کتونی های نارنجی برای کودکی که هرگز زاده نشد. یعنی من می خواستم که زاده بشه. اما یه نفری نمیشد.پنجاه درصد من حل بود.اما باقیش منحل.هر بوتیک و فروشگاهی که میرم حتما یه سر به قسمت بچه هاش می زنم. جذابن. آدمک های کوچولو. لباس ها و کفش هایی که قراره تو تن بچه هایی که بوی شیر میدن برن. من فکر کنم بابای خوبی میشدم. رضا اون بار میگفت دختر حامد و خیلی بامزه بغل کرده بودی و باهاش بازی می کردی. انگار تجربه ی زیادی داشتی تو پدر شدن. گفتم من ذاتن پدرم.از وقتی که یادمه. از وقتی که بعد از رفتن بابا تو نوجوونی باید پدر میشدم.به اجبار. کاری ندارم که خیلی ها میگن بچه داشتن تو این روزگار بر مبنای دو دو تایی که میشه چار تا منطقن درست نیست و فلان و بیصار و بهمان. من سَر زندگی کردن همیشه اشتیاق داشتم. یه اشتیاق بی اندازه و احساسی. قطعا در تولید بچه کوشا می بودم و همراه با رضایت کتبی مادرش حداقل با پنش تا دختر کارو در می آوردیم. داشتن کودکی که شبیه به محبوب بی آزار و زیبا رویی باشه که عاشقش هستی. تیکه ای از وجود خودت که با تیکه ای از محبوب نجیبت مخلوط شده و موجود شگفت انگیزی رو به وجود آورده که قراره زندگی کنه. با سختیاش. با اوج و فروداش. با تمام دهن سرویسیاش. با چیزایی که تو تجربه نکردی و شاید اون این بار قراره تجربه کنه و به خاطر براورده شدنش آسمون و براش زمین میاری. یه چیز بگم؟ من همیشه تو نوجوونی فکر می کردم مَردی میشم با تعدادی بچه و زنی مُرده. ذهن ستمکش و غمدیده ای داشتم. البته که هیچ وقت برای اون نو گلای خندان زن بابا نمی آوردم. خودم میشدم مادرشون. چرا این مُدلی فکر می کردم؟ جوابش و احتمالا همه ی هم نسل هام بدونن.
صبح جمعه ی باهاریت بخیر جوان ایرانی. پاشو یه نون بربری داغ بخر بیا بشین سر سُفره و با پنیر بزن بر بدن و سعی کن به جهان و اتفاق های کج و کوله ش یکی از انگشت هایت را تقدیم کنی.
+ من همیشه اون پسره بودم که تنهایی اون گوشه غرق در خیالات خودم شیشه آب دستم بود و با نگاه عاقل اندر سفیه به بقیه نگاه می کردم و زیر لب بهشون می گفتم : ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی...
بعد از آپدیت جدید، در این وبلاگ فقط داستان های عاشقانه ی مذهبی نوشته می شود و نامبرده در مورد پست های قبل مسئولیتی قبول نمی کند. البته چیز خاصیم نمیگفتم. ولی خب در کل.کار از محکم کاری عیب نمی کنه.
بعد از چهل و یک روز به کمک یکی از رفقا یه کانفیگ درست و درمون پیدا کردیم و بله برای چند دقیقه تونستم وصل شم. چه لحظات زیبا و وصف ناپذیری بود وقتی اون بالا جای Connecting نوشت آپدیتینگ. کانالا یکی یکی نوتیفیکیشن های نارنجی کنارشون روشن میشد و بالا می اومدن. وقت زیادی نداشتم تا ازون لحظات زیبا لذت ببرم. فقط تونستم خیلی سریع کار مهمی که چهل روز رو زمین مونده بود انجام بدم و چند دقیقه بعد بومب. دوباره برای همیشه قطع شد. دوباره سکوت . چار تا فحش بسیار رکیک دادم و گوشی رو انداختم یه گوشه. خیلی بیشتر از دو سوم آدم های داخل تلگرام یک ماه و بیشتر آنلاین نشده بودن. البته بعضی از کانال هام که فکر می کردم نباشن هم بودن. و از بودنشون حس بدی گرفتم. حس آدم هایی که حق من و خوردن. البته حس لحظه ای بود و الان برام اهمیت نداره . آه ای مَرد شرقی غمگین ..تو چه روزگار حساس کنونی گیر افتادی و دنبال راه نجاتی ..دنبال یه دریچه رو به جهان ..
اوضاع این جنگم تو عجیب ترین حالت خودش پیش میره. احتمالا حتی به همون مذاکره هم نرسه. روز های غیر قابل پیش بینی در پیش هست. حرکت سلولیشون که این رو میگه.هرچی خبر بود و بستم و رفتم تو دارک وب وطنی یهو رسیدم به این کلیپ. یاد روزگار خیلی قدیم افتادم که اولین بار این کلیپ و دیده بودم. فکر کنم مال زمانی بود که برای هم این چیزا رو بلوتوث می کردیم. قبل خواب عین دیوانه ها چند بار دیدم و کلی خندیدم. یادش بخیر.دیشب که نشد بخوابیم. امشب امیدوارم بی انفجار و پدافند و جنگنده و قطع شدن چیزی یه چند ساعتی بخوابم. به یه خواب آروم نیاز دارم. شب بخیر.
یک اینکه اینا بعد از آتش بس چرا همچنان موشک فرو می کنن تو هم؟ معنای آتش بس رو نمی دونن؟ حتی موقت؟ کاش آدما راه و رسم دشمنی کردن رو هم بلد باشن. هر دو طرف. ما بچه که بودیم و تو کوچه دعوا می کردیم بعد از اینکه جدامون می کردن دیگه تا مدت ها از جلوی خونه طرف رد نمیشدیم. نکه بترسیم، بیشتر واسه اینکه یه موقع گوشمون گیر نکنه به هم و جنگ و دعوامون شروع شه. خجالتم البته میکشیدیم به خاطر فحش های آب داری که بهم داده بودیم و مُشت هایی که حواله هم کردیم. یعنی عقل ما بچه های کوچه تو اون سن از شما با این ستاره های قلابی بیشتر بود؟
دو هم اینکه از دیشب یه چیز ذهنم رو درگیر کرده. دیشب دیدم صف نونوایی ها شلوغه و مام چون تو خونه نون نداشتیم مجبور شدم پُشت آدم های نگرانی که پنجاه تا پنجاه تا نون لواش می خرن وایسم و ده تا نون بخرم. برگشتنی از جلوی تخمه فروشی! محل رد شدم. بهش تخمه فروشی میگن؟ ازونا که تخمه توش می چرخه و تاب تاب عباسی می خوره. حاجی جلو این مغازه برای خرید تخمه ملت صف کشیده بودن! خیلی فکر کردم هنوز به نتیجه ی درستی نرسیدم. یعنی میخواستن تخمه بشکونن و تا صبح بیدار بمونن و نتیجه ی نابودی تمدن ایران رو ببینن؟ ما ایرانی ها واقعا انسان های عجیبی هستیم. نمونه های فوق العاده برای تست و ساختن ربات هایی امیدوار در سال های آینده.
ساعت چهار صبح از خواب پریدم. چراغ خواب نارنجیم و نگاه کردم که هنوز روشنه. خوشحال شدم که هنوز ایران روشنه. خبر گزاری ها و چک کردم و اولین و آخرین چیزی که تا الان گفتم اینه که اینام خوب مارو اوسکل خودشون کردن.
دو هفته زر های مُفت در جریانه، دو هفته جشن و رجز خونی در تلویزیون. دو هفته غم و غصه ی تلویزیون های اون ور. دو هفته همچنان در برزخ. دو هفته احتمالا نت همچنان قطع، دو هفته هر دو طرف هر روز اعلام می کنن که اون یکی رو به زانو دراوردن و بی نَوا مردم... بی نوا مردم که بازیچه ی دست کسایی شدیم که زیر و روشون هیچ وقت معلوم نبوده. متنفرم از سیاست. همیشه بودم.هستم و خواهم بود.
برم تحلیلای عمیق اهالی بلاگیکس در این زمینه رو که بین مانگا و انیمه دیدنشون نوشتن بخونم.به قول رشتیا : گاو دَکِتِه بازاره.
صحنه های عجیبی رو امروز صبح وسط تهران دیدم. موشک هایی که دقیقا از بالاسرمون رد میشدن و من فریز شده بودم. تازه فهمیدم ری اکشنم این لحظه ها یخ زدنه . هیچ کاری نکردن. فقط نگاه کردن تا تمام شدن.حالام نشستم نگاه می کنم تا تمام شود. مهلت رو به اتمام است و نمی دونم چی تو کَله ی این مَردکه. مراقب خودتون باشین. امیدوارم فردا با سپیده ی صبح همه با هم و کنار هم بیدار شیم و ایرانِ عزیزمون باقی بمونه. می خواستم تا سه چهار صبح بیدار بمونم. ولی گفتم کار احمقانه ایه. هرچیزی بخواد میشه. پس می خوابیم.زودتر از همیشه. امیدوارم این سحر چیزی نزاید دیگه، لطفا. حتی حوصله ی نوشتن همین چند خط رو هم نداشتم. ولی خداوند مراقب ماست.خودم ازش پرسیدم.شب بخیر.
+ عکسِ پُشت همون تقویمی هست که قبلا عکسش و گذاشته بودم. ( کلیک )
نمیدونم این پست های ته شبی جنگی تا کی قراره ادامه پیدا کنه. اما چکار میشه کرد؟ خسته و دل نگرانم. دیشب ساعت دو و نیم صدای عجیبی میومد. اونقدر که از خواب پریدم. شبیه جنگنده بود. چند تا. از رو تخت بلند شدم رفتم پنجره ی اون سمت خونه، هیچ صدایی نمیومد. اما از پُشت پنجره ی اتاقم صدای شدید جنگنده میومد. رفتم تو خبرگزاری ها هیچ چیز در موردش ننوشته بودن. حس کردم خیالاتی شدم. یا شاید صدای باده. یا صدای سفینه ای که قرار بود بیاد. اومدم تو گشت و گذار .یه وبلاگ که نویسنده ش تو تهران بود همون لحظه نوشته بود که نمیدونه صدای باده یا جنگنده. خیالاتی نشده بودم. اومدم تو پذیرایی رو مبل نشستم و سرم تکیه دادم و به سقف خیره شدم. بعد یک ساعت صداها قطع شد. اومدم رو تخت ساعت سه و نیم خوابیدم و ساعت پنش با صدای انفجار دوباره پریدم. اما حوصله ی از تخت پایین اومدن نداشتم. گفتم رهاش کن بره رئیس.بعد از انفجار به یه خواب عمیق رفتم. خواب هم دیدم. اما نمی تونم بگم. همه چیز و که نباید بگم. اصلا نمیشه گفت. ربط داشت به همون لحظات جنگی که زاد و ولد زیاد میشه. دیگه نشکافم. از صبح تا الان با چند تا قهوه سر پام. نشست خبری این پرزیدنت دیوانه رو هم دیدم. بیشتر نگران شدم. آدما خیلی نگران نیستن. نمیدونم من چمه. ایشالا که خیره. بخوابیم. ایشالا خواب خوب و قابل گفتن ببینیم. شب بخیر جوان ایرانی.
دقیقا شبِ هشت اسفند بود که اومده بود از من مشورت بگیره.اصولا خودم رو آدمی برای مشورت دادن نمی دونم اما دلیل اینکه خیلی ها برای اینکار پیشم میان و حدس میزنم. صراحت. طرف می دونه اگه ازم بخواد بدون تعارف نظرم و نسبت به سوال یا درخواستش میدم و فکر کنم این بدون تعارف بودن یکی از چیز های گمشده ی این روزاست.حاجی خیلی فکر دو دوتا چارتایین که چی بگین و چطور بگین تا به اره عوره شمسی کوره بر نخوره. حرف بزن. مستقیم. واضح و روشن. فقط نکته ش برام اینجاست. اگر طرف مورد نظرت این و ازت بخواد. بهم گفت برای ادامه ی تحصیل میخواد بره آلمان.همه ی مدارکش هم آماده ست. بهش گفتم دقیقا الان چرا پس اینجا نشستی؟ گفت چکار کنم؟ گفتم آدمی تو وضعیت تو همین امشب باید بره نه فردا. توی پرانتز عرض کنم من عاشق ایرانم. اونایی که می شناسنم می دونن حسم تسبت به ایران و تهران و. اما عشق های من اصولا باعث کور شدن چشم و قیرگونی شدن معزم نمیشه. گفت آخه. گفتم آخه و کوفت . همین امشب با خانواده خدافظی کن و سوار طیاره شو و برو. گفت میخوام عید و پیش خانواده باشم. آخرین عیدی که هستم. گفتم نکته ی احساسی و قشنگی و گفتی اما من جات بودم میرفتم و عید با تماس تصویری کنار سفره ی هفت سین پیششون بودم. با موهاش که بافته بود و شبیه جودی ابوت شده بود بازی می کرد و گفت آخه. گفتم جدی و قطعی نظری که می خواستی و بهت دادم. تو وضعیتی که ناوگانی از غم و غصه و سیاهی اومدن نزدیکِ خلیج فارس هر لحظه ممکنه جنگ بشه. پس بهتره زودتر بری.گفت نه. جنگ بشه که عمرا نمیرم. دلم میخواد پیش خانوادم باشم. گفتم نکته ی ظریف و احساسی و قشنگی بود اما خانوادت دوست دارن تو خوشبخت و موفق باشی در ضمن بمونی میخوای چیکار کنی؟ برو و الان هم روزگار ویدیو کال و این چیزاست. صبح تا شب با هم حرف بزنین.گفت آخه.گفتم کفایت مذاکرات. شهری که میخواست بره و توی ویکی پدیا دیدم.جای خوشگلی بود. نوشته بود شهر خوش آب و هوایی هست که بارون هم زیاد داره. به پایتخت هم بسیار نزدیک.گوشی و سمتش گرفتم و گفتم یکی از دلایلی که باید بری. از هم خداحافظی کردیم و نه و نیم صبح فردا بومب ! جنگ شروع شد.یکی از پنش چیزی که بهش فکر کردم اون بود.دیگه خبری ازش نداشتم.چون مطمن بودم احتمالا پُر از حسرته و من آدم دیدی گفتم نیستم. امروز زنگ زد. گفت می خواد همراه با خانوادش زمینی به ترکیه برن و از اونجا خودش به آلمان.بلیطش رو هم خریده. براش خوشحال شدم و گفتم آلمان شکلات های خوشمزه ای داره. جای حق المشاوره منتظر یه بسته شکلات هستم.
از سَر شب سَر دردم. تو جاسازام هیچ قرصی پیدا نشد. نوافن های زیبا و خوش رنگم تموم شدن. یه ژلوفن فقط بود که فقط خوشگله و خوش هیکل وگرنه مُفت نمی ارزه. بخوابم سَر دردم خوب میشه. اما خوابم نمی بره. امروز یه خبر می خوندم تو زومیت در مورد فضاپیمایی که فرستادن دیدار ماه. عکسایی که فضانورداش فرستاده بودن. به این فکر می کردم بین من و یکی از اون فضا نوردا چند تا وجه اشتراک وجود داره؟ اشتراک ها رو شمردم. زیاد بود. کاش جاشون بودم؟ بینمون هزار دریا فاصله بود. من از بچگی به نجوم علاقه داشتم. کلا هر چیز که ربطی به زمین نداشته باشه. نشون به اون نشون که اولین فیلمی که دیدم فیلم من زمین را دوست دارم بود. خمسه بازی می کرد. اسم نقشش خپیط بود.همونی که سر سکانس آخرش کلی گریه کردم.همون جا که داشت سوار سفینشون میشد و میگفت دوباره باز به زمین میاد. اما به زمان ما زمینی ها میشه چهار هزار سال دیگه. خب خیلی غم انگیز بود. اینکه وقتی بیاد ما نیستیم. تازه یه سریالم شبکه پنش پخش می کرد. اسمش این زمینی ها بود. اونم خیلی دوست داشتم.حتی شخصیت ET هم شخصیت مورد علاقم بود. و دوست داشتم مال من باشه. خیلی هم دلم می خواست یه دونه تلسکوپ داشته باشم تا بتونم با هرچی که ربطی به آدم های زمینی نداره ارتباط برقرار کنم. اما خب نشد.هیچ وقت نخریدم. نه پولش بود نه آسمون تهران مساعد دید زدن مریخ.می بینی؟ کلی دلیل هست که من تو فضاپیمای آرتمیس ۲ می بودم. حتی همون سفر های بی بازگشت که کنسل شد. و من چقدر خوشحال شدم. چون دوست داشتم منم جزوشون باشم. سَرم هنوز درد می کنه. نور گوشی هم بدترش می کنه. کاش امشب پُشت پنجره ی اتاقم یه سفینه رو ببینم. که ازش کلی موجودات کَله سبز که پنش تا چشم دارن بیرون می پرن و دنبالم می گردن. قول میدم اگه باهاشون رفتم چهار هزار سال دیگه به زمان شما برگردم زمین. اون موقع شاید شما نباشین ولی من هنوز هستم. جنگم تموم شده.برقم قطع نمیشه دیگه و بچه های بچه های بچه هاتون میان وبلاگم و می خونن و حتی اسم شماهارو هم یادشون نمیاد.
مثه محبوبی که قهره و باسنش رو طرف یار کرده و اما زیر چشمی می خواد همچنان همه چیز رو زیر نظر داشته باشه، مثه محبوبی که ناز های فراوونی داره و در حال ثانیه شماری برای خریدن چند تایی از اون ناز ها از یارش باشه. مثه محبوبی که دلش می خواد جناب یار از پُشت جوری بغلش کنه که هیچ عاشقی معشوقش رو در تاریخ اونجوری بغل نکرده. مثه محبوبی که فقط دوست داره عاشقانه و از اون زاویه که تنهای زاویه در دسترسه به یارش نکاه کنه ، یا .. مثه هیچکدوم.. مثه گربه ای که دوست داشت امروز پُشت به من بشینه و در جواب: سلام پیشو ی من نگاه از بالا به پایین کنه و زیر لب بگه: مَرد گُنده خجالت بکش و بره ..
دوباره میخوام برم به دیدار خواب و با هجوم افکار کوچیک و بزرگ دارم دست و پنجه نرم می کنم. مثه مسلسل به مغزم دارن حمله می کنن. امروز پیام گفت میخوام پنل خورشیدی بخرم واسه خونه.گفتم گیرت نمیاد.گفت خب موتور برق میگیرم. گفتم امیدوارم گیرت بیاد.باورم نمیشه این مکالمه ها رو داریم تو این روزا انجام میدیم. یعنی به بی برقی هم مثل بی نتی، مثل یک ماه جنگ عادت می کنیم؟ حقیقتش و بخوای خیلی ازین ۴۸ ساعتی که گفته می ترسم. امیدوارم جزو اون تعداد اراجیفی باشه که گفته. یا حداقل جوری بزنه که بشه سریع ردیفش کرد. نه که کل مملکت و تو سیاهی مرگ ببره. متنفرم از آدمایی که می تونم پیش بینیشون کنم . امیدوارم یه جوری آروم ! بزنه و مثل همیشه بگه که پیروز شده و همه چیز و نابود کرده . آه ای پرزیدنت هم ماهی .توام خردادی هستی و منم خردادی. متنفرم که کاملا رفتارات و میتونم حدس برنم و همین ترسناکه برام. رفتار های آشنا برام.انگار من یه چیزی میدونم که خیلی ها نمی دونن.میگه در جهنم و میخواد رومون وا کنه. حاجی ما یه عمره در جهنم رومون واشده. تو دیگه بکش بیرون. کاش یکی میومد میگفت درای بهشت و میخواد رومون وا کنه.تا بوده آدمیزاد بوده و قدرت و نفرت پراکنی و حرص و طمعش.کجان فرشته های نارنجی و بوی باهار نارنج ؟ بیا وعده ی بهشت بده مَرد حسابی. میخوام پتو رو تا پیشونیم بکشم بالا و به هیچی فکر نکنم. یهو یاد برنو و خلبان پرت شده و فیلم هالیوودی دیروز افتادم. احساس می کنم هممون مسخره هستیم. دور از جون شما البته. اما احساس می کنم کل دنیا و دوست و دشمن و خودی و ناخودی مارو مَچَل خودشون کردن. طرف با برنو به جنگنده و هلیکوپتر شلیک میکرد. اون یکی وسط سیزده به در وقابلمه ی آش رشته و زیلو یهو دید وسط پُل ترکید. کاش بخوابم وقتی بیدار شدم همه دست بزنن برام و بگن این نمایش تموم شد و یکی از تو کلاهش خرگوش در بیاره و تقدیمم کنه. کاش امشب پُشت پنجره ی اتاقم صدای دریا بیاد. کاش صبح اخبار ساعت هفت آقای ناظمی اعلام کنه مدرسه ها به خاطر بارش برف تعطیلن و من دوباره بخوابم و تا ظهر عشق کنم. کاش فردا از دیروز شروع شه.خیلی دیروز.
وقتی زنی این سوال را می کند ، لطیف و عالی است. چون اشتیاق او را نشان می دهد . "
شراب خام - اسماعیل فصیح
داشتم کتاب می خوندم و این و تو بهخوان هم گذاشتم و گفتم اینجام بزارم و یکم در موردش بنویسم. شراب خام اسماعیل فصیح رو بسیار دوست دارم. اون نثر ساده و صمیمی و روونش ، اون تهران قدیمی که تصویرش و بهم نشون میده برام جزو جذاب ترین لحظه هاس. با داستان کمی تا قسمتی تلخ و درام و مقداری معمایی اما برام مثل باقلواس.همونقدر شیرین و خوشمزه . در مورد این دیالوگی که از کتاب نوشتم هم یادم اومد یک بار مهتاب وقتی سوار ماشین سعید شد همین رو گفت. و جواب سعید دقیقا همین بود. من صندلی عقب دراز کشیده بودم و پاهام و به شیشه ی ماشین چسبونده بودم. سعید عاشق سینه چاک مهتاب بود و مهتاب مثل تموم رابطه ها کمتر از آدم مقابلش دوستش داشت. اون روز بعد از این دیالوگ من بلند گفتم به به و مهتاب پرسیده بود احوال استاد. و من گفته بودم که متاسفم خلوت عاشقانه ی پشت ماشینیشون رو با این وضعیت شنیع خراب کرده بودم. مهتاب از اون دختر های پر شر و شور هیجانی بود که دنبال رسیدن به ماه و دست کشیدن بهش بود. اون روز صندلی عقب ماشینشون خوابیده بودم و از خورشیدی که از سقف آویزون شده بود لذت می بردم و تا مقصد براشون داستان نیمه تمامی از کتابی که هیچ وقت منتشر نکردم رو خوندم. چند سال بعد همون موقع ها صندلی جلوی همون ماشین کنار سعید نشستم و مهتاب تو ایتالیا بود. سعید هیچ وقت نگفت چی شده و من نخواستم بدونم چی شده. بعضی وقت ها نمیشه دیگه. فقط چند ماه پیش مهتاب رو تو تلگرام دیدم که با لباس عروسی کنار پسرک مو بوری وایساده بود و می خندید و من به این فکر می کردم دیر کردم به ایتالیایی چی میشه.
شب بخیر. البته ما که احتمالا خوابمون نبره.با صداهای آشنا و غیر تکراری چند دقیقه پیش، اما هرکی خوابه خوش به حالش. احساس می کنم سَرمون شده بیست و پنش کیلو. بَدیش اینه خیلی فکر می کنیم. باید بزنیم به طبل بی عاری.که میگن عالمی داره. کاش بتونیم ای سرزمینِ دیرین. تا چشم کار میکنه چیزی دیگه قشنگ نیست.اما خب با ذره بین میوفتیم به جونش که پیدا کنیم. تا سحر چه زاید باز.
می گفت الی خواهر خانمم سیمکارت سفید داره. رضا گفت به سلامتی . مهدی چشماش و گرد کرد چی میگی؟ گفت آره البته مال شوهرشه اما دیگه خودش گرفته. از سرعتش نگم برات. صبح تا شب تو اینستا و اینور اونوره.دستام و گذاشته بودم روی میز و پاهام و تند تند تکون میدادم. رضا رو دیدم که زیر چشمی نگام میکنه و زیر لب میگه جان من هیس. مهدی گفت: کسی هم حالا هست توش؟ گفت: نه زیاد. بیشتر خارجیای اونور آبن. به رضا گفتم یه چایی کم رنگ برام بیاره. مهناز گفت: بدون فیلتر شکن دیگه؟ همه چی رو هم وا می کنه؟ گفت نه اونا همچنان فیلتره. اما زنگ زدم به برادر خانومم آلمان. تصویر عالی. صدا عالی. اصن انگار نه انگار نت قطعه. پاهامو تند تر تکون می دادم. رضا با چایی اومد. مهناز گفت: کاش مام یه دونه داشتیم. مهدی گفت : به ما نمیرسه . خنده ی مسخره ای رو صورتم اومد. سعی کردم با چایی محوش کنم. رضا نگام می کرد. مهناز گفت: خوش به حالتون. مهدی گفت: شهاب برای یه کار مهم در به در تلگرامه. لیوان و گذاشتم رو میز و نگاش کردم. مهدی گفت: خب بگو الی خواهر خانومش یه دقیقه برات هات اسپات کنه. رضا زد به پهلوی مهدی. مهناز گفت : کار شوهر الی چیه؟ گفت : نمیدونم. عید دیدنی اومده بودن خونمون منم نتش و دیدم. فامیلا زنگ میزنن ازش میخوان یه جوری احوال بچه هاشون و ازونور براشون بگیره. مهدی نگام کرد. با سَر گفتم نه. رضا گفت: دیگه چه خبر. مهناز گفت: مهدی کاش یه کار بهتر داشتی. مهدی گفت: ازین کارا که بهم ازین سیمکارتا میدن؟ کاپشنمو از رو صندلی برداشتم و بلند شدم. به لیوان چایی نگاه کردم و گفتم خداحافظ. مهدی و مهناز گفتن باز بیخودی قاطی کرد. رضا پشت سرم از کافه اومد بیرون. گفت ولش کن. گفتم: خیلی همه چیز رقت انگیزه. گفت میدونم.گفتم برو پیششون. گفت خوبی؟ گفتم : خوب میشم. تا خونه فقط به یه چیز فکر می کردم. آدما به مرور گاو میشن.
ساعت دو و نیم نصف شب یهو حس کردم رو باند فرودگاه خوابیدم. جدی. نمیدونم مهراباد بود یا اون یکی. قشنگ حس می کردم چرخ های هواپیما و اون صدای کر کنندش از رو دماغم دارن رد میشن. بلند شدم دیدم آسمون تهران دوباره زیر پای جنگنده هاس. صدای عجیب و زیاد و کر کننده. بلند شدم. مثل همیشه رفتم وسط پذیرایی وایسادم.خیره به پنجره. تصویری که هزار شب مرور میکنم و مرور کردم. صداها نردیک و نزدیک و بعد دور و دور شدن. حدود یک ربع نشستم، دوباره برگشتم. صداها برگشت. انگار رفته باشن و کارشون و انجام بدن و برگردن. یا مثلا خواسته باشن یه دوری بزنن نصفه شبی و دست فرمون جنگنده دستشون بیاد.دوباره صداها نزدیک و نزدیک و دور دور شد.فکر کنم دو تا بودن. یا سه تا. تصویرش اومد تو ذهنم. شبیه اون فیلما که یکی سر دسته حرکت میکنه و دو تا کنارش، شبیه ساپورت کردن. و رفتن. بدون هیچ صدای انفجاری.هیچی. خالی خالی. و خوابیدم. خواب که چه عرض کنم. الانم با چشمای پُف کرده و خوابالود افقی رو تختم. پاشیم دیگه. من پا میشم. همه پاشن.
دیشب که یهو یاد اون کلیپ عارف افتادم یادم اومد تو گوشیم یه سری از کلیپ هایی که تو اینستا دوست داشتم رو دانلود می کردم و نگه می داشتم که راحت هر بار ببینم. بعد این گوشی مام سوراخ سمبه زیاد داره.یهو گشتم اون فولدره رو پیدا کردم، آقا اینقدر ذوق کردم . عین این تشنه هایی که وسط کویر آب پیدا می کنن. خیلی حال داد. مثه وقتی که تو خدمت بعد دو ماه اموزشی که مداوم تو پادگان بودیم و فقط پسر از نوع کچل می دیدیم ، وقتی تموم شد خواستم بیام تهران تو مسیر هر جنسیتی غیر پسر می دیدم میخواستم بپرم بغلش کنم. پیر و جوون فرق نمی کرد. نمیدونم چرا یهو این اومد تو ذهنم. خواستم بگم خیلی چسبید بهم. بی نتی بَد دردیه. حالا بعضیاش و اپلود می کنم بعضی اوقات میذارم اینجا توام ببینی. دیگه به هر حال دور هم نشستیم بی نت یکم عشق کنیم دیگه.
اولیش هم این کلیپ از نویسنده ی مورد علاقه م عباس معروفی عزیز هست که خیلی دوستش داشتم و تمام کتاب هاش رو با عشق خوندم. چقدر از مرگش غمگین شدم... انسان درجه یکی بود..اینجام داره کتاب شگفت انگیز سمفونی مُردگانش و می خونه.
تو بلاگفا یه سری پست های همیشگی داشتم به نام خرده فرمایشات ته شبی، گفتم الان تنوع بدم اول صبی بشه. اینجا به هر حال خارجی تره.
دیشب خوابیدم حس کردم نصف شب پرزیدنت دیوانه قراره آتش بس و اعلام کنه و احتمالا صبح با نوتیفیکشن این پیاما قراره بیدار شم. اما دوباره همون حرف های تکراری همیشگی و گویا زده. نمیدونم آتش بس بهترین گزینه س اصلا یا نه. کلا هیچ چیزی این روزا رو قطعی نمی دونم. شاید چون مغزم دیگه خسته شده.
سوگنامه های رفقا رو در مورد بیان می خونم. مگه تا الان وصل بوده اینقد ناراحتین؟ یعنی وقتی اینجا بودین اونجام بودین؟ بیمار رو به موت رو به موته دیگه باید صبر کنی فقط تا ۱۰۰ درصد بشه شارژش و تموم شه، خودتون و چقدر اذیت می کنین سر این چیزا. من بلاگفام بسته شه ناراحت نمیشم. شایدم بشم. آره میشم. اما کم. کاری که از دست ما بر نمیاد خیلی غصه خوردن نداره.غصه زمانیه که بتونی کاری کنی و انجام ندی.یه فاتحه بر روح پر فتوحش بفرستین بره دیگه.چیز خاصی نداشت که.چند نفر بودن به کسایی که شبیشهشون فکر نمی کردن حکم تیر صادر می کردن .به اینجا فکر کنین. خوشگل تره.گوگولی تر، حرف های یک آدم جامانده هم تازه داره.
سیزده به درتونم مبارک.چشم به هم زدیم سیزده روز گذشت و تموم شد رفت. برین بیرون سیزده رو به در کنین. خونه نمونین نحسیش می گیردتون.
هر موقع یه آهنگ از جناب عارف می شنوم این روزا به قول شیرازیا جیگرم له میشه. نشد بعد از فوتش در موردش بنویسم. خیلی دوستش داشتم و با فوتش خیلی غمگین شدم.یکی از اخرین پست هایی که تو اینستا گذاشته بودم اهنگی بود که تو یکی از کنسرت هاش خونده بود.قصه ی گل و تگرگ که مال سیاوش قمیشی بود. و اون ورژن خودش و خونده بود. و اونقدر زیبا و لطیف و عاشقانه بود که تو کپشن فقط نوشتم آخیش. از بس که با شنیدنش آخیش می گفتم.یکی از سالم ترین و درست ترین و ژوست ترین صداها رو داشت.جزو نسل شگفت انگیزی که ازشون تک و توک باقی موندن. صدایی که خیلی ها باهاش عاشق شدن. خواننده شدن.میزان ارادتم بهش وصف نشدنیه.تو یکی از مصاحبه هاش که این اواخر دیدم.خیلی لاغر و نحیف و مریض شده بود.فکر کنم سرطان داشت.از خانم خیلی جوانش می گفت که پولاش و بالا کشیده و دخترش وظیفه ی نگهداریش و بر عهده گرفته. ازین میگفت که زود خوب میشه و دوباره می خونه. حیف.. این اواخر انگار خیلی اذیت شده بود.اما خب خوش به حالش. یه جورایی در واقع تا به این سن زندگی کرد. همه چیز و دید.فراز و فرود ها.محبوب بودن و در اوج بودن..از قبل انقلاب تا مهاجرت خودش یه مسیر طولانی بوده.
+ اون کلیپ کنسرتش رو که گفتم اینستا گذاشته بودم و پیدا کردم.( کلیک )