ساعت هشت صبح.

پیتزا با کیم وکسلر

 

از صبح یه سر درد کوفتی گیرم انداخته بود. از اون سر دردای مَرد افکنِ شهاب دراز کن.به ناچار با دو‌ عدد نوافن و دو ساعت خواب ، کار و‌ تونستم جمع کنم و دستش و بخوابونم زمین. سینوزیت لعنتی گاهی بد می پیچه به پر و پاچم. می خواستم برای ناهار یه پیتزا درست کنم که از بس درد داشتم نشد. جاش منتقلش کردم به امشب. یه پیتزا درست کردم چِل ستون چِل پنجره. بیست و پنش لایه روش. هرچی میل می کردی تموم نمیشد. یه اثر هُنری نارنجی که تو الان بری پیتزا شیلا و یه کویینش و سفارش بدی و پیتزا جامانده ای و بزاری کنارش پیتزای من ضربه فنیش می کنه. من تو خدمتم چند ماه آخرش افتادم بوفه ی پادگان. بر خلاف دو‌ سوم وحشتناکی که گذروندم که حالا بعدنا برات میگم این چند ماه آخر جزو پاداش اون عذاب ها بود. صبح های کله صبح بلند می شدیم و واسه پسرای کچل و خسته از صبحگاه های وحشتناک پادگان براشون ساندویچ کالباس درست می کردیم. از امیر پادگانش تا عَن بَر ! فرمانده و کل پادگان صف می کشیدن جلو بوفه. یادش بخیر. چی می خواستم بگم؟ وبلاگ نوشتنم منم همینه میام یه چیز بگم از شرق میگم میرسم به غرب.هیچی پیتزا که درست کردم با موسیقی متن صدای انفجار گفتم یه سریال ببینم. صداها امشب ترسناک تر از همیشه س. برق یه مناطقی از تهرانم قطع شده. اما من همچنان در حال جون کندن برای زندگی ام در نتیجه یه اپیزود بتر کال ساول هم دیدم و خانوم کیم وکسلر هم گویا راضی بود از مزه  پیتزا. مثل این سکانس از سریال. چقدر من از چاک متنفرم. هرچقدر جیمی براش برادری می کنه. اون مثل گاو می مونه براش. که فقط بلده شاخ بزنه و برنامه های خودش و‌ دوست دخترش و خراب کنه. کیم بنده خدا چقدر ذوق داشت تو این اپیزود. سر جور کردن اون وکیلا... اما ذوقش زود کور شد.ولی مطمنم از پسش بر میاد. اون خانم قوی ای هست. دوباره کفش های پاشنه تَق تَقیش و می پوشه و موهاش مدل همیشگی می بنده و کار و جمع می کنه.

بفرما پیتزا. کش میاد از اینجا تا میدون تجریش. خدا شاهده.

دل من راس راسی دیوونه شده

امشب هم صدای هجوم جنگنده ها و انفجار ها مهمون لحظه هامون بود‌. تو کوچه که میومدم از یه سمتی یه نوری دیدم و بعد صدای انفجار.پیرمرد همسایه دم در گفت باز شروع کردن. گفتم نگران نباش عمو حسن صدا رعد و برقه‌. دوست داشتم باور کنه حرفمو. اما بعید میدونم. با نگرانی رفت داخل خونش‌.این استرس ها برای سن و سال دار ها سمه. اومدم خونه و انفجار پشت انفجار. تلویزیون و روشن کردم. به حاج خانمم گفتم صدای رعد و برق بوده.باورش شد. بعد صدای اهنگی که پخش میشد و زیاد کردم که صدای دیگه ای نشنوه. خودمم پخش شدم تو حموم.زیر دوش آب داغ وایسادم و به این فکر کردم که یک ماه شد. یک ماه از عمر ما گذشت. با استرس و نگرانی و تلخی و مرگ. زندگی چند سال دیگه ادامه داره که یک ماهشم باید اینجوری بگذره؟ چند ماه ازین یک ماه ها توی طول عمرمون داشتیم؟ چند تا دیگه ازین یک ماه ها باقی مونده؟ خستم. روحی. ذهنی‌... اما بازم باید خودم و سر پا نگه دارم. چاره ای ندارم...

نویسندگان متاهل

تمام این سال هایی که تو بلاگفا مشغول به نوشتن بودم وبلاگ های کمی رو دنبال می کردم. اصولا که البته وبلاگ های زیاد درست در مونی که وجود نداشت اما همون چندتایی که هم مشغول بودن رو هم دنبال نمی کردم.اما اینجا به دلیل اینکه هم خب شرایط جنگی هست و اوقات فرراااغت ! بسیار و محیط اینجام جوری هست که خواه ناخواه پست های زیادی رو تو صفحه اصلی میبینی باعث‌ شده وبلاگ های زیادی رو بخونم.البته که خیلی هاش و با علاقه می خونم. نکته ی جالبی که برام داشته حضور زیاد افراد متاهله. که درصد زیادیش رو هم خانم ها تشکیل میدن. جالبه دیگه. یاد پست های قدیمی خودم میوفتم که همیشه میگفتم من ازدواج کنم عمرا دیگه نمینویسم. یعنی منی که حالا کم یا زیاد هر روز نوشتم، بعد ازدواج دیگه کلا وبلاگ نویسی و میذارم کنار. دلیلشم زیاد بود دیگه. اینکه خب دوست داشتم تمام وقتی که داشتم و برای محبوب زیبا روی نیک سیرتم بذارم و چون اصولا اکثر نوشته هام به صورت افقی و رو تخته ترجیح میدادم در اون لحظات جای گوشی، یار رو در بَر بگیرم. البته اگه میخواستمم احتمالا نمیشد. درست یا غلطش دلم میخواست این فضای شخصی تو این صفحه ی سفید مجازی همچنان شخصی برام بمونه. یعنی گوشه ای باشه برای حرف هایی که شاید دوست نداشتم دلبرک مو بلند چشم ابرو مشکی ام ازش خبر داشته باشه.و خب باز اینم نمیشد. چون تو بعد کلی بدبختی که چرخیدی و دخترک مردم و با کلی سلام و صلوات و سنگ انداختن پدر و مادرش به زندگی مشترکتون اوردی اینکه همش دنبال این باشی که گوشه ای پیدا کنی برای نوشتن که کسی خبر نداشته باشه هم صورت خوشی نداره.خلاصه عرضم به حضورت که نمیشه دیگه. اینکه شاید مرد های متاهلی که میبینم کمتر مینویسن هم همین باشه. حالا جدا ازینکه عده ای زندگی چار دیواری داخل اتاق و تختخوابشون رو ترجیح میدن عمومی کنن که اون حالا بحث جدای خودش رو داره اما این هارو عرض کردم که دوباره اینجا هم بگم اگه فردا زن گرفتم دیگه من و در دنیای وبلاگستان پیدا نخواهی کرد. اصرار هم نکن.ترجیحم اینه گل در بر و می در کف و معشوق به کامم باشد و این لحظه ها و تمام ثانیه ها فقط گل بگیم گل بشنویم. حرفی برای گفتن هم بخوام بزنمم گوش های زیبای معشوق که گوشواره های گیلاسی بهش آویزونه هست دیگه. بیام اینجا برای غریبه بنویسم؟ زن ذلیلم خودتی ،اگه یه لحظه به این موضوع فک کردی. اینا از عشق زیاد میاد که امیدوارم تبدیل به جنون نشه. خواهش می کنم.

یادگاری

امروز رضا میگفت پادگانی که توش خدمت میکردم رو هم تو این جنگ زدن.دلم گرفت. اصلا نمیدونم چقدر زدن و کجاش و زدن و چطور زدن.پادگان بزرگی بود. امیدوارم گروهان و‌ آسایشگاه ما رو نزده باشن. مخصوصا تختی که من روش می خوابیدم و رو سقفش یادگاری مینوشتم. امیدوارم اون جاش که نوشتم کبوتر بچه کرده کاش بودی و می دیدی SH هنوز سالم باشه. و سرباز ها از اون سال به بعد دیده باشنش. یا اون برجک ها که رو همشون نوشته بودم ما خانه به دوشان غم‌ سیلاب نداریم SH.با یه قلب کنارش. البته تو دیوارای دشوریشم زیاد یادگاریام هست. ولی جدی پادگان و میزنن سربازا چیکار میکنن؟ سرباز بدبخت ترین و مظلوم ترین قشر یه جامعه س حاجی. یادم بنداز بعدا برات از خاطرات خدمت بگم. همه پسرا ازین خاطرات دارن. البته من بر عکس حرف مشترک پسرا تو این زمینه تو گوش هیچ فرمانده ای نزدم.

 

مانی مانی

 

از لای قران بهم عیدی دادن.خیلی خوشحال میشم هنوز بهم عیدی میدن. این نشون میده من هنوز پونزه سالمه.نوجوانم و جویای نام. خیلی خوشحال میشم بهم پول عیدی میدن.اینم نشون میده من و خوب میشناسن. کاش بیشتر پول بدن. من پول دوست دارم.منتظر پونصد هزار تومنی و یک میلیون تومنی هستم . میگن خیلی خوشگله. با این عیدی هم یه مینی پیتزا میشه گرفت. خدارو شکر. 

پَلَشت

 

خداوند دیشب بسیار عصبانی به نظر میومد.تا صبح اتفاق های عجیبی داشت میوفتاد.همچین چیزی تا به حال ندیده بودم. باد و طوفان و بارون های سهمگین و رعد و برق و ... اونقدر عجیب و ترسناک بود که تا صبح نیم ساعت یه بار از تخت میومدم پایین تو خونه دور میزدم بعد میومدم‌ دراز می کشیدم. در نتیجه مَنگ خوابم امروز. حاج خانم میگفت خدا هم از این وضعیت ناراحته.پوشیدم و زدم بیرون و تو صف نونوایی بربری وایستادم. اون نونوایی که بربری هاش سبوس داره و حاج خانم دوست داره. شلوغ بود. پشت سرم چند تا خانم بود. یکیشون به شدت بلند در حال حرف زدن با بقیه بود. با مضمون اینکه چقدر خوب شد جنگ شد و اینا. برگشتم و نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کردم. قد یک و پنجاه. یه کلاه ازین بافتنی گوگولیا و چهره ای شبیه این مانگاعه چیه؟ همین هایی که شماها نگاه می کنین. برگشتم. به نونوا نگاه می کردم و آرزو میکردم زودتر نونا از تنور در بیان. صدای خانم همچنان بلند و تیز .وسط سخنرانیش موبایلش زنگ خورد. صدای موبایلش تقریبا شبیه به صدای خودش بود. ناچار به گوش دادن شدم: " بعد از این همه روز که از جنگ گذشته نگران من و بچت شدی؟ می دونی که اون بچه ی منم هست. چی؟ داشتم صبحونه میدادم بهش. نمیشد باهاش صحبت کنی. تو نگران من شدی؟ تو نگران دختر خالت شو که شبا پیشش قلیون می کشی. پَلشَت."  و صدا قطع شد.گوشی رو قطع کرده بود.دوباره داشت سخنرانیش و شروع می کرد که گوشی دوباره زنگ خورد: " برای چی بهم زنگ میزنی؟ من نگرانت بشم؟ والا تو اینقدر دورت شلوغه که احتیاجی به نگرانی نیست. بررررو بابا." با همین غلظت. دوباره قطع کرد. نونم آماده شده بود. یه داستان دیگه از آدم ها با طعم نون بربری سبوس دار شنیدم. بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم اومدم سمت خونه. به این فکر می کردم خوبه تو این جنگ یک ماهه آدم های زیادی نگرانم نشدن. 

+ آسمون اما بسیار خوشگل بود.

بابا؟ جنگ چه شکلی بود؟

امشب جنگنده ها وسط تهران نزدیک تر از هر شب دیگه بودن. احساس صمیمیتشون به ما داره بیشتر میشه. چطوری اینقدر میاین پایین حاجی؟ تهران مثل این چند شب گذشته در حال باریدن بود. داشتم میرفتم‌ بیرون و دستم کیسه زباله بود. کلاه کاپشن رو سرم کشیدم و صداهای انفجاری از دور می شنیدم که ترجیح میدادم همون رعد و برق باشه. اما یه لحظه صدای جنگنده ای رو‌ شنیدم‌ که صداش خیلی نزدیک بود. انقدر نزدیک که اگه دستم رو بلند می کردم شاید بهش می خورد. مَردی زباله به دست وسط حیاط . نمیدونه بره بیرون یا بره داخل. مغز فرمون نمی داد . همونجا فریز شدم. بعد صدای انفجار. انگار یکی با چکش بکوبه تو سرم. به خودم اومدم. با کیسه زباله اومدم داخل و رو پله های داخل اپارتمان نشستم. کیسه زباله هم بغلم. حدود یه ربع چرخید و گشت و‌ زد و‌ رفت. من؟ مثل همیشه دست زیر چانه خیره به افق. مثل پدر زن ونگوک. قلبمم تو دهن داشت می زد. وقتی رفت زدم بیرون. هنوز بارون می بارید. به این فکر کردم بزرگ تر ها سال ها از روز های جنگ هشت ساله برام گفتن. از خاطره ی پناهگاه رفتنا تا روی پشت بوم به موشک هایی که به هر طرف تهران می خورد و حدس میزدن اونجا کدوم قسمت و محله بوده. از شیشه ی خونه ی بچگی هام که تا سال ها ترک خورده بود از موج انفجار و هزار یک نشونه ی دیگه. داشتم فکر می کردم من هم حتما یه روزی برای دخترم ازین شبا میگم. مینشونمش رو پام و از جنگنده های خفاشی شکلی می گم که تو شب های اسفند و فروردین ۴۰۴ توی محله ی ما دور دور می کرد. بهش حتما میگفتم حدود نیم‌ ساعت تو آسمون تخت گاز می رفتن هر شب و احتمالا صدای ضبطشونم زیاد کرده بودن و هرجا رو که دلشون میخواست با یه دکمه منفجر می کردن . می گفتم که هیچکی تو اون نیم ساعت نمیومد بگه شما کی هستی و تو اینجا چی می خوای. از خودم میگم که پتو رو دوش هر شب وسط حال وامیستادم و خدا خدا می کردم ول کنه و بره. هر بار که صداش دور میشد خوشحال میشدم و هر بار که دوباره بر میگشت وحشت زده. بهش میگم قشنگ میتونستم تشخیص بدم که بعد ازین که چپ و راست خونه رو می زنه موقع برگشت دقیقا از بالای سر ما رد میشه و من تو اون لحظه ها به این فکر می کنم که اگه دقیقا بالای سر ما دستش لیز بخوره یا عطسش بگیره یا موشکش لق بخوره و از جنگنده ی خارجیش بیوفته پایین کار ما تو چند ثانیه تموم میشه‌. تهشم البته به دخترکِ زیبا می گفتم که پدرش از مُردن نمی ترسیده.فقط ازین وحشت داشته که چه جوری قراره بمیره و فوبیای زنده موندن زیر آوار داشته مغزش و می جوییده. شایدم هیچکدوم ازینارو هم بهش نگفتم. اون طفلک چه احتیاجی به این دراماها داره. 

Every Thing Will Be OK

اون تیشرتی که دوستش داشتم و روش نارنجی نوشته شده بود اوریتینگ ویل بی اوکی میشه گیر کرد به یه چیز نوک تیز بی نا موس و از شرق تا غربش اندازه کله م سوراخ شد. الان منی که بنده ی نشونه هام میتونم از دو زاویه بهش نگاه کنم. یکی اینکه قرار نیست هیچ چیز اوکی بشه و قراره پاره بشیم. یا اینکه قراره همه چیز خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کنیم اوکی شه. اونقدر که اصن این اوری تینگی که جر خورد، توش به حسابم نیاد. حالا به هر صورت غیر ازین دو تا نیست.خواهیم دید چه خواهد شد. مهم اینه که من غمگینم.و تیشرتم به زودی دستمالی برای گردگیری و قابلمه برداشتن میشه.

قسمتمون اینه

هنوزم بعد بیست و چند روز، که دیگه داره میرسه به یه ماه عادت نکردیم به جنگ . خودم و میگم. در ادامه ی شوخی های خدا و کائنات با ایرانی ها دومین شب رعد و برقی رو هم در حال گذروندنیم. و تا بیای بفهمی که این صدای لعنتی چی بوده و بری تو کانال های خبری و چک کنی که ببینی داستان چیه یه چند سال از عمرت کم شده. به جان خودم تهران هیچ وقت اینجوری رعد و برق نداشت آسمونش. چه گرفتاری شدیم. بند دلمون پاره شد. می خواستم با گذاشتن این آهنگ یه پست به یاد قدیما از معشوقه ی ناموجود نارنجی بنویسیم و دلا رو‌ ببریم به جایی که عطر تو باشه تو هواش، اما این صدا هرچی زده بودیم رو پروند. همین آهنگ و گوش کن و خودت حدس بزن که دل و احوالمون کدوم سمتا سیر می کرده دیگه. فی الواقع ترجیح بر این است که بخوابیم که شب جنگی- انفجاری- رعد و برقی نکشیدی که عاشقی یادت بره. شب بخیر.

آپم ، بهم سر بزن

کاش بلاگیکس یه جایی داشت شبیه به بلاگفا و بیان که رفقا اپدیت می کنن بیاد بالا آدم بفهمه. اون قسمت گشت و گذار که برای اونایی که دنبال می کنیم هست به درد نمی خوره.چون یه سری هارو خب دنبال نمیکنیم متوجه نمیشیم . من که هر جور شه وبلاگ رفقا رو هر شب میگردم تا ببینم پست جدیدی ثبت کردن وسط این صفحه ی سفید یا نه. اما کاش کارمون و راحت تر میکرد این بلاگیکس. یا مثل دوران قدیم بلاگفا بیاین بنویسین آپم سر بزن. طرف اصلا پست و نمی خوند میومد این و مینوشت میرفت. بعد تعداد کامنتاش که زیاد میشد ارضا میشد. یادش بخیر.آره وارد وب رفقا میشیم یهو میبینیم کلی پست نوشتن و خبر نداشتیم. میشینیم و با ذوق می خونیم البت. گاهی وارد وب یه‌ سری رفقا میشیم که میبینیم پست جدید نذاشتن و خب غمگین میشیم. بنویسین دیگه. ننویسین چیکار کنین؟ پس فردا نت وصل میشه چنل تلگرام خوشگلتون و اینستای رنگین کمونیتون و دنیای آزاد میاد و اینجارو یادتون میره.منم احتمالا شاید اون موقع برم خونه ی خودم بلاگفا. نمیدونم. ببینیم اصن تا اون موقع چی میشه. این چند صباحی که دور همیم بچه های خوبی باشین.این و میگفتم.بعضی وبام یهو وارد میشم میبینم پست و وب و هرچی دار و ندار داشتن حذف کردن. کلی زیر لب فحشتون میدم البته. هیچ وقت نفهمیدم چطور میشه ادم یهو پست و وبش و پاک کنه. مثه این می مونه کلنگ برداری بزنی خونه ت رو بریزی پایین. واقعا بلدش نیستم. به عنوان کسی که نان استاپ از سال ۸۴ تو بلاگفا نوشتم و یک بار هم وبم رو پاک نکردم واقعا حذف کردن و بلد نیستم.خودمون میوفتیم می میریم حذف میشیم دیگه. نوشته هامون بمونن از ما یادگار. خودمون چرا حذف کنیم؟ بد میگم بیا بگو بد میگی.  

رها

 

یه کپی دست چندم از فیلم های سعید روستایی. از اون فیلما که اتفاق های بد قطار و پشت سر هم میریزن تو زندگی. ازونا که هیچ نقطه ی روشنی توش وجود نداره و بدبختی هست که پشت سر هم میاد . از دزدیده شدن لپ تاپ دختر خانواده شروع میشه و تا تهش که انتها نداره تموم نمیشه. من باز با این مسئله ی سیاهیش مشکل ندارم. اما اینکه همه ی اتفاق هایی که میوفتاد سطحی و غیر قابل درک بود اذیتم می کرد. بر خلاف فیلم های روستایی که تلخیش تا بعد فیلم هم باهات میموند از بس همه چیز عمیق و قابل لمس بود. اما این نه. همه چیز انگار بی دلیل و بی مزه کنار هم قرار گرفته بود تا فقط بدبختی ادامه دار باشه. یادمه دو سال پیش تو جشنواره خیلی ازش تعریف میشد. و یادمه تو سینما پردیس ملت بین این فیلم و زیبا صدایم کن مردد بودیم و خوشحالم که اون فیلم و انتخاب کردیم واسه دیدن. بازی شهاب حسینی هم خیلی تکراری شده. صدای دختره و لحن حرف زدنش هم خیلی رو اعصابم بود. ماست.

تَر

 

علاقه‌ ی ناجوانمردانم به شیرینی نمیدونم از کجا میاد.موقع دیدن و خوردنشون ضربان قلبم شبیه همین شیرینی میشه که امشب با عذاب وجدان میل کردم. کاش برای عید دیدنی برامون شیرینی تَر نیارن. چون مجبورم بخورم تا خراب نشن. و این باعث میشه با اضافه وزن بسیار همچنان گرفتار زمین بمونم.من میخوام سبک شم و پرواز کنم .کاش لواشک بیارن. یه چیز که بشوره ببره‌.امشب همراه با خوردن شیرینی که بسیار غمگینم کرد استارت کتاب خوندن رو هم زدم. ادامه ی کتاب زندانی آسمان از مجموعه ی گورستان کتاب های گمشده که جلد سومشم.و دلتنگ شخصیت فرمین. شخصیت مورد علاقم در دنیای این کتاب.در کنارش شراب خام اسماعیل فصیح رو هم دارم ادامه میدم.با جلال آریان و ویدا فکرت و باقی شخصیت ها. دیگه چی؟ همین دیگه. زندگی ادامه داره و انگار باید به صداهای این بیست و چند روزه عادت کرد.خبر دیگه ای نیست و در آخر باقی بقایت. بالشت و مثل معشوقه ای سبک وزن بغل بگیریم و بخوابیم با موسیقی متن باران.بارانِ زیبا. باران آمدنی چکار می کردی؟ کاش توام بالشتت رو مثل معشوقه ای سنگین وزن بغل گرفته باشی و بخوابی. که باقی جهان مُفت نمی ارزه. خودم رفتم پرسیدم. شب بخیر.

یک مَرد کاملا ازدواجی

به رضا میگم: علی زن سومشم گرفت. میگه: موجود عجیبیه. میگم‌ حساب کردم توی شیش سال سه تا زن تعویض کرد، من ریاضیم خوب نیست ولی فکر کنم به عبارتی میشه هر دو سال یه زن.میگه اون سری اومد پیشم از معایب زن گرفتن میگفت.گفتم هر وقت من رو هم میبینه اصرار و قسم میده که زن نگیرم و خودم و تو بدبختی نندازم. میگه : به نظرم هر آدمی حق داره از معایب زن داشتن بگه غیر این. من پیرهنم و سه ساله هنوز دارم و هر روز می پوشم. میگم بحث همینه، جنس پیرهنت خوبه. شاید جنس زناش خوب نبوده. میگه البته مثال پیرهن و زن خوب نبود. گفتم میدونم. میگه چه جوری میشه هر دو سال به یکی بگه عشقم؟ میگم ازدواجیه دیگه. باز خوبه میره یه نفر و میگیره . ایشالا این زن سومی دختر رویاهاش باشه‌. میگه این مدل آدما، آدمای رمانتیکی نیستن. گفتم من و تو که رمانتیک بودیم کجای دنیارو گرفتیم؟ میگه حداقلش اینه رقت انگیز زندگی نمی کنیم. میگم به جای معشوقه ی مغموم و دلبری که نیست میای بریم یه چی بخوریم؟ میگه مهمون من. میگم دلبرک های امروزی بزرگ ترین مسئلشون همین دنگ دادنه. میگه خوبه دیگه ما این مشکلات و نداریم باهم. آرنجش و میاره جلو که بگیرم. یه جور نگاش میکنم که همه فحشارو حدس میزنه و بعد میخنده. دستام و تو جیبم می کنم و به داستان آدمایی که میشناسم فکر می کنم. به عجیب بودناشون. به این که هر آدمی بالای سرش چقدر قصه داره برای گفتن.

Full Mettal Jacket

 

فیلم دیدن و کم کم دارم شروع می کنم. به رسم بلاگفا که هر وقت فیلمی رو که می دیدم یه پست معرفی ازش برای دل خودم همیشه ثبت می کردم. اولین فیلم در سومین روز سال ۱۴۰۵ از استنلی کوبریک عزیز استارت خورد. به اقتضای شرایط جنگی یه فیلم جنگی انتخاب کردم تا روان خودم و به فنا بدم. عجب فیلمی بود. اون نیمه ی اول فیلم که تو پادگان میگذشت و نحوه ی آموزش سربازا و تبدیل کردن اونا به یه سری حیوون وحشی و درنده چقدر ترسناک و عجیب بود. خود همون نیمه ی اول فیلم یه فیلم سینمایی کامل بود. نیمه ی دوم فیلم که در مورد حضور همون سربازا که حالا تبدیل به اسلحه های در حال حرکت بودن چقدر خفن بود. نشون دادن اون جنایت های وحشتناک و حضور آمریکایی ها در ویتنام . طعنه ها و کنایه های کوبریک در مورد اینکه آمریکایی ها با جنگ های نظامیشون در حال آوردن آزادی به کشور های دیگه هستن. نیمه ی سوم و آخر فیلم و داستان اون تک تیراندازم که به نظرم نقطه اوج این شاهکار بود. روح و روانم و‌ ریختم بهم.اما ارزشش و داشت.